یه ربع ساعتی میشد که همین جا پشت در وایستاده بودم
همش تو این فکر بودم که وقتی رفتم تو چی باید بگم از کجا باید شروع کنم؟ا
صلا دوست داره من و ببینه یا نه!
آخه یه جورایی خودم رو تحمیل کرده بودم این دفعه آخری که بابا واسه عیادتش شال و کلاه کرده
بود بیاد کلی خودم رو به در و دیوار زدم تا بابام راضی شد منم با خودش بیاره
هر دفعه که بابام میرفت پیشش و بر میگشت آنچنان با شور وشوق از خاطراتوشن تعریف میکرد که
انگاری همین دیروز همه ی اون حوادث و وقایع اتفاق افتاده بودن
با شناختی که از بابام داشتم میدونستم حتی یادش نبود که دیشب شام چی خورده چه برسه به خاطرات
20 سال پیش میدونستم که هر چی که هست زیر سر دوستشه
اونه که همه ی خاطرات رو از نو واسه بابام نعریف میکرده و همه ی جزئیاتشون رو مو به مو پس از
سالها زنده میکرده واسه همین خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینشم و بدونم کیه که انقدر روحیه بابام و تغییر داده
دوست داشتم راجع به گذشته ی پدر و دوستش بیشتر بدونم و از خاطرات هیجان انگیزشون تو
دوران دبیرستان و دانشجویی و خدمت سربازی بشنوم
اخه اصلا به بابام نمیومد که ادم خطر پذیری باشه و دوران انقلاب علیه رژیم دست به تکثیر
اعلامیه و نوار سخنرانی های امام بکنه
یا حتی شیطنت هایی که دوران دانشجویی کرده بودن و بلایی که سر حمیدی دوست جون جونی بابا
اورده بودن از همه غیز قابل باورتربود
میدونین داستان اذیت این حمیدی از جایی شروع میشه که یه شب شیطونه مخ بابا و همه هم خوابگاهی هاشو
میزنه و اینا بلایی به سر حمیدی میارن که اون سرش ناپیدا..
گویا این حمیدی بنده خدا یه خورده اون موقع ها یه مریضی گرفته بود که دور از محضر شریف
مبارکتون زیاد دستشویی میرفتن و تقریبا هر شب دو سه باری مشرف میشدن...
خلاصه اینام یه ساعت قبل از تایم همیشگیه آقا حمیدی میرن یه سطل آب رو طوری روی
درب دستشویی قرار میدن که به محض باز شدن همه ی آب سطل از بالا به پایین خالی میشد
بیچاره حمیدی هم که به رسم عادت معمول وقتی پا شده بود بره تو به محض باز کردن در .....
اون جور که بابا میگفت این حمیدی هم اصلا به روش نیرده بود و بعدا از مسبب اصلی این حادثه
که آقای قربانی بوده انتقام شدیدی میگیره!!!
داستان اونم جالبه البته اخه نوع انتقامی که گرفته کمتر از بلایی که سرش اورده بودن نداشت
گویا یه روز که این قربانی قرار بوده تعطیلات آخر هفته بره خونوشون تو شهرستان این
آقا حمیدی گل با همکاری بر و بچ ورداشته از اون قرص های .. ریخته تو غذای مستر
قربانی خوش خوراک و اونم تا برسه خونه یه چند هزار باری همون میعاد گاه شبانه حمیدی رو
طواف کرده بوده....
تو همین فکر ها بودم که یهو بابایی از اتاق بیرون اومد گفت تو که این همه واسه دیدنش بال بال میزدی
نمیخوای بیایی تو؟
گفتم من که از خدامه منتها خودتون گفتین بیرون منتظر باشم...
بابا با یه چشمک نرم من رو به داخل اتاق هدایت کرد
خیلی اروم و شمرده وارد اتاق شدم
تا چشم بهش افتاد ناخودآگاه همه ی حرف هایی که بارها و بارها با خودم مرور کرده بودم
تا در حضورش بگم یادم رفت
همینجوری بهت زده تو چشاش نگاه میکردم که بابا بهم گفت نمیخوای سلام کنی؟
بریده بریده گفتم س س سلام
حا حال شما؟فکر کنم حق با بابا بود مزاحم استراحتتون شدم...
با اشاره انگشتانش به سمتش رفتم
دست هامو به گرمی فشار داد و به گرمی پلک هاش رو روی هم فشرد
بابا که داشت از یخچال یه لیوان آب پرتقال واسه خودش خالی میکرد گفت
این آقا رضای ما یه خورده حنجرش خط رو خط شده واسه همین نمیتونه حرف بزنه
اما تو هر چی بگی میشنوه و جوابت رو میده
من همینطور که دستام تو دستش بود بدون اینکه حرفی بزنم به بابا نگاه کردم
بابا از جنس نگاه های من فهمید که منظورم چیه واسه همین در ادامش گفت
خوب عوضش میتونه چند خطی بنویسه البته با چشاشم حرف میزنه ها منتها تو نمیتونی حرفاشو به
زبان خودت ترجمه کنی و این فقط بین من و رضاست که حرف های همدیگه رو میفهمیم مگه نه رضا؟
رضا در حالی که تبسم کوچیکی کرد با یه چشمک حرف های بابا رو تائید کرد
و یه چند ثانیه ای به بابا نگاه کرد
بابا در حالی که لیوان آبمیوش دستش بود نزدیک ما شد و گفت خوب آقا رضا میگه حالا چی
میخواستی بگی بهم؟
با کمی مکث گفتم هیچی فقط میخوام چند دقیقه ای بین شما باشم همین....
باز آقا رضا لبخندی از رو رضایت زد و بابا کنارش نشست و اون یکی دستش رو گرفت
حالا مسیر نگاه های آقا رضا به سمت بابا رفته بود و به قول خودشون با هم حرف میزدن
و بابا هم گه گاهی دستی رو سر و یکسر کچل شده آقا رضا میکشید
حدس میزدم که باز دارن خاطراتشون رو با هم مرور میکنن
خاطرات همه ی سالهایی که با هم بودن
لحظات خیلی سریعتر از اونی که فکر میکردم سپری شد
تا به خودم اومدم دیدم وقت ملاقات تمومه
بابا در حالی که بوسه ای بر دست آقا رضا زد گفت خوب پاشو یواش یواش بریم که آقا
رضا رو بیش از این اذیت نکنیم
گفتم:بابا حالا که اومدیم خیلی دوست دارم از آقا رضا یه یادگاری داشته باشم
آقا رضا باز به بابا نگاه کرد
بابا گفت:میگه چی؟
گفتم اگه میشه یه حرفی حدیثی نصیحتی بکنن و یه دفترچه یادداشتمو جلوی دستش گذاشتم گفتم
آقا رضا هر چی که دوست دارین بنویسن
فکر کنم کار سختی اذش خواسته بودم چون یه خورده قلم رو دستش میلرزید و و خیلی روش
مسلط نبود اما با لبخندی که زده بود میدونستم با تمام وجود با خواستم موافقت کرده
بابا یه نگاهی به نوشته آقا رضا انداخت و دفترچه رو که بسته بود بهم داد و گفت آقا رضا
خیلی کارت درسته
در همین لحظه پرستاره بخش وارد اتاق شد و چند ضربه به درزد در حالی که دستش سرم
و سرنگ بود گفت وقت ملاقات تمومه لطفا اتاق رو خالی کنین
هنوز چند قدمی از اتاق بیرون نذاشته بودیم و من دنبال صفحه ی یادداشتی که آقا رضا نوشته بود
بودم پرستار بدو بدو از اتاق خارج شد و رو به مراقب بخش گفت فوری دکتر جدیری رو خبر کنین
حال بیمار تخت 313 بهم خورده
بابا بدو به طرف اتاق رفت اما پرستاره نذاشت وارد شه
دلم شور میزد ثانیه های لعنتی به سرعت داشتن میگذشتن و هنوز خبری از دکتر نبود...
********
بعد از ماهها هنوز جرات نکرده بودم آخرین یادداشت جانباز شهید رضا سمندری رو
بخونم نمیدونم اما حس میکردم هنوز اون شعور و جسارت و لیاقتش رو ندارم اما هر چی که بود
دل به دریا زدم در حالی که دستم میلریزد به صفحه قبل یاداتشتش رسیدم
چشام رو بستم و صفحه رو ورق زدم و اخرین نگاه آقا رضا که به سقف خیره شده بود تو ذهنم
مرور کردم
آقا رضا این بار نه به من و بابا بلکه به آسمون نگاه میکرد انگا اینبار خدا خودش میخواست تمام
حرف هاش رو برام ترجمه کنه...
چشمهامو باز کردم و در حالی که اشک تو وجودم غوطه میزد آخرین یاداشت رو بلند بلند خوندم:
یا مقلب القلوب و الابصار
یا محول الحول و الاحوال
یا مدبراللیل و النهار
حول حالنا الی احسن الحال
*****
ته نوشت1:لفطا قبل از هر نقدی زمان نوشته شدن این پست رو هم در نظر بگیرین...
ته نوشت 2:خدا رو شکر که سال 87 سرانجام تموم شد همین...
