تبليغاتX
.
یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه! تمام نجات غریقهای دنیا را خبر کنید من در خود غرق شدم...



منفی 7
بوی لطیفی در سراسر سالن پخش شده بود


مدت ها بود که یک غذای درست و حسابی نخورده بود


دهانش به آب افتاده بود و مست کنان به سمت آشپزخانه حرکت میکرد


همه جا سوت و کور بود و گویا تنها برای او غذا سرو شده بود!


دیگر خبری از هیا هوی همیشگی نبود


آخرین باری که واردسالن شده بود غوغای عجیبی بر پا کرده بود


عده ای ترسیده و فرار میکردند و عده ای نیز به زد و خورد با او....

همه ی میزها و صندلی ها به صورت 4 نفره یا 6 نفره به صورت مرتب چیده شده بودند


و روی هر یک از میزها یک شمع گذاشته شده بود


همه جا گرد گیری شده بود و برق شیشه های پنجره تصویر زلال رهگذران را در پیش چشم


مهمانان جاری میساخت....


اما هر چه بود او از میز متنفر بود


چرا که آنرا قبرستان شمع ها میپنداشت


او بارها و بارها شاهد زوال و مرگ تدریجی شمع ها روی میز ها شده بود


هر چند که میز ها فقط میزبان شمع  ها بودند و این مهمانان بودند که برای مدتی حضور


و احساس با هم بودن آنها را آتش میزدند و در کمال مسرت یا اندوه شاهد

 ذره ذره نابود شدن شمع ها میشدند


او مهمانان زیادی دیده بود مهمانانی که شاید به عشق روشن کردن

 یک شمع به انجا میامدند و با اتمام آن شمع های بعدی و بعدی اما هیچ

 شمعی دو بار روشن نمیشد چرا که یا عمر آن کفاف روشنایی نداشت یا

شمع دیگری جای آنرا میگرفت


بلور های یخی لوسترهای  روی سقف چشمک زنان او را به گوشه آشپزخانه هدایت میکردند


باریکه ی نور مهتابی آشپزخانه خبر از یک شب رویایی میداد


شب خوشبختی


شب تنهایی و یک دل سیر مهمانی


 مست کنان وارد آشپز خانه شد


4 پرس غذای خوش رنگ و خوش ترکیب  که هر کدام روی یک بشقاب

 چوبی مجزا کشیده شده بود انتظار او را میکشید


چشمانش گرد شده بود


دیگر نمیتوانست طاقت بیاورد


به سمت اولین بشقاب خیز برداشت


در یک آن احساس خفگی عمیقی کرد


چشمانش سرخ شده بود


نفسش بالا نمی آمد


بوی تلخیچون مرگ مشامش میرسید

 

**********


سر آشپز نگاهی به گوشه آشپز خانه انداخت


لبخند نمکینی زد و زیر لب در حالی که جارو را برمیداشت گفت


موش کثیف دیگر نمیتوانی مهمانی های ما را به گند بکشانی....

 


 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1387/12/09 و ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط مسافر |