منفی 11
در همین وقت یکی از این اتومبیل ها با سر وصدا و گرد و خاک وارد میدان شد
مردی از اتومبیل پیاده شد.به طرف پات رفت دستی روی سر حیوان کشد.این مرد صاحب او نبود.پات گول نخورده بود چون بوی صاحب خودش را خوب میشناخت
ولی چطور یکنفر پیدا شد که او را نوازش کند؟
پات دمش را جنبانید و با تردید به آن مرد نگاه کرد!آیا گول خورده ست؟ولی دیگر قلاده به گردنش نبود
برای اینکه او را نوازش بکنند
آن مرد برگشت دوباره دستی روی سر او کشید پات دنبالش افتاد و تعجب او بیشتر شد چون آن مرد داخل اطاقی شد که او خوب میشناخت
و بوی خوراک ها از آنجا بیرون می امد!روی نیمکت کنار دیوار نشست
برایش نان گرم ماست و تخم مرغ و خوراکی های دیگر اوردند.آن مرد تکه نان را به ماست آلوده میکرد و جلو او میانداخت
پات اول به تعجیل و بعد آهسته تر آن نان ها را میخورد و چشم های میشی خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر به صورت آن مرد دوخته بود و دمش را می جنبانید
آیا در بیداری بود یا خواب میدید؟...
آن مرد باز هم دستی روی سر او کشید و بعد از گردش مختصری که دور میدان کرد رفت در یکی از این اتومبیل ها که پات میشناخت نشست!پات جرات نمیکرد بالا برود کنار اتومبیل نشسته بود به او نگاه میکرد
یکمرتبه اتومبیل میان گرد و غبار به راه افتاد
پات هم بی درنگ دنبال اتومبیل شروع به دویدن کرد
نه ,او این دفعه دیگر نمیخواست این مرد را از دست بدهد!له له میزد و با وجود دردی که در بدنش حس میکرد با تمام قوا دنبال اتومبیل شلنگ بر میداشت و به سرعت میدوید
اتومبیل از آبادی دور شد و از میان صحرا میشگذت!پات دو سه بار به اتومبیل رسید ولی باز هم عقب افتاد
تمام قوای خودش را جمع کرده بود و جست و خیز هایی از روی ناامیدی بر میداشت
اما اتومبیل از او تندتر میرفت.او اشتباه کرده بود علاوه بر اینکه به اتومبیل نمیرسید ناتوان و شکسته شده بود
دلش ضعف میرفت و یکمرتبه حس کرد که اعضایش از اراده او خارج شده و قادر به کمترین حرکت نیست.تمام کوشش او بیهوده بود اصلا نمیدانست چرا دویده,نمیدانست به کجا میرود,نه راه پس داشت نه راه پیش!
ایستاد ,له له میزد
زبان از دهنش بیرون آمده بود.جلو چشمهایش تاریک شده بود
با سر خمیده به زحمت خودش را از کنار جاده کشید و رفت در یک جوی کنار کشتزار شکمش را روی ماسه داغ و نمناک گذاشت و با میل غریزی خودش که هیچ وقت گول نمیخورد حس کرد که دیگر از اینجا نمیتواند تکان بخورد.سرش گیج میرفت
افکار و احساساتش محو و تیره شده بود ,درد شدیدی در شکمش حس میکرد و در چشم هایش روشنایی ناخوشی میدرخشید.
در میان تشنج و پیچ و تاب,دستها و پاهایش کم کم بی حس میشد,عرق سردی تمام تنش را فرا گرفت یکنوع خنکی کلایم و مکیفی بود... .
نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند ,چون بوی پات را از دور شنیده بودند ,یکی از آنها با احتیاط آمد و نزدیک او نشست به دقت نگاه کرد,همین که مطمئن شد پات هنوز کامل نمرده است دوباره پرید
این سه کلاغ برای در آوردن دو چشم میشی پات آمده بودند... .
********
مردی از اتومبیل پیاده شد.به طرف پات رفت دستی روی سر حیوان کشد.این مرد صاحب او نبود.پات گول نخورده بود چون بوی صاحب خودش را خوب میشناخت
ولی چطور یکنفر پیدا شد که او را نوازش کند؟
پات دمش را جنبانید و با تردید به آن مرد نگاه کرد!آیا گول خورده ست؟ولی دیگر قلاده به گردنش نبود
برای اینکه او را نوازش بکنند
آن مرد برگشت دوباره دستی روی سر او کشید پات دنبالش افتاد و تعجب او بیشتر شد چون آن مرد داخل اطاقی شد که او خوب میشناخت
و بوی خوراک ها از آنجا بیرون می امد!روی نیمکت کنار دیوار نشست
برایش نان گرم ماست و تخم مرغ و خوراکی های دیگر اوردند.آن مرد تکه نان را به ماست آلوده میکرد و جلو او میانداخت
پات اول به تعجیل و بعد آهسته تر آن نان ها را میخورد و چشم های میشی خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر به صورت آن مرد دوخته بود و دمش را می جنبانید
آیا در بیداری بود یا خواب میدید؟...
آن مرد باز هم دستی روی سر او کشید و بعد از گردش مختصری که دور میدان کرد رفت در یکی از این اتومبیل ها که پات میشناخت نشست!پات جرات نمیکرد بالا برود کنار اتومبیل نشسته بود به او نگاه میکرد
یکمرتبه اتومبیل میان گرد و غبار به راه افتاد
پات هم بی درنگ دنبال اتومبیل شروع به دویدن کرد
نه ,او این دفعه دیگر نمیخواست این مرد را از دست بدهد!له له میزد و با وجود دردی که در بدنش حس میکرد با تمام قوا دنبال اتومبیل شلنگ بر میداشت و به سرعت میدوید
اتومبیل از آبادی دور شد و از میان صحرا میشگذت!پات دو سه بار به اتومبیل رسید ولی باز هم عقب افتاد
تمام قوای خودش را جمع کرده بود و جست و خیز هایی از روی ناامیدی بر میداشت
اما اتومبیل از او تندتر میرفت.او اشتباه کرده بود علاوه بر اینکه به اتومبیل نمیرسید ناتوان و شکسته شده بود
دلش ضعف میرفت و یکمرتبه حس کرد که اعضایش از اراده او خارج شده و قادر به کمترین حرکت نیست.تمام کوشش او بیهوده بود اصلا نمیدانست چرا دویده,نمیدانست به کجا میرود,نه راه پس داشت نه راه پیش!
ایستاد ,له له میزد
زبان از دهنش بیرون آمده بود.جلو چشمهایش تاریک شده بود
با سر خمیده به زحمت خودش را از کنار جاده کشید و رفت در یک جوی کنار کشتزار شکمش را روی ماسه داغ و نمناک گذاشت و با میل غریزی خودش که هیچ وقت گول نمیخورد حس کرد که دیگر از اینجا نمیتواند تکان بخورد.سرش گیج میرفت
افکار و احساساتش محو و تیره شده بود ,درد شدیدی در شکمش حس میکرد و در چشم هایش روشنایی ناخوشی میدرخشید.
در میان تشنج و پیچ و تاب,دستها و پاهایش کم کم بی حس میشد,عرق سردی تمام تنش را فرا گرفت یکنوع خنکی کلایم و مکیفی بود... .
نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند ,چون بوی پات را از دور شنیده بودند ,یکی از آنها با احتیاط آمد و نزدیک او نشست به دقت نگاه کرد,همین که مطمئن شد پات هنوز کامل نمرده است دوباره پرید
این سه کلاغ برای در آوردن دو چشم میشی پات آمده بودند... .
********
ته نوشت1:لعنت به این عصر های زرد و تلخ لعنت و هزار لعنت....
ته نوشت 2:مجبور شدم خودم تایپ کنم چون هیچ داستانی به ذهنم نرسید و سوژه خاصی پیدا نکردم
ته نوشت 3: خیلی وقت پیش میخواستم کل داستانش رو بذارم که ... .
ته نوشت 4:اخراج؟!.. .
ته نوشت 5:دیگه همچین کاری نمیکنم!
ته نوشت 6:هیچ ته نوشتی بعد نوشتی نداره!
ته نوشت 7:جبر رو حذف کردم تا اختیارمو به دست بگیرم!
ته نوشت8:روزهای روشن خداحافظ... .
ته نوشت 9:ترجیح میدادم روزی هزار بار شکنجه میشدم اما با این عصرهای غم انگیز رو به رو نمیشدم!
ته نوشت 10:ویرایش این پست به آخرت سپرده میشود!
