گمان می کردم
که روزی خواهم گفت:
- به اعتراض یا شِکوه یا درد دل-
که من تشنه بودم
و آب، در دستهای تو بود.
دریغا که مضایقه کردی!
گمان می کردم
که روزی از سر گلایه خواهم پرسید:
که چرا نیامدی
آن زمان که صدایت می کردم.
چرا نبودی
آن زمان که نیازمند بودنت بودم.
و پیش از آن که پاسخت را بشنوم،
تو و یادت را
ترک خواهم کرد.
اینک ، امّا
سپاسگزار توأم.
و باور نمی کنی
که وامدار تو.
پریدن ، بی بال
تپیدن ، در خاک
شکفتن ، در باد
ساختن ، با عطش
سوختن ، بی آتش
و هرچه دارایی ام از این دست
مرهون مهربانی دستهای توست.
سید مهدی شجاعی
که روزی خواهم گفت:
- به اعتراض یا شِکوه یا درد دل-
که من تشنه بودم
و آب، در دستهای تو بود.
دریغا که مضایقه کردی!
گمان می کردم
که روزی از سر گلایه خواهم پرسید:
که چرا نیامدی
آن زمان که صدایت می کردم.
چرا نبودی
آن زمان که نیازمند بودنت بودم.
و پیش از آن که پاسخت را بشنوم،
تو و یادت را
ترک خواهم کرد.
اینک ، امّا
سپاسگزار توأم.
و باور نمی کنی
که وامدار تو.
پریدن ، بی بال
تپیدن ، در خاک
شکفتن ، در باد
ساختن ، با عطش
سوختن ، بی آتش
و هرچه دارایی ام از این دست
مرهون مهربانی دستهای توست.
سید مهدی شجاعی
******
ته نوشت۱:ممنون از دوست خوبم که ... .
ته نوشت۲:فقط با یه کلمه تغییر... .
ته نوشت ۳:روزهای سرنوشت ... .
