تبليغاتX
.
یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه! تمام نجات غریقهای دنیا را خبر کنید من در خود غرق شدم...



منفی 6

 

دستهایم را بسته اند هوا انقدر داغ است که حتی خیال نفس کشیدن هم

 روحم را ذوب میکند

صدای غل غل دیگ های جوشان سیاه و چشم های وحشت زده ی من

 در انبوه نگاه های کثیف و سنگین گم شده اند

نگهبانان کوری که چشم هایشان در زیر پاهایشان است به سویم می آیند

نجواهای شومی از پیکرهای چروکیده شان به گوش میرسد

گویا برای آمدنم به این سو می آیند!

دست و پاهایم بسته است توان فرار نیست کاری نمیتوانم انجام دهم

 اما  !اما نه اینان هم اشتباه کرده اند

گوشهایم هنوز میشنود چشم هایم میبنند و من با اندیشه هایم روحم را فراری میدهم

هنوز چند وجب فرصت باقی است

لحظه وداع با روح جوانم در تندباد گام های ارواح خبیث شتابان میگذرند

دیگر نای بدرقه ندارم

خود را برای رفتن مهیا کرده ام

بر میخیزم بی آنکه مقاومتی کرده باشم با آنها به سمت دیگ ها روان میشوم

از دیگ ها بوی آشنایی به گوش میرسد

آری

این بوی سوختگی همان عطر آرزوهای خسته و نافرجام جوانی من است که  در

 گرداب گداخته زمان میسوزند و خاکستر میشوند

نگاهی به پشت سر میاندازم خیالم راحت است چون روحم از تیررس نگهبانان

 عاصی روزگار خارج شده است

چشم هایم را میبندم و بی درنگ خود را در اعماق زمان  میاندازم

خداحافظ جوانی...

   ته نوشت ندارد


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1387/12/02 و ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مسافر |