اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاری چی در حسرت مرگ...
سهراب سپهری
لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری... .
مرحوم قیصر امین پور
کم کردن صدای دوریبن های تلوزیونی هم نتوانست صدای انبوه تماشگران تراکتور را خفه کند!
شاید تا به حال هیچ وقت سرخ های پایتخت که زمانی عنوان پرهوادارترین تیم ایران را با خود یدک
میکشیدند فکر نمیکردند که اینچنین ساکت و مبهوت مقهور حضور هواداران تراکتور آن هم در تهران میشدند!
و جالبتر شات های بسته ای بود که کارگردان تلوزیونی از تماشگران تراکتور نشان میداد و سعی در
حضور کم رنگ آنها میکرد!
حضور انبوه تماشاگران تراکتور در استادیوم یک صد هزار نفری آزادی و تشویق های بی امان
توام با وقار و ادب هوادارن را
به راحتی میشد از پای گیرنده های تلوزیونی که بارها با کاهش صدای عمدی ان از سوی تیم رسانه
ملی همراه بود شنید!
شاید باور اینکه قطب جدیدی در فوتبال ایران زاده شده برای بسیاری که هنوز هم به باور سنتی خود
دو تیم سرخابی را مظهر فوتبال ملی تلقی میکنند بسیار سخت باشد اما واقعیت همان چیزی بود که
همه دیدیم و شنیدم!
و شاید به جرات میتوان گفت پرسپولیس در خانه خود یکی از غریبانه ترین بازی های خود را تهران به
به نمایش گذاشت دیداری که با بازی خیره کننده تراکتور در نیمه اول همراه بود و موقعیت های مسلم
گلی که یکی پس از دیگری با بی دقتی و گاها با بدشانسی از دست میدادند و سرانجام با اشتباه
مسلم دروازه بان تراکتور و البته بی تجربگی انها و با بهتر بگوییم تجربه پرسپولیس باعث شد که
تراکتور بازی را که از همه آمارها نشان از برتری آنها میداد و مسلما حقش باخت نبود ببازد
اما تسخیر امپراطوری سرخابی ها و شکستن
تابوی بزرگی القایی آنها بزرگترین بردی بود که نه تنها تراکتور بلکه همه تیم های شهرستانی
بود تا این مهم به گوش مسولان رسانه ملی برسد که امکانات این رسانه متعلق به همه ایرانیان
است و بایستی به طور برابر به همه آنها پرداخت شود و بازی های آنها به طور زنده برای انبوه هوادران
انها که در جای جای ایران اسلامی قرار داند پخش شود
چرا که دیگر در همه شهرستان ها این تیم ها در ورزشگاه ها با ریزش شدید هوادارنشان رو به رو
شده اند.و امپراطوری کذایی آنها روز به روز در حال فروپاشیست و
این برخوردهای متعصبانه آنها فقط به درد کسانی میخورد که آنها را سمبل فوتبالمان میدانند
صدا و سیما باید این صدا ها را بشنودو با پاسخگویی به این خواسته به حق مردم
آنها را در جریانات تیم های محبوبشان قرار دهد حتی اگر این به مذاق خیلی ها خوش نیاید.. .
برای شرکت در این نظر سنجی اينجا كليك كنيد.
ته نوشت:لطفا به دوستانتونم خبر بدين... .
ته نوشت :ياشاسين تراكتور
ساحل آراز
چند روز پیش یه موردی برخوردم که خیلی برام جالب بود!
یادمه اون موقع ها که تازه وب و ایدیم رو ایجاد کرده بودم خیلی ها ازم میپرسیدن و البته هنوزم
میپرسن که ساحل آراز یعنی چی؟ و منم توضیح میدادم که این یه ترکیب فارسی و آذریه!
و آراز همون اسم دیگه رود خونه ارس هست که خیلی ها بهش آراز میگن!
یادمه همون موقع هم برا اینکه ببینم وضعیت رتبه وبلاگم تو گوگل چطوریه جستجوش میکردم و
اکثرا با واژه های مثل رود ارس یا ساحل ارس یا ترکیباتی مثل این برمیخوردم و هیچ اثری غیر از
ساحل آراز وبم تو دنیای نت و خارج نت نمیدیدم!تا اینکه چند روز پیش... .
خیلی برام جالب بود!چه دوستان فارسی زبان و چه آذری ها و خصوصا فعالین زبان آذری و حتی
فعالین سیاسی پان ترک هم به طور مکرر از این کلمه استفاده کرده بودن!!!
شاید حرفهایی که میگم منطقی به نظر نیاد و یا اصلا گفتن همین حرف ها برای بعضی از دوستان
به منزله تجلی غرور و خودبرتر بینی من باشه!اما چیزی که برا من یکی واقعیت داره اینه که
این کلمه رو من وارد فرهنگستان زبان آذری و فارسی کردم!و این چیزیه که اوج خودپسندیم رو میرسونه و
من از گفتنش ابایی ندارم!
البته هر چی داریم از خداست ... .
ته نوشت:راجع به پست قبلی باید بگم بعضی از دوستان منو به تعصب متهم کردن!اما یادمون نره که
من فقط چند تا سوال کردم!و دوست داشتم جواب سوالاتم رو میگرفتم!
اگه از اول این همه امکانات رسانه ای و زد و بند های پشت صحنه و بودجه های انچنانی و تبلیغات رادیو
و تلوزیونی و پخش همیشگی بازی های این دو تا تیم نبود شما بازم طرفدار یکی از این دو تا تیم
میشدین؟و آیا جمله قرمزته یا آبیته براتون مفهوم خاصی داشت؟
سرخابي كه ميگفتن اين بود؟!!
از وقتي يادم مياد هميشه از دو هفته مونده به بازي استقلال و پرسپوليس
هر كي كه دوربين يا ميكروفني پيدا ميكرد شروع ميكرد به صحبت درباره اينكه اين بازي
هيچ فرقي با بازي هاي ديگه نداره و مثل همشون سه امتياز داره!و جالبتر اينكه اين تبليغات
انقدر تو تلوزيون ملي شدت ميافت كه انگار غير از اين دو تا تيم هيچ تيمي
وجود نداره يا به حساب نميان!
و جالبتر اين بود كه با وجود مانوري كه روشون انجام ميدادن انتظار داشتن كه
بازيكنا هم يك بازي ساده رو برگزار كنن و هيچ اتفاقي هم نيافته
بازي كه براش از مديريت فدراسيون گرفته تا نيروي انتظامي و قوه قضائيه و ... رو برا يه مدت درگير ميكرد!
اما آيا همه واقعيت همينه؟
كه بيايم سوال برنامه رو هم اين بذاريم كه شما طرفدار كدوم يكي هستين؟
چرا بايد سياست رسانه ملي جوري باشه كه اين دو تا رو بهمون تحميل كنن!
من خودم از بچگي يك آبي دو آتيشه بودم!
اما اگه از بچگي چپ و راست اين همه راجع بهشون نميشنيدم
ايا بازم طرفدار يكي از اين دو تا ميشدم/؟
شايد اون موقع ها تيم هاي شهرستاني به خاطر بودجه هاي كم و عدم امكانات و توجه مسولين حرفي
براي گفتن نداشتن اما الان چي؟
با وجود همه تبليغاتي كه از رسانه ملي مون راجع به اين بازي شد و ازش به عنوان 24 دربي دنيا ياد ميشد
و چندين و چند برنامه مختص اين مسابقه اختصاص يافته بود همه ديدن كه ظرفيت ورزشگاه بزرگ
آزادي به زحمت به 70 هزار نفر ميرسيد!
شايد اين تلنگري باشه به گوش مسولين امر كه دوران استثمار تيم هاي شهرستاني
توسط اين دو باشگاه سالهاست كه تموم شده
و گفتن اين حرف كه شادابي و قدرت اين دو تيم موجب تقويت تيم ملي هست
حرفي بسيار كليشه اي و فاقد استدلال منطقي و البته تاريخ مصرف گذشته باشه!
و به جرات ميتونيم بگيم تعصب مسولان رو اين دو تيم و حمايت هاي علني و
پشت پرده اونا ها و نفوذ در سازمان تربيت بدني و تزريق گاه و بيگاه پول بيت المال
به اين دو تيم بيشتر موجب ضرر و زيان جامعه فوتبال و حتي ورزش كشور تموم شه!
كاش به جاي اين همه سرمايه گذاري و بودجه هاي كلاني كه اين دو تا مصرف ميكنن
اون رو يه جا ديگه هزينه ميكردن و عزم جدي براي واگذاري اين دو باشگاه به بخش
خصوصي داشتن!
(البته نه مثل واگذاري شركت مخابرات!!!)
اما حالا كه بحثمون به اينجا رسيد بايد از تيم استان خودمون هم ياد كنم!
تراكتور سازي تبريز!يا به قول خودمون تراختور!كه سالها به علت ضعف مديريتي پشت
درهاي ليگ مونده بود و امسال با حمايت طرفداران متعصبش جريان تازه اي رو در رگهاي
فوتبال بحران زده و بيمارمون تزريق كرد!
تيمي كه حتي در ديدار با تيم ته جدولي فولاد تونست به راحتي65 الي 70 هزار تماشگر
رو به ورزشگاه بكشونه و البته اشاره گزارشگر بازي ملوان با تراكتور(به ميزباني انزلي چي ها)
كه اولين باريه كه بعد از 30 سال تنها تيمي هست كه مثل استقلال و پرسپوليس هوادارانش
در شهر ميزبان حضور قابل توجهي دارن!
حضوري كه بيشتر شعار طرفداران اونا به گوش ميرسيد تا هواداران تيم ميزبان!
تيمي كه در ديدار با استقلال از ميون بيش از صد هزار تماشاگر برگزار شد و فقط چيزي حدود
500 نفرشون از طرفداران آبي بودن!
مخلص كلام اينكه شايد بهتره بگيم
خداحافظ سرخابي... .
ته نوشت مجدد:آذربايجان ديارميز
تراختور افتخارميز!
استان آذربايجان شرقي به عنوان دومين استان پر بازديد کشور با
جذب بيش از 9 ميلون نفر در دو ماهه نخست فصل تابستان معرفي گرديد.
معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي گفت:
استان آذربايجان شرقي به عنوان دومين استان پر بازديد کشور در دو ماهه نخست فصل
تابستان معرفي گرديد.
مهندس نورالدين پور موسي قلي ضمن اعلام اين مطلب گفت:
مايه خوشحالي است که تلاشهاي تمام افراد فعال در زمينه گردشگري در استان
به ثمر نشسته و امروز ميبينيم که پس از استان خراسان رضوي که به يمن قدوم
مبارک امام رضا همواره مملو از زائران و گردشگران ميباشد، استان آذربايجان شرقي
در دو ماه تير و مرداد بيشترين ورودي گردشگر را در کشور داشته است و دومين انتخاب
هموطنان عزيز در كشور و بسيار جلوتر از استان هايي نظير اصفهان و فارس انتخاب شده است!
معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي تصريح کرد:
معرفي جاذبههاي تاريخي و فرهنگي و طبيعي استان و ساير توانمنديهاي منطقه در کنار تجهيز
اماکن موجود و ساخت زيرساختهاي لازم در اين زمينه موجب شده روز به روز بر تعداد گردشگران
استان آذربايجان شرقي افزوده شود.
وي گفت: چاپ بيش از 500 هزار نسخه کتابچه و بروشور و نقشه براي استفاده گردشگران و
حضور بيش از 120 راهنماي گردشگري در اماکن تاريخي و ديدني استان موجب شد بازديدکنندگان
اين اماکن با رضايت خاطر به مبادي خود بازگردند و مبلغ زيباييهاي آذربايجان شرقي باشند.
معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي نقش
25 مرکز اطلاع رساني فعال در نقاط مختلف استان را در ارائه اطلاعات دقيق و مفيد به گردشگران
در جلب رضايت آنها بسيار حايز اهميت دانست و گفت: بررسي دفاتر نظرات مردمي در ابنيه تاريخي
از جمله خانه حيدرزاده، نشان دهنده رضايت گردشگران از راهنمايي افراد فعال در زمينه
اطلاع رساني بوده است.
به گفته پور موسي قلي، تراکم مسافر در استان و شهر تبريز به حدي بود که هتلهاي شهر تبريز در
برخي ايام تابستان با اشغال بيش از صد درصد مواجه بودند و اين آمار در طول دو ماه در سطح استان،
نشان دهنده اشغال 85 درصدي ميباشد که در نوع خود رضايت بخش است.
معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي توجه به کيفيت
را در کنار کميت از جمله تاکيدات سازمان دانست و افزود: در اين مدت بيش از 500 بازديد از مراکز
خدماتي و اقامتي انجام گرفته و 120 مورد تذکر و در برخي موارد اخطار کتبي به واحدهاي متخلف داده
شده است.
وي اضافه نمود: در بررسيهاي انجام گرفته توسط ناظران سازمان، فعاليت 2 واحد به دليل بيتوجهي
به اخطارهاي صادر شده، تعليق شد و چندين واحد ديگر نيز به دليل توجه به نيازها و حقوق گردشگران
تشويق شدند.
پور موسي قلي در پايان با اشاره به نهادها و صنوف و افرادي که در موفقيت اخير سازمان نقش داشتند،
از همراهي تمامي فعالان صنعت گردشگري وبه ويژه راهنمايان گردشگري استان تقدير نمود
ته نوشت ۱:آذربایجان دیاریمیز.... تراختور افتخارمیز!ته نوشت ۲:صرفا برای اشنای و اطلاع دوستانی که هیچ آگاهی در این موارد ندارن... .
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب فروغ فرخزاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت!
منبع: وبلاگ شباهن
ته نوشت 1:فكر كنم يك برش عميق بين نوشتم بوجود اومد هرچند خودم از نوشتم راضيم!
ته نوشت 2:به صورت آزمايشي برا اين پست رمز دادم
ته نوشت 3:فعلا نميخوام كسي پشت در بمونه!پس اگه مايل بودين به ته نوشت بعدي مراجعه كنين
ته نوشت 3: رمز عبور: 88
ادامه مطلب...
يادش بخير وقتي تازه وبم رو ايجاد كرده بودم يكي از چيزهاي كه باعث ميشد
بيشتر به وبلاگ علاقه مند شم همين كامنتهايي بود كه از طرف دوستان و آشناها
و ساير كساني كه در فضاي وب دستي در وبلاگ نويسي داشتن نوشته ميشد!
كامنت هايي كه خيلي هاشون برام يادآور لحظات تلخ و شيرين زيادي بودن وهستن!
كامنت هايي كه گاهي اوايل همش به زيبا بود و جالب بود و به منم سر بزنين و ...
ختم ميشد اما بعد ها ديگه حس اينجور كامنت ها از بين رفت!فهميدم به قول اون
ضرب المثل ژاپني كم هم زياد است!
يه كامنت كه به دقت و از روي علاقه و لطف دوستان ثبت شه بهتر از ده تا كامنت
مزخرفي هست كه نخونده ثبت شه!
اين بود كه به كل عنوان وبم رو از روي وبم برداشتم و به جاش يك نقطه گذاشتم!
تا وقتي در ليست آپ شده هاي بلاگفا نمايش داده ميشه كمتر كسي متوجهش شده باشه!
تا از شر كامنتهاي تبليغاتي يا كامنتهاي مثل منتظرتم و لينكم كن و ... راحت شم!
بعضي از دوستان در اين مدت از عدم نمايش كامنتاشون گله مند بودن!كه چرا اينا تاييد نميشن!
در جواب اين عده از دوستان(كه اخيرا هم خدمت يكي از دوستان عرض كردم)
بايد بگم اينجا وبلاگ منه!و شما دوست گرامي كه زحمت ميكشين و كامنت ميزنين اينو برا من
مينويسين و نيازي نميبينم كه كس ديگه اي هم بخونه!در حالي كه اينا همشون
برا من نوشته ميشه!نه شخص ديگه!مگه بعضي از كامنتها كه به نظرم جالب ميان
كه بعضي هاشونو عمدا تاييد ميكنم تا بدونن از نقد شدن يا حتي از نمايش
كامنت هايي كه به نوعي بهم توهين ميكنن هراسي ندارم!
به هر حال به قول مرحوم مقتدر هر حركتي از ما آيتي از شخصيت ماست!چه خوب چه بد!
و مطمئنا كامنتهام همينجوره!
البته همونطور كه در عنوان پست نوشتم به بهانه هزارمين كامنت خصوصي
يا تاييد نشده!در واقع تعداد اينا از اين مقدار خيلي وقت پيش عبور كرد اما اين صرفا از زمانيه كه
دوباره وبلاگ رو به راه انداختم!تقريبا 10 يا 11 ماهه!
در هر حال!
اين رويه باز هم ادامه خواهد داشت!... .
ته نوشت1:همين جا از دوست خوبم كه هزارمين كامنت به اسم ايشون ثبت شد بي نهايت ممنونم!
ته نوشت 2:به اين كه ته نوشت يك كي بود فكر نكنين!
ته نوشت 3:به هيچ وجه حوصله نوشتن پست جديد ندارم!
ته نوشت 4:از همه دوستاني كه اين مدت به يادم بودن و با كامنتهاي پر مهرشون منو مديون لطفشون
كردن ممنونم
ته نوشت 4:به سهم خودم كساني رو كه بودجه بيت المال رو با ساختن فيلم هايي مسخره اي مثل
فيلم هاي مناسبتي شبكه هاي يك و دو به هدر دادن نميبخشم!
ته نوشت ۵:بلاگفا رسما از وقتی هزارمین کامنت ثبت شده قاطی کرده!!!تو لیست که ستاره میزنه!
اینورم که کلیک میکنم نمیاره!
ادامه مطلب...
اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روي من و
خيره در منست
***
گفتم به خويشتن
آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ
آئينه تمام قد روبه رو شكست .
ته نوشت:مرحوم مصدق
شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهی
آوای تو می خواندم از لايتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دريايی و من تشنه ي مهر تو چو ماهی
وين شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی اين شوق گواهی
ديدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت اين چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تويی هرچه تو گويی و تو خواهی
ته نوشت:فریدون مشیری
لب های بی رنگم
زنگ می زنند
تا سردی تو را
فاش کنند
و من هم چنان می نوشم
خون ِ شاتوت ها را
تا لب هایم
سرخ بماند
برای نمایش زنده بودن
ته نوشت:یادگاری از دفتر شعر های لیدی
چند سوال از رئیس جمهور و اطرافیانش... .
1-دلیل انتخاب مشایی که همه به عملکرد او معترض بودند چه بود؟
2-دلیل تاخیر یک هفته ای رئیس جهور در مقابل نامه رهبری مبنی بر تاکید بر عزل ایشان چه بود؟
3-با توجه به جوابیه رئیس جهمور به رهبری که در ان صراحتا به تاریخ دریافت نامه رهبری اشاره شده
بود چرا در مدت 5 روز نه تنها اقدامی برای برکناری انجام نشد که به
تاکید مواضع و دیدگاه های قبلی مبنی بر ابقای مشایی پرداخته شد؟
4-چرا از مخالفان مشایی به افرادی حسود و نادان و تعبیر شد؟
5-چرا با وجود تاکید رهبری صرفا
بعد از علنی شدن کامل ماجرا از طریق صدا و سیما رئیس جمهور به آن توجه کردند؟
6-چرا با وجود نامه رهبری مبنی بر عزل ایشان نه تنها در مدت 5 روز مشایی را عزل نکرد بلکه
همانطور که قویا در نامه مرقومه به رهبری نیز دیده میشود جناب مشایی خود از سمتش استعفا داده
و رئیس جمهور صرفا استعفای وی را پذیرفته است و با وجود نامه رهبری و همه مخالفت های
پیرامون موضوع و علاوه بر گذشت 5 روز وی را عزل نکرد!و تنها به موافقت با استعفای مشایی پرداخت!
7-کسانی که به حمایت همه جانبه از رئیس جمهور یپرداختند چرا یکی از نزدیکترین یاران وی را به
عنوان عضوی از عناصر انقلاب مخملی معرفی کردند؟
8-چرا با وجود روشن بودن همه جریانات این داستان همین آقایان بند 7 ایشان خیلی ساده از کنار این
موضوع گذشتند و ار آن به تبعیت رئیس جمهور از فرمان رهبری تعبیر کردند در حالی که همه ماجرا بر
خلاف این گواهی میدهد... .
9-چرا انتصابی که مخالفت با آن در نزد افکار عمومی و نخبگان و روشنفکران و مراجع و علما کاملا
قابل پیش بینی بود انجام شد و سرانجام به هزینه کردن از رهبری سوق یافت؟
10-چرا عنصر مشورت که از سفارشات موکد پیامبر بزرگ اسلام(ص) و ائمه اطهار در مواقع تصمیم
گیری به جزایر فراموشی مردان سیاست تبعید میشود؟
11-سوال مهم و اساسی اینکه دلیل شروع یک بازی تماما باخته چه بود؟
ته نوشت:چرا همزمان چند وزیر نه تنها به خاطر ضعف مدیریتی و مصلحت نظام بلکه به خاطر مخالف با
نظر رئیس جمهور از کار بر کنار میشوند تا ۸ روز مانده به عمر دولت از اعتبار ساقط شود؟آیا این کار با
مدیر و مدبر بودن وی در تناقض نیست؟
به کساني که صميمانه ز ما پرسيدند :
« معذرت مي خواهم ، چندم مرداد است ؟ »
و نگفتيم
چون که مرداد
گور ِ عشق ِ گُـل ِ خونرنگ ِ دل ما بوده است !
از : حسين پناهي
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم ! مي شود !
آرام تلقين مي کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....
تا بعد، بهتر مي شود ....
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي
و بر نمي گردي همين !
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي
اين روزگار و رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم...
ته نوشت:حق نداشتی به جای منم تصمیم بگیری... .
قلمی از گل یاس
دفتری جنس بلور
بنویسم از عشق
بسرایم از نور
روی خط های نسیم
دو قدم راه روم
بکشم شکل تورا
و به دستت انگور
یادم افتاد شبی
رفته بودیم ته باغ
تو به من می گفتی
بنویس
چشم شیطان شده کور
من نوشتم برکاج
که پرم از تو و عشق
دوستت خواهم داشت
تا سراشیبی گور
تو به من خندیدی
و به اینده در راه نه چندان هم دور
عشق رادار زدند
سر هر کوچه صبح
باز هم جار زدند
دلتان زنده به گور
دلتان زنده به گور
*****
در صبح آشنایی شیرین مان ترا
گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه
فراموش می شود
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشیذ جاودانی دنیای دیگرم
****
ته نوشت:فریبا شش بلوکی-فریدون مشیری
سالهاست یک گونی بزرگ سرمون شده ...
لابد میپرسین جریان چی چیه؟خوب بهتون میگم منتها به شرطی که از درگاه خدا استغفار کنین...
استاد آواز ایران و خالق دعای زیبای ربنای قبل از افطارمون مهره استکبار بوده و ما خبر نداشتیم!
من نمیدونم این صدا و سیما چطور این همه سال موقع روحانیترین لحظات ما رو به شنیدن صدای یک
مهره استکبار و ایادی دشمنان انقلاب وادار میکرده...
همینجا به خاطر این کشف بزرگ از همه دست اندرکاران روزنامه کیهان کمال تشکر رو میکنم
...
ته نوشت :رو خط صفر مرزی فیلترینگ...
عوام فریبی؟!
اگه تا حالا میگفتن دولت ردای عوام فریبی تنش کرده خیلی نمیشد بهش ایراد گرفت
اما این دفعه ظاهرا مجلس بیشتر برازنده این کلمه بود تا خود دولت!
چند روز پیش یه خبری منتشر شد مبنی بر کاهش خدمت سربازی!اولش از
این که به خاطر مدرک تحصیلی چند ماه مشمولان وظیفه عمومی معاف
میشدن کلی ذوق کردم اما بعدش دیدم اصلا از این خبرا نیست!در واقع یه جورایی
فقط دو ماه دوره خدمت سربازی رو کاهش دادن و بقیه افزایش بوده نه کاهش!در
واقع دوره قبلیش 18 ماه بود که الان با این طرحی که تصویب شد از 18 ماه به
24 ماه افزایش پیدا کرد!و از این 24 ماه دو ماهش برای دیپلمی ها و 6 ماه برای
لیسانسی ها و 8 ماه برای فوق لیسانسی ها کم شد!
در واقع کسی که لیسانس میگیره تازه همون 18 ماه قبلی رو میگذرونه !
ما که نفهمیدیم کجای این کاهش خدمت سربازی بود؟
و معنی این کار رو چی میشه گذاشت؟شاید بی ربط نباشه که اولین حرفی
که به ذهنم رسید همین عوام فریبی بود!
حالا نکته جالبی که چند جا دیدم این بود که ظاهرا تو 149 کشور این کار داوطلبیه و
تنها در 25 کشور طول دوره خدمت بیش از 1.5 ساله!
و جالبتر اینکه با این همه نیروی مازاد و هزینه نیروهای در حال خدمت و وضعیت
مطلوب کشور در منطقه و عدم تهدید انچنانی از سوی کشورهای
بیگانه(البته به قول دکتر احمدی نژاد) چه نیازی به افزایش طول دوره خدمت بود؟
حالا بگذریم از روال عادی زندگی جوان ایرانی و مشکلات و مسایل مروبط به
زندگی و خونواده و ...
مضاف بر اینکه همین مدت با همه کاهش های اینچنینش باز هم برای یک
جوان ایرانی خیلی خیلی زیاده!
قضاوت با شما!
اسم این کار رو چی میذارین؟
ته نوشت 1:حالا این مناطق عملیاتی و طرح های جهادی و پایگاه های مردمی
رو در نظر نگیرین که بابتش چند ماهی کاسته میشه..
فکر کنم همه ملت این یه قلم رو بدونن چی به چیه!
حتی سوم هم نشدیم!
این بار چه کسی مقصره؟
یادش بخیر قدیما واسه اول شدن میچنگیدیم دوم میشدیم!حالا واسه سوم شدن بال بال
میزدیم چهارم شدیم!
قضاوت با شما!
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژهای
که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت
یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند
و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود.
2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3-وقتی به حالت گاز در میآید بسیار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.
5-باعث فرسایش اجسام میشود.
6-حتی روی ترمز اتومبیلها اثر منفی میگذارد.
7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
شما چی فکرمیکنین؟امضا میکنین؟قبل از اینکه پایین رو بخونین لطفا زود تصمیم بگیرین امضا میکنین؟
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی
علاقهای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میدانست که ماده شیمیایی
«دی هیدروژن مونوکسید» در واقع
همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!
این همه اعصاب خورد کنی این همه انرژی واسه یه اشتباه!
من نمیبخشمتون!
بابت این همه فکر و انرژی که ازم گرفتین حلالتون نمیکنم!
اومدی هر چی دوس داشتی گفتی تو جرات نداری یه اسم بدی !!واقعا که ... !
من فقط و فقط به توصیه دوستان لحن پستی رو که نوشتم بودم عوض کردم !اما انگار حق با من بوده!
آخرین بار آخرین بار!منو تهدید میکنی؟خودت رو در جایگاهی میبینی که منو تهدید کنی؟
تو که جرات نداری یه اسمی چیزی بذاری میایی منو تهدید میکنی؟میخوام صد سال دیگه هم نیایی
فکر کردی کی هستی؟اره این پست رو بخون بگو من خیلی احمقم!اما واقعیت انکار ناپذیی که هست
اینه که احمق ها هم گاهی راست میگن!
حیف اون همه وقت و انرژی که برای این موضوع صرف کردم!
گفتم این دفعه دیگه حتما انقدر شجاعتش رو دارین که خودتون رو کامل معرفی کنین اما .. !
اگه اومدین که هیچ اگه نه :دیدار به قیامت!
کجا بگم!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در و دیوار!!!!!!!!؟؟؟؟؟
تریبون؟!
تریبون
تریبون
تریبون
تریبون
ته نوشت ۱:زمان با شما
ته نوشت ۲:تریبون میخوام!ضمنا من باید مطمئن شم !حوصله سر کار رفتن رو ندارم!نشونه مطمئن؟
ته نوشت ۳:اگه این دفعه خبری از تریبون نبود ازتون خواهش میکنم لطفا مزاحم نشین!
من صد بار خوندم!اما نمیتونم کاری کنم!وقتی نه ادرسی هست نه ایمیلی نه حتی یک نام و نشون
واقعی و درست حسابی من به کی بگم؟تازه اونم معلوم نیست یک بلوف باشه
واسه خندیدن و دو بهم زنی!من کجا جواب بدم؟وقتی هیچی نمیدونم!!!
ته نوشت ۴:ازتون خواهش می کنم باهام رو راست باشین و به من حق بدین که سردرگم بشم .
و بازم خواهش دارم که اگه می آین آدرسی بذارین که منم بتونم حرفام رو بزنم . می دونم که
شما هم اگه جای من بودین مطمئنا دچار این حالت می شدین ..."
نمیدونین باید برای متهم هم حق دفاع و ایراد سخنانش باید جایگاهی رو در نظر گرفت؟
یا کلا رسمه که عین ترسو ها بیاین و بکوبین و در برین؟طوری که هیشکی نشناستتون!!!
کدوم؟اصول حکم میکنه که هر متهمی میتونه از خودش دفاع کنه!
البته اگه شما تریبونی براش در نظر بگیری... !
87/02/22
و مرور لحظه های ناب و جاری شدن ا... !
و من... !
عذاب آورترین حالت اینه که هرگز و هرگز و هرگز از الانت و اینی که هستی
و احساسی که داری بنا به دلایلی نتونی بگی!در حالی که دوست داری داد
بزنی و بخوای با افتخار بگی و همه بدونن چی به چیه!!!
من به فردای پر از دلهره
من به فردای پر از خالی و غم
من به فردای بیمار و تب آلود
من به خاکستر فردا های بلند
من به لاشه ی دیروز
به اوارگی و سرگشتی امروز
من به مرگ پرستو های امید
من به وجود روزنه ی وهم و خیال
من به شعار زلال حمید
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من به این داد و بستان زمان
من به این رسوایی آرزوی های محال
ایمان دارم یا ندارم به چه سود!
تو خود دانی و خود دانی و خود خواهی بود!
ته نوشت:همین!روشنتر از تاریکی!
مردی از اتومبیل پیاده شد.به طرف پات رفت دستی روی سر حیوان کشد.این مرد صاحب او نبود.پات گول نخورده بود چون بوی صاحب خودش را خوب میشناخت
ولی چطور یکنفر پیدا شد که او را نوازش کند؟
پات دمش را جنبانید و با تردید به آن مرد نگاه کرد!آیا گول خورده ست؟ولی دیگر قلاده به گردنش نبود
برای اینکه او را نوازش بکنند
آن مرد برگشت دوباره دستی روی سر او کشید پات دنبالش افتاد و تعجب او بیشتر شد چون آن مرد داخل اطاقی شد که او خوب میشناخت
و بوی خوراک ها از آنجا بیرون می امد!روی نیمکت کنار دیوار نشست
برایش نان گرم ماست و تخم مرغ و خوراکی های دیگر اوردند.آن مرد تکه نان را به ماست آلوده میکرد و جلو او میانداخت
پات اول به تعجیل و بعد آهسته تر آن نان ها را میخورد و چشم های میشی خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر به صورت آن مرد دوخته بود و دمش را می جنبانید
آیا در بیداری بود یا خواب میدید؟...
آن مرد باز هم دستی روی سر او کشید و بعد از گردش مختصری که دور میدان کرد رفت در یکی از این اتومبیل ها که پات میشناخت نشست!پات جرات نمیکرد بالا برود کنار اتومبیل نشسته بود به او نگاه میکرد
یکمرتبه اتومبیل میان گرد و غبار به راه افتاد
پات هم بی درنگ دنبال اتومبیل شروع به دویدن کرد
نه ,او این دفعه دیگر نمیخواست این مرد را از دست بدهد!له له میزد و با وجود دردی که در بدنش حس میکرد با تمام قوا دنبال اتومبیل شلنگ بر میداشت و به سرعت میدوید
اتومبیل از آبادی دور شد و از میان صحرا میشگذت!پات دو سه بار به اتومبیل رسید ولی باز هم عقب افتاد
تمام قوای خودش را جمع کرده بود و جست و خیز هایی از روی ناامیدی بر میداشت
اما اتومبیل از او تندتر میرفت.او اشتباه کرده بود علاوه بر اینکه به اتومبیل نمیرسید ناتوان و شکسته شده بود
دلش ضعف میرفت و یکمرتبه حس کرد که اعضایش از اراده او خارج شده و قادر به کمترین حرکت نیست.تمام کوشش او بیهوده بود اصلا نمیدانست چرا دویده,نمیدانست به کجا میرود,نه راه پس داشت نه راه پیش!
ایستاد ,له له میزد
زبان از دهنش بیرون آمده بود.جلو چشمهایش تاریک شده بود
با سر خمیده به زحمت خودش را از کنار جاده کشید و رفت در یک جوی کنار کشتزار شکمش را روی ماسه داغ و نمناک گذاشت و با میل غریزی خودش که هیچ وقت گول نمیخورد حس کرد که دیگر از اینجا نمیتواند تکان بخورد.سرش گیج میرفت
افکار و احساساتش محو و تیره شده بود ,درد شدیدی در شکمش حس میکرد و در چشم هایش روشنایی ناخوشی میدرخشید.
در میان تشنج و پیچ و تاب,دستها و پاهایش کم کم بی حس میشد,عرق سردی تمام تنش را فرا گرفت یکنوع خنکی کلایم و مکیفی بود... .
نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند ,چون بوی پات را از دور شنیده بودند ,یکی از آنها با احتیاط آمد و نزدیک او نشست به دقت نگاه کرد,همین که مطمئن شد پات هنوز کامل نمرده است دوباره پرید
این سه کلاغ برای در آوردن دو چشم میشی پات آمده بودند... .
********
ته نوشت1:لعنت به این عصر های زرد و تلخ لعنت و هزار لعنت....
ته نوشت 2:مجبور شدم خودم تایپ کنم چون هیچ داستانی به ذهنم نرسید و سوژه خاصی پیدا نکردم
ته نوشت 3: خیلی وقت پیش میخواستم کل داستانش رو بذارم که ... .
ته نوشت 4:اخراج؟!.. .
ته نوشت 5:دیگه همچین کاری نمیکنم!
ته نوشت 6:هیچ ته نوشتی بعد نوشتی نداره!
ته نوشت 7:جبر رو حذف کردم تا اختیارمو به دست بگیرم!
ته نوشت8:روزهای روشن خداحافظ... .
ته نوشت 9:ترجیح میدادم روزی هزار بار شکنجه میشدم اما با این عصرهای غم انگیز رو به رو نمیشدم!
ته نوشت 10:ویرایش این پست به آخرت سپرده میشود!
با صد بهانهي متفاوت تمام روز...
هي فکر ميکنم به تو و خيره ميشود
چشمم به چند نقطهي ثابت تمام روز
زردند گونههاي من و خاک ميخورد
آيينه روي ميز توالت تمام روز
در اين اتاق، بعدِ تو تکرار ميشود
يک سينماي مبهم و صامت تمام روز
گهگاه ميزند به سرم درد دل کنم
با يک نوار خاليِ کاست تمام روز
«من» بي «تو» مردهاي متحرّک تمام شب...
«من» بي «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...
از : زنده ياد نجمه زارع
*******
ته نوشت 1:کاش هوا سردتر میشد
ته نوشت 2:سر راهم به اونجام سر زدم!
ته نوشت 3:یه تشکر خشک و خالی! اما همینم کلی خستگی راه رو از تن بدر میکنه!
ته نوشت 4:بهترین شعر هایی که خوندم!
ته نوشت 5:الان بیشتر به حرف دوست خوبم پی میبرم!
همه چیم رو گذاشتم وسط!میخوام با سرنوشتم معامله کنم!
ته نوشت 6:لعنت به عصر های بهار و تابستون... !
ته نوشت 7:کاش هوا سرد میشد!عین زمستون ... .
ته نوشت۸:فکر نمیکرم ته نوشت ۷ به این زودی به واقعیت بپیونده... !
اشک بايد ريخت
زار بايد زد
عشق يعني اين خود پرستي را
بارها
دار بايد زد
شب پر از راز است
رازها را
باز بايد خواند
نبري از يادت
شب مهتابي را
نفس خسته ي بي خوابي را
نبري از يادت
گرمي دستان مرا اي دوست
رنگ چشمان مرا اي زيبا رو
باز هم نيکوست
من تو را در قفس سينه ي خود مي خواهم
من تو را مي خواهم
نبري از يادت
آن شب تنهايي
آن شب ملتهب رويايي
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستي اما دل من را افسرد
من به چشمان تو جان بخشيدم
ني که در چشمان تو جا
نبري از يادت
التماس دل غمگين مرا
نبري از يادت
من تو را مي خواهم
باز بي چون و چرا مي خواهم!
(دکتر حسين فهيمي)
*********
ته نوشت 1:لایه گرد و غبار دفتر خاطرات پیدا کردن این شعر لذت بخشه... .
ته نوشت ۲:از همه کسانی که بخاطر قالب وبلاگ دچار احساسات بد شدن عذر میخوام
اما بازم میگم این قالب به هیچ وجه تغییر نخواهد یافت!حتی اگه با ریزش مخاطبین مواجه شه...
ته نوشت 3:نمیدون چرا امسال هر وقت عصبانی میشم بعدش به شدت دچار سردرد میشم
گویا خودمم باید باور کنم که کم کم دارم پا به سن میذارم... .
ته نوشت 4:از این به بعد اون پست منفی 6 کنار ستون وبلاگ میاد...
ته نوشت 5: - - - - - - - - - - - .
اما یک واقعیتی که امروز باهاش روبه رو شدم این بود که برای دومین بار در
سال جدید شدیدا ناراحت شدم اما با این تفاوت که این دفعه مربوط به فضای وب میشد...
راستش نمیدونم چطوری شد که در میان مطالبی که دنبالش میگشتم یهو دیدم
تو وبلاگ یکی از دوستان قدیمی هستم...
و کاملا تصادفی چشمم به پست جدیدشون افتاد که بعد از مدت ها آپ کرده بودن...
خوندن همچین مطلبی از این دوست واقعا غیر منتظره بود
اصلا تصورشم نمیکردم که این مطلب تو اینجا جا بگیره...
نمیدونم این دوست قدیمی این جا میاد یا نه و اصلا این مطلب رو میخونه
یا نمیخونه اما شاید تنها چیزی بود که بعد از مدت ها سکوت من رو میشکنه همین بود...
دوست خوبم
باید با اندیشه به مصاف اندیشه ها بریم
تقریبا با شناختی که ازت داشتم و دارم میتونم بگم این مطلب ماله خودت نبود
مثل مطلب قبلیت اما حرفم اینه اگه مطلب ماله خودت نیست که واقعا تاسف آوره
که بدون کمترین توضیح و آگاهی اون رو تو وبت گذاشتی و اگرم ماله خودته که
باز هم متاسفم از اینکه این مدت انقدر طرز فکرت عوض شده!!! البته شاید این
به خاطر نوسانات روحی و گذر زمانی و اقتضای سنّت توجیح پذیر باشه
(باز توجیح رو درست نوشتم یا غلط بماند)
اما دوست خوبم
مرحوم شریعتی میگه:من ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به ما بیاموزد
نه اندیشه ها را!
اینایی که گفتی نمیگم نیستن و همینطور نمیگم هست اما اینی که تو نوشتی
یا نوشتن صرفا واگویی ناصحیح و بزرگ نمایی مسایلیه که اکثر جامعه باهاش درگیرن!
دوست خوبم
متاسفانه اشکال ما ایرانی ها یا به قول تو .. میدونی چیه؟اینکه حتی در زمینه اندیشه
هم مصرف گرا شدیم !جنس نگاهمون به مشکلات توام با افراط و تفریط شده! تفکر
و اندیشه و تجزیه و تحلیل به حاشیه برده شده و جاش رو اندیشه هایی گرفتن که آداب
و سنن و فرهنگ ایران و ایرانی رو به سخره میگیرن
از کسی که هنوز رگه هایی از سنت و فرهنگ غنی ایرانی دیده به نام عقب مانده
و منزوی یاد میشه و به جاش امروزی بودن و افکار مدرن و پست مدرن رو جایگزین میکنن
یادمون نره که یک زمانی این فرهنگ ایران و ایرانی بود که از چنگیز خان مغول وحشی
سلطان محمد خدابنده رو ساخت که به فرهنگ و هنر ارج میذاشت...
دوست خوبم
تو که فرانسه به عنوان سمبل آزادی و دموکراسی در جهان حاضرنشد
از مردم الجزایر به خاطر سالها استعمار عذر بخواد با این بهانه که این ظلم ها
از سوی پدران اون ها بوده نه خود اونها!!!
دوست خوبم
دوست خوبت که خودش ادعای تاریخ شناسی داره چرا نمیگه ما چه فرهنگی داشتیم؟
و اولین تمدن های بشری از کجا شکل گرفته؟و صد البته علل عقب ماندگی ما چی هست؟
چه کسانی سالها ثروت این ممکلکت رو به یغما بردن؟
چه کسانی این مملکت رو تهدید کردن و تو مجبور شدی به خاطر مقابله با این تهدیدات
بخشی از دارایت رو صرف مخارج نظامی یا حق السکوت به همسایه هات بدی!
آیا واقعا تمدن 300 -400 ساله ای که بلا استثنا از ثروت مردمی مثل مردم تو به این
روز رسیدن شایسته تجلیلن؟
کاش هیچ وقت این مطلبت رو نمیخوندم...
دوست خوبم
وقتی حرفایی رو که نوشتی خوندم دهها جواب به ذهنم میرسید برای تک تک
جملاتت اما الان که میخوام بنویسم زبانم قاصره از سخن گفتن و شاید اینم به
خاطر ضعف در اندیشیدن باشه
دوست خوبم
نمیدونم چه عواملی باعث شده که همچین پستی بذاری یا همچین برداشتی
داشته باشی اما امیدوارم هر جا که هستی در کنار خونواده محترمت سالم
و سلامت باشی
تو ته نوشتم دو تا جمله از دو بزرگوار مینویسم که همیشه و همیشه به
حرفشون معتقد بوده و هستم و خواهم بود
ته نوشت 1:
مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را مي سازد.
مراقب گفتارت باش چون گفتارت اعمالت را مي سازد.
مراقب اعمالت باش چون اعمالت عادتهايت را مي سازد.
مراقب عادتهايت باش چون عادتهايت شخصيتت رامي سازد.
مراقب شخصيتت باش چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد
ته نوشت 2:جهان سوم جایی که مردمش اگه بخوان مملکتشون آباد شه خونشون ویران میشه
و اگه بخوان خونشون آباد شه مملکتشون ویران میشه
ته نوشت ۳:کاش هیچ وقت این مطلبت رو نمیخوندم...
بعضی از دوستان بیشتر از من به نجات غریق نیاز دارن
کاش هیچ وقت همچین روز هایی رو نمیدیدم
لعنت به این دل که واسه چه چیزایی ناراحت میشه! لعنت...
****
ته نوشت:بی صدا فریاد کن...
که روزی خواهم گفت:
- به اعتراض یا شِکوه یا درد دل-
که من تشنه بودم
و آب، در دستهای تو بود.
دریغا که مضایقه کردی!
گمان می کردم
که روزی از سر گلایه خواهم پرسید:
که چرا نیامدی
آن زمان که صدایت می کردم.
چرا نبودی
آن زمان که نیازمند بودنت بودم.
و پیش از آن که پاسخت را بشنوم،
تو و یادت را
ترک خواهم کرد.
اینک ، امّا
سپاسگزار توأم.
و باور نمی کنی
که وامدار تو.
پریدن ، بی بال
تپیدن ، در خاک
شکفتن ، در باد
ساختن ، با عطش
سوختن ، بی آتش
و هرچه دارایی ام از این دست
مرهون مهربانی دستهای توست.
سید مهدی شجاعی
******
ته نوشت۱:ممنون از دوست خوبم که ... .
ته نوشت۲:فقط با یه کلمه تغییر... .
ته نوشت ۳:روزهای سرنوشت ... .
من به آوارگي ابر و نسيم
من به سرگشتگي آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد
من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو، چشمه شوق
چشم تو، ژرف ترين راز وجود
برگ بيد است که با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا کن
که بهاري ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريکي مي گذرد
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهاري ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
- و نه ياري ديگر
حيف،
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است.
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
حمید مصدق
یه ربع ساعتی میشد که همین جا پشت در وایستاده بودم
همش تو این فکر بودم که وقتی رفتم تو چی باید بگم از کجا باید شروع کنم؟ا
صلا دوست داره من و ببینه یا نه!
آخه یه جورایی خودم رو تحمیل کرده بودم این دفعه آخری که بابا واسه عیادتش شال و کلاه کرده
بود بیاد کلی خودم رو به در و دیوار زدم تا بابام راضی شد منم با خودش بیاره
هر دفعه که بابام میرفت پیشش و بر میگشت آنچنان با شور وشوق از خاطراتوشن تعریف میکرد که
انگاری همین دیروز همه ی اون حوادث و وقایع اتفاق افتاده بودن
با شناختی که از بابام داشتم میدونستم حتی یادش نبود که دیشب شام چی خورده چه برسه به خاطرات
20 سال پیش میدونستم که هر چی که هست زیر سر دوستشه
اونه که همه ی خاطرات رو از نو واسه بابام نعریف میکرده و همه ی جزئیاتشون رو مو به مو پس از
سالها زنده میکرده واسه همین خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینشم و بدونم کیه که انقدر روحیه بابام و تغییر داده
دوست داشتم راجع به گذشته ی پدر و دوستش بیشتر بدونم و از خاطرات هیجان انگیزشون تو
دوران دبیرستان و دانشجویی و خدمت سربازی بشنوم
اخه اصلا به بابام نمیومد که ادم خطر پذیری باشه و دوران انقلاب علیه رژیم دست به تکثیر
اعلامیه و نوار سخنرانی های امام بکنه
یا حتی شیطنت هایی که دوران دانشجویی کرده بودن و بلایی که سر حمیدی دوست جون جونی بابا
اورده بودن از همه غیز قابل باورتربود
میدونین داستان اذیت این حمیدی از جایی شروع میشه که یه شب شیطونه مخ بابا و همه هم خوابگاهی هاشو
میزنه و اینا بلایی به سر حمیدی میارن که اون سرش ناپیدا..
گویا این حمیدی بنده خدا یه خورده اون موقع ها یه مریضی گرفته بود که دور از محضر شریف
مبارکتون زیاد دستشویی میرفتن و تقریبا هر شب دو سه باری مشرف میشدن...
خلاصه اینام یه ساعت قبل از تایم همیشگیه آقا حمیدی میرن یه سطل آب رو طوری روی
درب دستشویی قرار میدن که به محض باز شدن همه ی آب سطل از بالا به پایین خالی میشد
بیچاره حمیدی هم که به رسم عادت معمول وقتی پا شده بود بره تو به محض باز کردن در .....
اون جور که بابا میگفت این حمیدی هم اصلا به روش نیرده بود و بعدا از مسبب اصلی این حادثه
که آقای قربانی بوده انتقام شدیدی میگیره!!!
داستان اونم جالبه البته اخه نوع انتقامی که گرفته کمتر از بلایی که سرش اورده بودن نداشت
گویا یه روز که این قربانی قرار بوده تعطیلات آخر هفته بره خونوشون تو شهرستان این
آقا حمیدی گل با همکاری بر و بچ ورداشته از اون قرص های .. ریخته تو غذای مستر
قربانی خوش خوراک و اونم تا برسه خونه یه چند هزار باری همون میعاد گاه شبانه حمیدی رو
طواف کرده بوده....
تو همین فکر ها بودم که یهو بابایی از اتاق بیرون اومد گفت تو که این همه واسه دیدنش بال بال میزدی
نمیخوای بیایی تو؟
گفتم من که از خدامه منتها خودتون گفتین بیرون منتظر باشم...
بابا با یه چشمک نرم من رو به داخل اتاق هدایت کرد
خیلی اروم و شمرده وارد اتاق شدم
تا چشم بهش افتاد ناخودآگاه همه ی حرف هایی که بارها و بارها با خودم مرور کرده بودم
تا در حضورش بگم یادم رفت
همینجوری بهت زده تو چشاش نگاه میکردم که بابا بهم گفت نمیخوای سلام کنی؟
بریده بریده گفتم س س سلام
حا حال شما؟فکر کنم حق با بابا بود مزاحم استراحتتون شدم...
با اشاره انگشتانش به سمتش رفتم
دست هامو به گرمی فشار داد و به گرمی پلک هاش رو روی هم فشرد
بابا که داشت از یخچال یه لیوان آب پرتقال واسه خودش خالی میکرد گفت
این آقا رضای ما یه خورده حنجرش خط رو خط شده واسه همین نمیتونه حرف بزنه
اما تو هر چی بگی میشنوه و جوابت رو میده
من همینطور که دستام تو دستش بود بدون اینکه حرفی بزنم به بابا نگاه کردم
بابا از جنس نگاه های من فهمید که منظورم چیه واسه همین در ادامش گفت
خوب عوضش میتونه چند خطی بنویسه البته با چشاشم حرف میزنه ها منتها تو نمیتونی حرفاشو به
زبان خودت ترجمه کنی و این فقط بین من و رضاست که حرف های همدیگه رو میفهمیم مگه نه رضا؟
رضا در حالی که تبسم کوچیکی کرد با یه چشمک حرف های بابا رو تائید کرد
و یه چند ثانیه ای به بابا نگاه کرد
بابا در حالی که لیوان آبمیوش دستش بود نزدیک ما شد و گفت خوب آقا رضا میگه حالا چی
میخواستی بگی بهم؟
با کمی مکث گفتم هیچی فقط میخوام چند دقیقه ای بین شما باشم همین....
باز آقا رضا لبخندی از رو رضایت زد و بابا کنارش نشست و اون یکی دستش رو گرفت
حالا مسیر نگاه های آقا رضا به سمت بابا رفته بود و به قول خودشون با هم حرف میزدن
و بابا هم گه گاهی دستی رو سر و یکسر کچل شده آقا رضا میکشید
حدس میزدم که باز دارن خاطراتشون رو با هم مرور میکنن
خاطرات همه ی سالهایی که با هم بودن
لحظات خیلی سریعتر از اونی که فکر میکردم سپری شد
تا به خودم اومدم دیدم وقت ملاقات تمومه
بابا در حالی که بوسه ای بر دست آقا رضا زد گفت خوب پاشو یواش یواش بریم که آقا
رضا رو بیش از این اذیت نکنیم
گفتم:بابا حالا که اومدیم خیلی دوست دارم از آقا رضا یه یادگاری داشته باشم
آقا رضا باز به بابا نگاه کرد
بابا گفت:میگه چی؟
گفتم اگه میشه یه حرفی حدیثی نصیحتی بکنن و یه دفترچه یادداشتمو جلوی دستش گذاشتم گفتم
آقا رضا هر چی که دوست دارین بنویسن
فکر کنم کار سختی اذش خواسته بودم چون یه خورده قلم رو دستش میلرزید و و خیلی روش
مسلط نبود اما با لبخندی که زده بود میدونستم با تمام وجود با خواستم موافقت کرده
بابا یه نگاهی به نوشته آقا رضا انداخت و دفترچه رو که بسته بود بهم داد و گفت آقا رضا
خیلی کارت درسته
در همین لحظه پرستاره بخش وارد اتاق شد و چند ضربه به درزد در حالی که دستش سرم
و سرنگ بود گفت وقت ملاقات تمومه لطفا اتاق رو خالی کنین
هنوز چند قدمی از اتاق بیرون نذاشته بودیم و من دنبال صفحه ی یادداشتی که آقا رضا نوشته بود
بودم پرستار بدو بدو از اتاق خارج شد و رو به مراقب بخش گفت فوری دکتر جدیری رو خبر کنین
حال بیمار تخت 313 بهم خورده
بابا بدو به طرف اتاق رفت اما پرستاره نذاشت وارد شه
دلم شور میزد ثانیه های لعنتی به سرعت داشتن میگذشتن و هنوز خبری از دکتر نبود...
********
بعد از ماهها هنوز جرات نکرده بودم آخرین یادداشت جانباز شهید رضا سمندری رو
بخونم نمیدونم اما حس میکردم هنوز اون شعور و جسارت و لیاقتش رو ندارم اما هر چی که بود
دل به دریا زدم در حالی که دستم میلریزد به صفحه قبل یاداتشتش رسیدم
چشام رو بستم و صفحه رو ورق زدم و اخرین نگاه آقا رضا که به سقف خیره شده بود تو ذهنم
مرور کردم
آقا رضا این بار نه به من و بابا بلکه به آسمون نگاه میکرد انگا اینبار خدا خودش میخواست تمام
حرف هاش رو برام ترجمه کنه...
چشمهامو باز کردم و در حالی که اشک تو وجودم غوطه میزد آخرین یاداشت رو بلند بلند خوندم:
یا مقلب القلوب و الابصار
یا محول الحول و الاحوال
یا مدبراللیل و النهار
حول حالنا الی احسن الحال
*****
ته نوشت1:لفطا قبل از هر نقدی زمان نوشته شدن این پست رو هم در نظر بگیرین...
ته نوشت 2:خدا رو شکر که سال 87 سرانجام تموم شد همین...
مدت ها بود که یک غذای درست و حسابی نخورده بود
دهانش به آب افتاده بود و مست کنان به سمت آشپزخانه حرکت میکرد
همه جا سوت و کور بود و گویا تنها برای او غذا سرو شده بود!
دیگر خبری از هیا هوی همیشگی نبود
آخرین باری که واردسالن شده بود غوغای عجیبی بر پا کرده بود
عده ای ترسیده و فرار میکردند و عده ای نیز به زد و خورد با او....
همه ی میزها و صندلی ها به صورت 4 نفره یا 6 نفره به صورت مرتب چیده شده بودند
و روی هر یک از میزها یک شمع گذاشته شده بود
همه جا گرد گیری شده بود و برق شیشه های پنجره تصویر زلال رهگذران را در پیش چشم
مهمانان جاری میساخت....
اما هر چه بود او از میز متنفر بود
چرا که آنرا قبرستان شمع ها میپنداشت
او بارها و بارها شاهد زوال و مرگ تدریجی شمع ها روی میز ها شده بود
هر چند که میز ها فقط میزبان شمع ها بودند و این مهمانان بودند که برای مدتی حضور
و احساس با هم بودن آنها را آتش میزدند و در کمال مسرت یا اندوه شاهد
ذره ذره نابود شدن شمع ها میشدند
او مهمانان زیادی دیده بود مهمانانی که شاید به عشق روشن کردن
یک شمع به انجا میامدند و با اتمام آن شمع های بعدی و بعدی اما هیچ
شمعی دو بار روشن نمیشد چرا که یا عمر آن کفاف روشنایی نداشت یا
شمع دیگری جای آنرا میگرفت
بلور های یخی لوسترهای روی سقف چشمک زنان او را به گوشه آشپزخانه هدایت میکردند
باریکه ی نور مهتابی آشپزخانه خبر از یک شب رویایی میداد
شب خوشبختی
شب تنهایی و یک دل سیر مهمانی
مست کنان وارد آشپز خانه شد
4 پرس غذای خوش رنگ و خوش ترکیب که هر کدام روی یک بشقاب
چوبی مجزا کشیده شده بود انتظار او را میکشید
چشمانش گرد شده بود
دیگر نمیتوانست طاقت بیاورد
به سمت اولین بشقاب خیز برداشت
در یک آن احساس خفگی عمیقی کرد
چشمانش سرخ شده بود
نفسش بالا نمی آمد
بوی تلخیچون مرگ مشامش میرسید
**********
سر آشپز نگاهی به گوشه آشپز خانه انداخت
لبخند نمکینی زد و زیر لب در حالی که جارو را برمیداشت گفت
موش کثیف دیگر نمیتوانی مهمانی های ما را به گند بکشانی....
دستهایم را بسته اند هوا انقدر داغ است که حتی خیال نفس کشیدن هم
روحم را ذوب میکند
صدای غل غل دیگ های جوشان سیاه و چشم های وحشت زده ی من
در انبوه نگاه های کثیف و سنگین گم شده اند
نگهبانان کوری که چشم هایشان در زیر پاهایشان است به سویم می آیند
نجواهای شومی از پیکرهای چروکیده شان به گوش میرسد
گویا برای آمدنم به این سو می آیند!
دست و پاهایم بسته است توان فرار نیست کاری نمیتوانم انجام دهم
اما !اما نه اینان هم اشتباه کرده اند
گوشهایم هنوز میشنود چشم هایم میبنند و من با اندیشه هایم روحم را فراری میدهم
هنوز چند وجب فرصت باقی است
لحظه وداع با روح جوانم در تندباد گام های ارواح خبیث شتابان میگذرند
دیگر نای بدرقه ندارم
خود را برای رفتن مهیا کرده ام
بر میخیزم بی آنکه مقاومتی کرده باشم با آنها به سمت دیگ ها روان میشوم
از دیگ ها بوی آشنایی به گوش میرسد
آری
این بوی سوختگی همان عطر آرزوهای خسته و نافرجام جوانی من است که در
گرداب گداخته زمان میسوزند و خاکستر میشوند
نگاهی به پشت سر میاندازم خیالم راحت است چون روحم از تیررس نگهبانان
عاصی روزگار خارج شده است
چشم هایم را میبندم و بی درنگ خود را در اعماق زمان میاندازم
خداحافظ جوانی...
ته نوشت ندارد
فریبا عرب نیا
خوبم...
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم....
کاری از رضا امیر خانی
چاپ پانزدهم
انتشارات سوره مهر
رمان ۵۲۸ صفحه ای من او روایت داستانیست که از دوران رضا خان شروع و در زمان حال
خاتمه پیدا میکنه
حاج فتاح یا همان باب جون کسی است که قدیم تر ها که هنوز با شتر و قاطر بار میزدند فتاح
دو سال یک بار به باکو میرفت از آن جا قند و شکر بار میزد نه یک خروار که کاروان کاروان
قند و شکر را از باکو میبردند به کربلا و نجف اما نصف قند و شکرها را در کاروان سرای فتاح
میگذشتند کاروان سرای فتاح نزدیک تهران پشت ورامین بود
بدون اینکه کسی بو ببرد بقیه را به کربلا و نجف میبردند تجار ایرانی برای خرید قند و شکر
به کربلا و نجف میرفتند و از انجا همان قند و شکر فتاح را میخریدند و به تهران و شیراز و
نجف میبردند اما فتاح وقتی بر میگشت پنهانی کاروان سرایش قند و شکر ها را میآورد و در
بازار زیر قیمت خرید بقیه تاجر ها میفروخت...
که بعد ها در اثر خوابی که میبینه دست از این کار ورمیداره و به جاش پسرش رو عازم باکو
میکنه و پسرش مستقیما قند ها رو از باکو به تهران میاره...
عمده روایت داستان حول علی نوه باب جون مادرش و مریم خواهرش و مهتاب و کریم فرزندان
اسکندر خدمتکار خونه باب جون اتفاق میافته...
پدر علی به طور مشکوکی که مرگش رو به قزاق ها نسبت میدن در راه بازگشت از سفر
در قزوین کشته میشه علی عاشق در همین دوران عاشق مهتاب دختر خدمتکارشون که فقط
۷ سال داره میشه و کریم که هیچ وقت از زیر سایه گودی بودنش در نمیاد و انواع اقسام
خلاف کاری ها رو انجام میده و البته دوست صمیمی علی هست که سرانجام با آشنایی
دیرینه ای که با مجتبی داشتن و
با هم زمانی هم کلاس بودن سر به راه میشه و در راه مبارزاتش پیرو قلع و قمع گروه
مجتبی نواب صفوی با کینه ای که قاجار یکی از همکلاسی های بچگیش نسبت بهش داشت
و توطئه اون به قتل میرسه...
مریم هم بعد از اینکه جریان کشف حجاب و ماجرای ورداشتن روسریش توسط عزتی که
خودش خواستگار مریم بود و جواب رد گرفته بود برای اینکه آزادانه زندگی کنه به همراه چند
نفر از جمله دختر فخرالتجار به فرانسه عزیمت میکنه و اونجا هم با ابوراصف یکی از آزادی
خواهان سیاه پوست الجزایری که در طی یک سخنرانی ترور میشه ازدواج میکنه...
مهتاب هم در طی یه ماجرا از علی قهر میکنه و نزد مریم میریه و سالها بعد علی هم نزد اونا
میره اما تا ۵۰ سال بعد هم با مهتاب ازدواج نمیکنه تا اینکه درویش خبر میده که الان
موقعشه و اون هم به آپارتمان مریم و مهتاب میره و با جنازه اون ها که با برخورد موشک به
منزلشون شهید شده بودن
روبه رو میشه..
علیدر این سالها تمامیه دارائی های خودش رو به همه میبخشه و خودش هم به جای
شهید گمنام دفن میشه و در واقع یک شهید به حساب میاد...
******
فارغ از هر جبه گیری و با تعریفاتی که من از نویسندش سراغ داشتم واقعیتش چیزی از
قلم ارزشی ندیدم اما میشه گفت خود داستان یک داستان ارزشی به شمار میره و ارزش
خوندن رو داره
یکی از اون داستان هایی که توصیه میکنم شما هم ببیننش
لابد میگین داستان رو میخونن نمیبینن !ولی این داستان به خاطر نوع نوشتنش و همینطور
فضاسازی های بکرش کاملا خواننده رو به اون دوران سوق میده..
نوع رفتار آدم ها که هر کدوم وابسته به یک پایگاه فکری هستن و احترام و سنت های خاص
اون موقع
و البته جایگاه برجسته خاندان فتاح در میان سایرین و نوع رفتار متقابل اون ها خصوصا باب
جون حکایت شیرینیه از سنت های فراموش شده جامعه ایرانی
راستش موقع خودنش سه جا واقعا ناراحت شدم لابد میگین یکیش جایی بود که به مهتاب
نرسید؟
نه اتفاقا این از اول داستان قابل پیش بینی بود و هیچ حس خاصی هم نسبت به این مورد
نداشتمو اگر این دو تا بهم میرسیدن بیبشتر تعجب میکردم...
اولیش زمانی بود که خبر مرگ پدر علی رو به باب جون میدن و اون با اینکه از درون خورد
میشه اما برای اینکه آبروداری کنه و خیلی به بچه ها سخت نگذره خودش رو سرپا
نگه میداره و ..
دومی زمانی که عزتی به خاطر شنیدن جواب منفی از خونواده فتاح در مغازه دریانی
که رو به روی خونه حاج فتاح بود کمین میکنه و بلافاصله که مریم از سمند باب جون
پیاده میشه بین اون و باب جون قرارمیگیره و علاوه بر اینکه حرمت حاج فتاح رو با
وجود اینکه بارها ازش رشوه میگرفته میشکنه . حجاب مریم رو هم به زور ور میداره و ...
سوما زمانی که مریم علی رو در برابر یک کار انجام شده قرار میده و به قول علی زمانی
که خودشون بریده و دوخته بودن با وجود اینکه بعد ها خودش شیفته شخصیت ابوراصف
میشه به ازدواج اون و خواهرش رضایت میده...
اما جدای از همه ی این ها ایرادات اساسی رو هم میشه به این رمان که الان شنیدم
از مرز چاپ ۲۰ همرد شده وارده
خوندن این رمان تقریبا یه چیزی تو مایه های خوردن نارنگی و اینا میمونه در واقع تا وقتی
پوستشونکندی عمرا نمیتونه مزشو درک کنی ...
اینو به این دلیل میگم که ۴ فصل اول داستان بیشتر به معرفی شخصیت های داستان
فضا و کلاپیش زمینه ذهنی از خانواده فتاح میپردازه...
اما برام جای سوال بود که چرا ماجرای مهتاب و علی انقدر یک طرفه پرداخت
میشه اصلا چرا علی سالها به انتظار میشینه و صرفا چون درویش گفته که
خودش خبر میکنه و باب جون در زمان چیدن آجر ها در کوره پزی اسم این دو تا رو کنار هم
نذاشته سالها صبر میکنه
یا خود مهتاب بعد از اون ماجرای .. که با علی حرفی نمیزد و با اینکه مشکلی هم از نظر
رعایت حجاب ودغدغه مذهبی نداشت از ایران میره؟و اصلا چرا این دو تا با هم در فرانسه
به طور نامربوطی زندگیشون بهم گره میخوره؟
یا خود مریم که نماد کاملی از دختران ایران و البته مادران امروزی ایران زمینه
بعد از اون ماجرا همیشه میگفت آدم تو خونه خودش بیشتر چیز یاد میگیره در حالی که
در ادامه برای آزادی عمل بیشتر به جایی که خودش آزادی رو از وطنش سلب کرده
عزیمت کنه؟
و بدتر اینکه با یک آزادی خواه الجزایری ازدواج کنه که حاصلش هلیا بود که دو تا
قلب داشت که یکیش متعلق به همون ابوراصف بود که موقع مرگ به علی و اونم
به مریم میده و اونم میبلعتش؟!البته
مشکل کار اینجاست که هلیا که به عنوان نسل سوم انقلاب معرفی میشه
و سمبل آزادی در ایران بایددو رگه باشه؟
باز هم ایراد دیگه اینکه هلیا با هانی نوه دختری فخرالتجار که برخلاق قولش نگاه های
ناروا به زنان لهستانی که برای نجات اون ها از مخمصه مهمانی اجباری دولت
در راستای کشف حجاب بود ازدواج میکنه؟در حالی که اون شب در مهمانی علاوه
بر رفتار ناشایست فخرالتجار با زنان لهستانی اون در درگیری که آخر مهمانی که
در دفاع از حق و حقوق و مذهب شکل میگیره فقط از دور نظاره گر اوضاع میشه..
آیا نمیشد با اندکی تغییر سید مجتبی (نواب صفوی ) رو شایسته دامادی این خونواده و
پرچمدار دفاع از آزادی و دموکراسی و مقابله با ظلم و ستم مطرح کرد؟
یا خود عزتی که در اینجا سمبل ظلم و استبداد رضا خان مطرح میشه چرا توسط
اون هفت تا کور و بعد از ماجرای مریم کشته میشه؟ایا لزوما نبیاد دست شخصیت های
داستان به خون آلوده میشد؟
چرا ۷ تا کور تونستن سمبل این استبداد رو از بین ببرن ؟و مهمتر اینکه چرا ۷ تا کور بنا به
روایت نویسنده در فصل پایانی یک دور دنیا رو دور زده بودن باز هم به همون جای سابق
برگشتن؟اون هم درست بعد از انقلاب و جنگ و در واقع دهه سوم انقلاب؟
یا بعضی از جملاتی که فکر میکنم برخلاف مسیر داستان حرکت میکنه مثلا در صحنه ای که
درویش بعد از یک سال با علی مجددا حرف میزنه و اون رو از تنهایی و تفکرات نادرست نجات
میده
علت عدم وصلت علی و مهتاب رو کنار هم قرار نگرفتن اسم این دو تا عنوان میکنه
و میگه باب جون عمدا این کارو نکرده و اون تمام کارهاش حق بوده در حالی که اول داستا
ن میدونیم باب جون چطوریتونسته دارایی و ثروتی رقم بزنه!
ور در پایان اون فصل یه جا میگه نقاشی های مریم همشون مزخرفه؟آیا مگر خود
درویش در ماجرای مار نبود که گفت باید آن طرفتر دیوار رو هم دید؟
و ما در همون فصل اولش شاهد نمایشگاه طبیعی
نقاشی های مریم و مهتاب که با خون و پوست و گوشتشون آمیخته شده هستیم و فضای
سورئالیستی که این نمایشگاه ایجاد میکنه و مثل بمب میترکه؟!هستیم!
و ماجرای مهمانی و استفاده از سه زن لهستانی برای فریب دولت در حالی که در آخر این
ماجرا ما شاهد زندانی شدن اون ها هستیم!آیا بهتر نبود که از همین جا جرقه های مبارزه با
ظلمو استبداد به نحو آبرومندانه ای شروع بشه؟
البته ناگفته نمونه بعضی از قسمت های داستان واقعا جای تامل داره
نمونش همین ماجرای کشف حجاب رضاخان و سلب آزادی از زنان جامعه و دعوت به عدم
پوشش و هم اکنون طرح ارتقای امنیت اجتماعی ودعوت اختیاری و اجباری برای رعایت
پوشش و حفظ شان جامعه اسلامی!
یا مسافرت مریم به فرانسه برای تامین آزادی های شخصی و هم اکنون سفر مریم های
امروزی برای همین منظور در عکس این اهداف...
نفرت مردم از افرادی مثل زال محمد و الان آزادی عمل این افراد در جامعه امروزی ایران یا
همون تهران بزرگ خودمون با توابع مربوطه۱
در کل به نظرم رمان خوبیه و مخصوصا خیلی خوب تونسته اون فضاهای سنتی رو احیا کنه
هر چند بعضی جاهاش به نظرم تقلید و تکراری بودن مثلا فصلی که علی در فرانسه به
کلیسا میره و برحسب اتفاق یا کنج کاوی و در در حالی که کمترین اعتقادی به همچیم
مسئله ای داره وارد میشه و اعتراف میکنه و کشیش هم همون درویش از آب در میاد
راستش اینجای داستان
منو به یاد آتش پرست صادق هدایت میندازه و کل احساساتی که اون در اون موقع در همچین
صحنه مشابهی رقم میزنه که البته فضاسازی هدایت کاملا در این مورد برتره
یا صحنه پایانی که و فوت علی و ماجرای دفن اون به جای شهید گمنام که کاملا قابل پیش
بینی بود
و یه جورایی یاد آور سکانس پایانی رمان زمستان ۶۶ اسماعیل فصیح بود که تقریبا همچین
اتفاقی رخ میده و امیر از ایران میره و به جاش دکتر در عملیات شکرت میکنه و شهید میشه
و بدون اینکه کسی بفهمه به جای امیر دفنش میکنن...
در هر حال میتونم بگم این رمان با این استقبالی هم که ازش شده و میشه یکی از رمان
هایی که میشه گفت از همون به شرط چاقو هاست البته با این تفاوت که باید به حد کافی
صبر و تحمل داشته
کافی رو داشته باشی
******
ته نوشت: نوشتم تا بیکار نباشم
ته نوشت ۲:کسی میدونی کنکور ارشد کیه؟
هو نوشت ۳:حالا ۴ تا شعر عشقولانه گذاشتتیم یه عده گفتن فلانی... خیر اصلا اینجوری نیست
خوب بعضی وقتها بعضی حرفها به دل میشینه ضمنا از این به بعد واسه اینکه بفهمین ما تو
نخ این چیزا نیستیم پست های متفاوت تری رو مینوسم منتها دل شیر میخوام که بتونه بخونه
ته نوشت ۴:بازم میگم میل خودته میخوای بخوینن میخواین صد سال سیاه نخوینن
چرا قاطی میکنین حالا؟
ته نوشت ۵:حالم از هر چی جبره بهم میخوره چه جبر زمانی چه مکانی چه ریاضی![]()
![]()
یک سال سگی...
*******
پنج شنبه بود
قبرستان شلوغ
چشم هایش
خسته بود و بی فروغ
*
یک نفر بوسید خاک مادرش
یک نفر می شست خاک همسرش
یک نفر هم خاک می پاشید سرش
*
مادری فریاد می زد: عاطفه
نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه
پس کجایی عاطفه ؟!
یک نفر آرام می خواند فاتحه
*
روستایی لهجه اش شیرین
چنان هم صحبت مردم شده
مثل اینکه روستایش غرق در گندم
گفت : می خواهی بخوانم سوره ای
آیه ای یا آیه الکرسی چطور
یک نفر آهسته رد شد با موتور
*
گفت : ای مردم شتاب
می فروشم شمع و خرما و گلاب
*
یک نفر حلوا بدست
روی قبری میوه می شد دست بدست
*
یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ
یک نفر آورد گل های قشنگ
*
یک نفر می گفت : ای احسان من
مرغ خوش الحان من
منزل تازه مبارک جان من
*
من میان این هیاهو گم شدم
فکر غمهای دل مردم شدم
*
مرگ را دیدم میان قبرها
ایستاده قامتش صاف و بلند
نیست در لحن صدایش
جز طنین نیشخند
*
گفت : باور می کنید ؟!
این مکان مال شماست
بعد از این.....
تنهایی و خواب عمیق
بهترین حال شماست
فریبا شش بلوکی
*******
چشم های گود افتاده صورتی گرد , گونه های درشت , ابروهای خمیده و
سر و وضع مرتب و موهای شونه کرده و البته به طور وسیعی سفید شده
که حاصل گذشت 8 سال بود
هیچ وقت فکر نمیکردم با این ریخت ببینمش همچنان مات و مبهوت واستادم
دارم نگاش میکنم با اینکه چیزی نمیگه اما دارم به حرفاش گوش میدم هنوزم
صداش تو گوشمه...
خوشبختی که ناشی از بدبختی دیگران باشه خوشبختی نیست این خود
فریبیست...
شاید اون موقع خیلی معنی این حرفو نفهمیدم اما حالا خیلی خوب میفهمم
چی میگفت
همونطوری بهش زل زدم ازش خجالت میکشم با خودم فکر میکنم اگه ازم
بپرسه چی کار میکنی چی جوابشو بدم؟ازش خجالت میکشم به هر کی
جواب سر بالا بدم به اون نمیتونم چیزی بگم باورت میشه من همون
شاگردتت باشم؟همونی که همیشه ازش تعریف میکردی؟آره؟منم؟
در حالی که ۲ واحد مردنی رو هم نمیتون پاس کنم؟
مسیر نگاه هامو پائینتر میبرم
این دفعه بیشتر از قبل بغض گلومو میگیره
مجلس ترحیم آن مرحوم روز جمعه ساعت 10 در ...
بعد این همه سال اینجوری باید ببینمت؟هنوزم نمیتونم جلوی بغضمو بگیرم
مقتدر
مقتدر
مقدر
.
.
.
****************
نه به اون شروعش نه به سیزدهش نه تابستون لعنتیش و نه این
زمستونش....
و نه به حالا که خبر فوت دو تا از بهترین اساتیدمو شنیدم که به طور اساسی
یخ بی حسیمو آب کرد....
باورش هنوزم سخته مرحوم پارسافر دبیر ریاضیمون و خصوصا مرحوم مقتدر
که به معنی واقعی کلمه استاد بود....
یادش بخیر چقدر تو کلاس تحویلم میگرفت همیشه عین استیلش با ابهت
خاصی حرف میزد و در عین حال روحیه بسیار ظریفی داشت همیشه
مطالعه میکرد و از نویسندهای بزرگ حرف های بزرگ نقل میکرد,تاریخ رو تو
رگات جاری میکرد جغرافیا رو میتونستی تو کلاس اون استشمام کنی و
ادبیات رو با دکلمه های سرشار از روح لطیفش بچشی ...
با اینکه بچه مدرسه ای بودیم اما برای گفتن خیلی از کلمات پیش پا افتاده
و معمولی از بچه ها عذر میخواست حتی وقتی که میگفت فلان تاریخ من
ازدواج کردم اون رو هم با کلی معذرت اینا میگفت...
استاد اخلاقی که حتی شیطونترین و گردن کلفترین های کلاس, واسه
کلاسش حرمت خاصی قایل بودن
و زوج طلایی اون مرحوم پارسافر که همسایه رو به رویئشون بود
همیشه با هم میرفتن و میومدن و البته شخصیت بسیار برجسته مرحوم
پارسافر که واقعا مثال زدنی بود یادش بخیر روز معلم چقدر اذیتش کردیم
البته اینم به خاطر شیطنت های موذی رسولی بود که اون روز انقدر لوس
بازی در اورد که آخرش اون مرحومو عصبانی کرد و کادوی رو که واسه روز
معلم خریده بودیم و پس داد هر چند روز بعدش کلی عذر خواهی کرد و ....
قیافش ژستش حرفاش همه و همه درست تیپ دبیرهای ریاضی بود وصد
البته متفاوتتر از اونا...
بعد از خفقان شدید کلاس ریاضی یک, مُکریانی ,پارسافر نشون داد که میشه
تو کلاس ریاضی هم آروم نشست و گوش کرد و یاد گرفت و جواب پس داد...
مرگ است که همه را یکسان میکند...(رومن رونال)؟
تولد و مرگ همه از یک بطن ساخته شده اند....(دولت آبادی)
جوانان چون خود را فناناپذیر میدانند حتی مرگ را هم به بازی میگیرند
اینا فقط بخشی از جملاتی بود که از مرحوم راجع به مرگ یادمه گفته بودن
*******************
نمیدونم واقعا چرا امسال اینجوری شد..
بیشتر که فکر میکنم میبینم هیچ وقت سالهای فرد خوبی نداشتم هر چند
سالهای زوج هم دست کمی از اینا نداشتن اما...
یک سال سگی این تنها چیزیه که میتونم بگم
نمیدونم بازی روزگار تو این دو ماه آخر سال چه نقشه ای واسم کشیده اما
امیدوارم روزگار به همین پارس کردنش قانع باشه
*******************
فقط واسه دل خودم برای خودم و خودم و خودم
.
.
.
با گریه بخند
ایمان بیداد
به عهدی داد
روح فریب ام ، بی تو ... بی تو
قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ... بی تو
بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ... بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم ، بی تو
بی تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام
رنگ یادم
بی تو ... بی تو
بی تو ، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست ، بی تو
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب ویرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی ؟
بدرود ، بدرود
این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه می خندند ، بی تو
ای بی تو من ، بی من
ایا تو هم اینگونه می خندی ؟
با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو
نصرت رحمانی
**************
حرکت کلید زندگیست...
کاش جوانی را دانستن بودی و پیری را توانستن...
تو اگر باز کنی پنجره را من به تو نشان خواهم داد زیبایی را...
هر روز نبرد همان روز تا به آخر ادامه خواهیم داد(رومن ژان کریستین)
رکود مرگ تدریجیست(افلاطون)
اغلب انسانها تا زمانی که دارایی و شخصیتشان مورد گزند قرار نگیرد راضی
و قانع زندگی خواهند کرد(ماکیاولی)
جهان چوم چشم و خط و خار و ابروست هر چیزی به جای خویش نیکوست
(شبستری)
اگر عشق نبود آدمی را خواب این چنین سفری نبود(شاملو)
من هر چقدر پیرتر میشوم آدم ها را با اخلاقشان دوست دارم نه با افکارشان
(لعل جواهر نهرو))
وقتی به کوری رنگ ها را توصیف کنید او انها را نمیتواند بفهمد باید علت کوری
را از بین برد(کریشنا مورتی)
زندگی زیر ضربه های چکش سرنوشت و آتش گداخته زندگی شکل
میگیرد...
ما جز زندگی چیزی نداریم پس باید مراقب آن باشیم(هوارد فاست)
من در خانه ام را به روی هر فکر و اندیشه ای باز میگذارم و اجازه میدهم که
بادهای مختلف در آن بوزند اما اجازه نمیدهم که این بادها مرا با خود ببرند
(گاندی)
و این جمله همیشگیش که میگفت سفر زیباترین رنج انسان است...
اینا فقط بخشی از جملاتی بود که تونستم تو کلاسش یادداشت کنم
نمیدونم متنو خوندین یا نخونده اومدین پائین اینا اما ازتون خواهش میکنم
واسه شادی روحش لااقل یه صلوات بفرستین
کار خوب بهتر از حرف خوبه(گوین هیمور)
هرز ميشوم
وقتي به گذشته فکر ميکنم،
هيچ ميشوم.
گيج ميشوم
به خاطرات کهنه ام که ميرسم،
سست ميشوم.
ازخودم
از تو و تمام لحظه هاي مرده ام
رها نميشوم.
به هيچ جا
به هر کجا که ميروم.
به جهنم که خُرد ميشوم،
به درک که لاشه ام
زير خاک اين زمين بو گرفته نيست ميشود
کي ام؟؟
تف به هرآنچه که آرزويشان کرده ام
و حسرت داشتنشان را
قاب کرده
به ميخ طعنه از ديوار دل آويخته ام.
تف به تمام بايدهايي که هرگز نبوده اند،نيستند؛
به تمام خاطرات کهنه ام،
و گلايه هايم که بوي تعفن گرفته اند،
و بغضهايم که چرک کرده اند.
همين آخر گفته باشم:
«حوصله خودم يکي را اصلا ندارم».
***********
به اینجا که میرسم دوست دارم به کلبه خودم سرزمین کلام های جاویدان و ساده و بی آلایش مصدق
برم و جام لحظه های غم و غربت و تنهایی و حسرتم رو با اشعار اون سر بکشم...
حمید این دفعه هم منو به یک دنیا احساس سادگی و پاکی دعوت کرده...
حمید خیلی خوب بلده حرف دلمو بزنه و شاید به همین خاطره که این همه عاشقشم...
**********
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپید ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش مي ديدم
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گل هاي باغ مي آورد
وگيسوان بلندش را
- به بادها مي داد
و دست هاي سپيدش را
- به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه آن دونرگس جادو را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را
- نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
- درهمه حال
هميشه در همه جا
- آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
- پيوسته نيز بي من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
- دگر كافي ست.
حميد مصدق
کافر نيستم ولي ديني هم ندارم
از دين فقط دينداري ميدانم
به خدا,خدا را فقط خدا ميدانم
ولي بنده را خدا نميپندارم
ولي چرا بنده را خدا ميدانم
آخر بنده خود را نابنده ميداند
که خدايان جان مرا نوش ميدانند
که خود را خداي خدايگان ميدانند
خدا را من آسان ميدانم
لب تشنه آب نميخورم
خدا را شايد آب ميدانم
هستي از من نيست که بگيرم
خدا را جهان دار مينامم
ولي بنده خدا را خود ميدانم
میگن امشب شب ارزو هاست شبی که خدا در های رحمتش رو بیش از
پیش به روی بنده هاش باز گذاشته
بارون نجواهای زمینی امشب اسمون رو به یکی از قشنگترین شباش
تبدیل میکنه شب آرزو ی من و تو ..
شکر ما که همیشه قطرات رحمت الهی رو همیشه روی تک تک برگهای زندگیمون
دیدیم اما امشب اوج این برکات و چه ماهی عزیز تر از ماه رجب که روز ۱۳
هم دیگه فرشته هام سر از پا نمیشناسن
و جشن و سرورشون گوش همه ی تاریکی ها رو کر کرده آخه این روز روز تولد وصی
نبی فاتح خیبر
همای رحمت شیر خدا حضرت علی (ع) هست
ماه بسیار مبارکی رو پیش رو داریم و مهمتر اینکه این شب با شب جمعه
که متعلق به آفا امام زمان هم هست متقارن شده
بیاین اولین دعا و آرزومون این باشه
خدایا یا انقدر صبر بده که بتونیم تا آخر عمرمون همیشه منتظر واقعیش باشیم
یا اینکه خودت ظهور آقا رو نزدیک کن ما که کاسه ی صبرمون لبریز شده
اما آرزوی دیگه که دوست دارم خدا امشب براورده کنه عاقبت بخیری خونوادم
دوستام و همه ی اونایی که
باهام در ارتباط هستن و البته بقیه مسلمونا
بعد موفقیت خودم و دوستام همشون دوست دارم به همه ی اهدافی که به صلاحشونه برسن
امیدوارم سال بعد از ارشد قبول شم چون خیلی روش حساب باز کردم تا.....
و اینکه ....
شبی که میگویند هر آرزویی داشته باشی برآورده میشود.
نمیدونم چرا بین این همه جمعه و شب جمعه، شب جمعه اول ماه رجب رو برای شب آرزوها انتخاب کردند. کارهای خدا بیحکمت نیست، حتما دلیلی خاص برای این انتخاب وجود داشته.
این شب هم رسید، چه آرزویی میكنی؟
معمولا وقتی حرفی از آرزو و آرزوها میشه دنبال چیزهایی هستیم که جنبه رویایی داره ولی دست یافتن بهش زیاد هم سخت نیست، ولی خب اتفاق هم میافته که آرزو جنبه تخیلی پیدا میکنه و انسان با تفکر بهش از مسیر عادی زندگیش دور میشه.
اغلب آرزو کنندگان آرزو میکنند که کار، همسر، زندگی، مسکن، تحصیلات … مناسب گیرشون بیاد تا کمتر سختی ببینند و راحتتر زندگی کنند. خب برای عده ای این آرامش وابستگی مادی داره و برای عده ای وابستگی معنوی. ولی کمتر کسی پیدا میشه که در یک همچین شبی به فکر خودش نباشه و به فکر چیزهایی باشه که به پیشرفتش و هدف نهاییش(انسان) از زندگی کمک میکنه. دینی که همچین شبی رو در روزهای سالش تعیین کرده، چیزهایی دیگری رو هم در اصول زیربنائیش تعریف کرده که میشه امامت و انتظار رو بر شمرد.
آیا میتوانیم فقط همین یک بار از حق خویش بگذریم و برای ظهور منتظر دعا کنیم؟ یا برای دیگران هم دعا كنیم؟
اولین پنج شنبه ماه رجب و لیلة الرغائب، روز آمرزش و ریزش باران رحمت پروردگار است.
ریشه کلمه الرغائب رغبه هست و لیلة الرغائب شبی است که رغبت انسان به سوی پروردگار اوج می گیره و بندگان با بهره گیری از این شب خودشونو برای ورود به فصل نیایش یعنی ماههای مبارک شعبان و رمضان آماده می کنند.
لیلة الرغائب چگونه شبی است؟
"رجب"، ماه خداست؛ ماه پر بركتی است كه اعمال بسیاری برای آن ذكر شده است. پیامبراكرم صلوات الله علیه فرمود: هر كس یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، مستوجب خشنودی خدا می شود و غضب الهی از او دور می گردد و دری از درهای جهنم بر روی او بسته می شود. اعمال ماه های رجب و شعبان، جهت آماده ساختن روح برای شركت در میهمانی ماه مبارك رمضان می باشد. برای درك عظمت ماه رمضان باید از قبل خود را آماده نمائیم.
پیامبراكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در این ماه بسیار طلب آمرزش كنید كه خدا آمرزنده و مهربان است.
اولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب نامند. در این شب ملائك بر زمین نزول می كنند. برای این شب عملی از رسول خدا صلی الله علیه و آله ذكر شده است كه فضیلت بسیاری دارد و بدین قرار است:
روز پنج شنبه اول آن ماه - در صورت امكان و بلا مانع بودن - روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد
مابین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به یك سلام ختم می شود و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذكر" اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلی الاعظم" گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد.
پیامبر اكرم صلوات الله علیه در فضیلت این نماز می فرماید: كسی كه این نماز را بخواند، شب اول قبرش خدای متعال ثواب این نماز را با زیباترین صورت و با روی گشاده و درخشان و با زبان فصیح به سویش می فرستد. پس او به آن فرد میگوید: ای حبیب من، بشارت بر تو باد كه از هر شدت و سختی نجات یافتی. میّت میپرسد تو كیستی؟ به خدا سوگند كه من صورتی زیباتر از تو ندیدهام و كلامی شیرین تر از كلام تو نشنیدهام و بویی، بهتر از بوی تو نبوئیدهام. آن زیباروی پاسخ میدهد: من ثواب آن نمازی هستم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردی. امشب به نزد تو آمدهام تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود و قیامت بر پا شود، من سایه بر سر تو خواهم افكند.
امید آن است كه در پایان این نماز با فضیلت، محتاجان به دعا را فراموش نكنید و ما را نیز از دعای خیر خود محروم ننمایید.
" التماس دعا"
دعای هر روز در ماه رجب
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
به نام خداى بخشاينده مهربان
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ
اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش
عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا
در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى
مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى
كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من
بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى
به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من
بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ
به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد و
وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ
بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار
يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ
اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت
وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّار.ِ
و جود اى صاحب بخشش و عطا، حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ.
اعداد سعید(Happy numbers)
مجموع مربعات ارقام یک عدد صحیح چون
را
تعریف می کنیم. به طریق مشابه مجموع مربعات ارقام عدد
را
تعریف میکنیم و به هین ادامه مطلب...
خواستن و توانستن
ریاضیات ، تکیه بر اندیشه و عقل آدمی دارد و ....ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است
سلام خیلی وقت بود که دیگه ما از نظر مطلب تقریبا خود کفا شده بودیم اما دیگه انقدر این سریال شهریار که گویا قسمت اخیرش هم سانسور شده سر و صدای همه رو در اورد و با خوندن پست جدید مسعود جان دوست عزیزم دیگه نتونستم بیشتر از این صبر کنم البته حق با مسعود هست استاد با دختر عمشون ازدواج میکنن البته بعد از اینکه از یک خونواده سر پرستی میکنن که شعرش هم موجوده و خودتون میتونین این پائین یخونین بعدشم که نامه جناب آقای آیت الله هاشمی رفسنجانیه که در جواب شعر شهریار که برای ایشون سرودن شعر دیگه ای رو در جواب ایشون قرائت میفرماین که البته بدلیل طولانی شدن این مطلب من ادامش رو تو قسمت ادامه مطلب میذارم
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم . . .
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد ، که درآمد پدرم
عشق و دلدادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا ! هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
هنرم ، کاش ! گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به دیوارش و در تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا ! چکنم لعلم و والا گهرم
به گزارش کتابنیوز در کتاب کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی سال 1363 با عنوان "به سوی سرنوشت" ــ که چهارمین عنوان از مجموعه خاطرات آیتالله هاشمی رفسنجانی است ــ نگارنده در بخش ضمائم به نامه نگاری استاد شهریار با خود و همچنین پاسخ خود به استاد اشاره کرده است.
بنا بر این گزارش در صفحه 530 کتاب در خصوص سرودن شعر استاد شهریار برای آیت الله هاشمی رفسنجانی آمده است:
این شعر با عنوان "پای خطبههای حجت الاسلام رفسنجانی" توسط استاد محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1363 سروده شده است. شعر مزبور و پاسخ آقای هاشمی چنین است.
ای غریو تو ارغنون دلم / سطوت خطبهات، ستون دلم
خطبههای نماز جمعهی تو / نقشه حمله با قشون دلم
چه فسونی است در فسانهی تو / که فسانه است از او فسون دلم
با دلی لالهگون، تو را گوشم / ای لبت، لعل لالهگون دلم
چشم از نقش تو، نگارین است / مینگارد، مگر به خون دلم
عقل من، پاره میکند زنجیر / که به سر میزند، جنون دلم
من هم از آن فن و فنون دانم / که جنون زاید از فنون دلم
کلماتت، چو تیشهی فرهاد / میشکافند، بیستون دلم
و ز مواعظ که میکنی، آن گاه / صبر میزاید از سکون دلم
انقلاب من، از تو اسلامی است / که حریفی به چند و چون دلم
گوهر شبچراغ رفسنجان / ای چراغ تو، رهنمون دلم
کفهای، همتراز خامنهای / در ترازوی آزمون دلم
بازوان امام، آنکه دگر / بیقرین است و در قرون دلم
چشم امیدی و چراغ نوید / هم شکوهی و هم شکون دلم
در رکوع و سجود خامنهای / من هم از دور سرنگون دلم
خاصه، وقت قنوت او کز غیب / دستها میشود، ستون دلم
او به یک دست و من هزاران دست / با وی افشانم از بطون دلم
عرشیان میکنند صف به نماز / از درون دل و برون دلم
من برونی نیم، خدا داند / کاین صلا خیزد از درون دلم
من زبان دلم، ولی افسوس / بس که بی همزبان، زبون دلم
پیرم از چرخ واژگون و علیل/ بشنو از بخت واژگون دلم
چون کمانی خمیدهام، لیکن / تیر آهی است در کمون دلم
طوطی عشقم و زبان از بر / جمله ما کان و ما یکون دلم
در ترازوی سنجشم مگذار / ای کم عشق تو، فزون دلم
درس من خارج است و حاشیه نیست / که دگر فارغ از متون دلم
دگرم بخشی از تن و جان نیست / دل به جانان رسیده جون ِ دلم
"شهریارم" لسان حافظ غیب / شعر هم، شأنی از شئون دلم
هاشمی رفسنجانی در ذیل این شعر مینویسد: این شعر با صدای استاد شهریار که در نوار کاستی ضبط شده بود، توسط خود ایشان به اینجانب هدیه شد و من هم تحت تأثیر صفای آن پیر روشن ضمیر، شعری با وزن شعر ایشان سرودم؛ گر چه میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است.
آن نوار یک بار از رادیو هم پخش شد و در آرشیو صدا و سیما موجود است و شعر ایشان در صفحه 122 کتاب "شهریار و انقلاب اسلامی" هم چاپ شده.
به نام خدا
در جواب شعر استاد شهریار که با عنوان "در پای خطبههای حجت الاسلام رفسنجانی" و نماز خامنهای سروده بود و در تاریخ 19/9/1363 با مطلع: ای غریو تو ارغنون دلم، آغاز شده، برای من ارسال داشت، شعری سرودهام... :
ای صفای تو، رهنمون هنر / شعرهایت پر از طلا و گهر
ادبت اسوهی هنرجویان / هنرت، جلوهگاه خوش منظر
پارس گوی ترک کشورمان / همنوا ساختی، سهند و خزر
همدلی، رمز عزت ملت / همرهی، راز قدرت کشور
عاشق اهلبیت پیغمبر(ص) / مادحِ فاتح دژ خیبر
عشق تو در "همای رحمت" تو / جلوه دارد به صورت اختر
که تماشا کنی، خدایت را / در وجود ولی حق محور
از خدایت، گرفتهای پاداش / که شدی رهرو ره حیدر
دعبل عصر ما که خود گویی / طوطی عشقی و زبان از بر
طوطی اهلبیت را زیبد / خلعت "هل أتی" کند در بر
خطبههای من و نماز علی / در مسیر هدایت رهبر
میشود ارغنون ترا در دل / میفزاید، تو را جنون در سر
از رکوع و سجود خامنهای / میبری از خضوع، سهم و اثر
شهریار، ای عجبوبهی دوران / حق نگهدارت ز خوف و خط
دشمنان خدا، از تو دلگیر / که چرا سفتهای به عشق، دُرر
چون کمان خمیدهای اما / میزنی با ادب به کفر اژدر
تو که در جبههها خدا جویی / میسرایی، سرود از سنگر
اشک و آهیست چو پیک خوش فرجام / در پس جبههها، چو نجم سحر
خاک پاک دلاوران جهاد / مینماید به چشم خود زیور
استخوان شکستهی جانباز / مومیای دل شکسته ز شرّ
پیر به افلاک میکشد سرباز / در نگاه چو زفزف اخضر
نخلهی طورِ سینهی سینا / مینماید کلیم را آذر
ساقی تشنگان تو میگویی / آن بسیجی عشق حق در سر
در عبادت، بسان مرغ سحر / در شجاعت، یل است و شیر جگر
بت شکن دیدهای خمینی را / که بتازد به شر به دست تبر
فجر و خورشید را تو میبینی / در طول امامت رهبر
کز امامش گرفته خط امان / به ره حق و خلق بسته کمر
آتش افکن به جان استعمار / که بسوزد بُن ستم یکسر
کرده آزاد کشور ایران / از جنایات پهلوی و قجر
از سلیمان برفت ملک و نگین / او گرفته ز دیو، انگشتر
"هاشمی" الحذر ز صحنهی شعر / که در آنجا بریزد عنقا پر
یا مَیا در مصاف استادان / یا بپرداز، شعر از این بهتر
هاشمی رفسنجانی در تاریخ 17 بهمن 1363 _ ریاست مجلس دوم شورای اسلامی _ در نامهای ضمن تقدیر از استاد شهریار، مینویسد: لازم میدانم از اظهار لطفی که نسبت به خطبههای نماز جمعه تهران نمودهاید تشکر نمایم. یک جلد کلام الله مجید و یک جلد کتاب " امیرکبیر، قهرمان مبارزه با استعمار" به عنوان قدرشناسی تقدیم میگردد، شعرکی هم در جواب اشعار زیبایتان سرودهام که برای ثبت در تاریخ نزد خودم می ماند.
این توضیح که چند سطر اول ماله من نیست واسه همین راوی فرق میکنه
اون در واقع یه جوری تمرین بود ماله من از الو زنگ زدن تلفن شروع میشه
نشسته رو به روي پنجره و خيره شده به جايي,به
جايي که خودش هم نميدانست و هر چه فکر ميکند
نمي فهمد تمام اين ساعت و 40 دقيقه را به چه فکر
ميکرده ياد کتابي که ديروز ميخواند
مي افتد اسمش چه بود نميداند!فقط ميداند از چيزي
مثل بيماري مزمن
آنارشيسمي حرف ميزد اما چه طور آنارشيسمي بيماري ميشود ؟
توي همين فکرهاست که زنگ گوشي بلند ميشود
با اينکه خيلي خستس اما گوشي رو بر ميدارد
الو؟
سلام حالت خوبی؟
هنوز با اينکه صدا برام آشناست اما هنوز نميشناسم
هر چي بيشتر فکر ميکنم بيشتر گيج ميشم
-مثل اينکه که هنوز جناب آقاي دکتر خواب تشريف دارن
اینو میشه ارز سکوتشون که معلومه سيگنال هاي مغزشون داره پيغام
erorبه
مخيليه مبارک مخابره ميکنن!فهمید استاد جون! منم عطايي ديگه
-آها اه ببخشيد نشناختمت راستش صبح
بعد خداحافظي با تو انقدر اين ور اونور رفتم که ديگه حس ميکنم
همه چي دور سرم داره ميچرخه
-اره ميدونم
بهت حق ميدم من هنوز خودم چند ساله که نتونستم کاريدورلوژي
رو پاس کنم حالا شما ميخواين يه شبه ره صد ساله برين؟
-کاريدورلوژي ديگه چيه .....
ادامه مطلب...
سلام
نمیدونم چرا هر چی میخوام کم آپ کنم درست بر عکسش چندین برابر موضوع واسه نوشتن پیش میاد که
دیگه ادمو ناچار میکنه که دست به تایپ شه
تعطیلات عید هم امروز رسما دیگه تموم شد هرچند چهار شنبه و پنج شنبه به طور رسمی تعطیل نیست اما
خوب هممون میدونیم که تو این دو روز بیشتر ادارات دولتی حالا به غیر از بانک ها و بیمارستان ها و کلا بخش
های خدماتی که اونام ابته بعضی هاشون نصفه بیشتر تعطیلن بقیه ادارات نصفه نصفه بیشتر هم تعطیلن با اینکه
چند نفری فرض کنیم مرخصی نگرفته باشن و مسافرت نباشن و ... چون روزهای عادی کار ارباب رجوع با
کلی زحمت ردیف میشه خیلی نباید امیدوار بود به این کهتو این تعطیلاتم کارش راه بیفته
به هر حال امیدوارم حداقل امسال گام های مثبت بیشتری در جهت حل معضل (نمیدونم درست نوشتم یا نه)
بروکراسی اداری برداشته شه.
اما راستش من که اصلا نفهمیدم تعطیلات چه جوری اومد از کجا شروع شد و چی شد اصلا فقط میدونم امروز
13 بدر بود و شعر استاد شهریار که البته تو اون پست پائینی هم میتونین بخونین
جدا امسال اصلا نفهمیدم چی شد تعطیلات چی کار
کردم ؟فقط میدونم هیچ کاری نکردم حتی فیلم های
تلوزیونی رو هم ندیدم غیر فیلم شبکه 3 کار جدید
مهران مدیری که مرد هزار چهره بود و خیلی
ضعیفتراز کار های قبلیش بود و اینم بگم من بعد
آخرش رو حدس زدم که میبخشنش که الانم یعنی
دقایقی قبل
که دیدم دیگه به خودم گفتم ای ول بابا تو هم خوب
بلدی پایان سریال های ایرانی رو حدس بزنیا ایول
فقط مواظب باش با این مخی که داری ندزدنت.بعد
سریال بعدی هم که دیدم سریال پیامک از دیار باقی
بود که کار کارگردانیه که منتقد درجه یک
کاراشم .راستشو بگم مقدم از تریپ کارگردان های
هندیه حالا دلیلشم میگم اما اینجا اعتراف میکنم
بهترین کارش همین سریال بود و واقعا یکی از
بهترین سریال های میشه گفت ملودراماتیک مقدم
بود .یه کار دراماتیک که به فراخور عید رنگ طنز
هم به خودش گرفته بود .میشه گفت هر چقدر کار
مهران مدیری کند پیش میرفت اما این سریال دارای
ضرباهنگ تندی بود که هم تو نحوه فیلم برداری
لوکیشن های مختلف و هم تعداد زیاد اتفاقات این
سریال میشد حس کرد.یعنی مقدم این سریال رو
میشه گفت در اوج پختگی درست کرده کارگردانی
که اولین کاری که ازش دیدم نیلوفر بود که
مزخرفترین سریال پلیسی بود که بدترین فیلم نامه
رو داشت و کاری که میشد ماکسیمم تو 5 قسمت
تموم کنه 43 قسمت فکر کنم کش داد هر چند من یه
اولشو دیدم و یه آخرشو و از همه ماجرا هم سر در
اوردم که کی به کیه اینم بگم از رو بیکاری هر چند
یه بار چند دقیقه کوتاه رو میدیدم شاید 5 دقیقه
اما نه همش خیلی کم
بعد فکر کنم سریال ریحانه بود که سوژش تکراری بود کاملا اینم ندیدم و باز
قسمت اول و آخر همه چی
دستم اومد و کار بعدیش اون سریاله بود که علی نصیریان هم بازی کرده بود
و مثلا میخواست به معضل
(املاش درسته یا نه؟با خودتون)بپردازه که باز خیلی جالب نبود و نرگس که
اینبار آقای مقدم فکر کنم سریال
رو یکسره به شیر آب وصل کرده بودن از بس که آب بندی داشت سریال
بعدشم که اغما هر چند شروع طوفانی داشت اما بعدش از بس دیالوگاش
طولانی بود که من گاهی یادم می
رفت که دارم سریال اغما رو میبینم به این اضافه کنین اون شات هایی که
هنگام نمایش هیجان یا در کل حس
بازیگر تو سکانس های احساسی که همیشه با یه نور قرمز باریک رو
صورتشون همراه بود تو کل این کار هایی
که گفتم و اعصاب منو میریخت بهم .یعنی فکر کنم این نور قرمز باریک رو
چهره به این معنی بود که امضای
سیروس مقدم زیر این سریاله .
و در آخر بازی بازیگر محبوب مقدم حامد کمیلی که تا قبل این سریال یکی از
منفورترین بازیگر ایی بود که
میشناختم که بازم میگم تو این سریال واقعا در کنار شریفی نیا واقعا ستاره
بود.
یه چیز دیگه هم میخواستم راجع به کار های مقدم بگم که یادم رفت اها
اینکه مقدم اگه میگم شبیه کارگردان
های هندیه به این لحاظه که هم محتوای فیلماش شبیه اوناس هم داستان
هایی که رخ میده تو فیلماش(البته
قبلیش) و هم اینکه از معدود کارگردان هایی که تو یه سال چندین کار آماده
نمایش داره همیشه از سریال تا
فیلم تلوزیونی
اما یه نکته قابل توجه که هست اینه که موضوع هر دو سریال که گفتم
تکراری بود .مرد هزارچهره در واقع یه
ورژن جدیدی از جایزه بزرگ 2 سال پیش همین مدیری بودش و پیامک از دیار
باقی هم یه کپی دیگه از
سریال مسافری از هند منتها یه خورده جمع و جور تر .ضمن اینکه ابن کار
بیشتر شبیه کار های رمضونی هم
بود با توجه به تغییر تحولات احتمالی در شخصیت نقش اول یعنی آقای سیم
خواه
اما تو این مدت فقط یه فیلم سینمایی دیدم البته با امروزی که از شبکه
استانی پخش شد دو تا که تکراری هم
بود البته منتها جالب بود از اون فیلم های وسترن که قبلا من از شبکه 3
دیده بودم اینم بگم من زیاد اهل فیلم
نیستم از شانس منه که هر وقت فیلم میخوام ببینم بعد که باز میام ببینم
چندین ماه بعد میبینم تکراریه.اون فیلم
اولی هم یه فیلم هنگ کنگی رزمی بود و اصل کاری که میخوام بگم شاید
جمعا 1 ساعت نگا کردم یه مسابقه
بود که خودم آرزو داشتم تو ایران هم برگزار بشه اما با توجه به محتواش
اصلا فکر نمیکردم همچین مسابقه
ای تو ایران اجازه پخش پیدا کنه.
راستش چند سال پیش که تو خونه یکی از اقوام مهمون بودیم حالا اینو
نشنیده بگیرین اما اونا بدون هیچ وسیله
دیگه ای کانال های کشور های منطقه رو هم دریافت میکردن یه مسابقه
ای بود اسمش یادم نیس اما یه خانمی
بود که عین فردوسی پور مردمو به جون هم مینداخت حالا بعد چند سال
چند روز پیش که تلوزیون همینجوری
روشن کردم دیدم آقای نمیدونم چی اومد و کلا لحن حرف زدنش عوض
شده بعد سوال میپرسه و شرکت
کننده ها هر از گاهی میگن بانک .یه خورده که گذشت دیدم بلههههههههه
خودشه نسخه ایرانی همون سریال از لحن مجری گرفته تا حذف افراد
توسط یکدیگر و بعد اعتراض به رای
صادره از طرف باقی مانده ها از طرف فرد حذف شده این کپی برداری به
حدی بود که حتی کلمه بانک رو هم
عوض نکرده بودن که بگن مثلا صندوقی چیزی دکورشم که عینا همون بود
منتها مسئله قابل بحث اینجاست
که آیا همچین مسابقه ای آیا درسته که در یک کشور اسلامی اجرا شه؟
راستش اون چیزی که من دیدم اون موقع ها این برداشتو کردم که رگه
هایی از شیطان پرستی تو روح این
مسابقه هست و واسه همین فکر نمیکردم تو کشور خودمون هم جواب
بده .ضمن اینکه فکر کنم چند قسمت
اول کارگردان برای رفع این موضوع به مذهب پناه اورده بود و سوال های
مذهبی هم بین پرسش ها بود اما
چند قسمت بعدی خبری از این سوالات نبود (هر چند میشه گفت شاید به
خاطر هفته وحدت بود اما با توجه به
موضوع سوالات مذهبی که پرسیده میشد این مورد رو خیلی نمیشه بیخیال
شد)
در واقع من حرفم اینه در مملکتی که اکثریت مسلمونن و علی الخصوص
شیعه هم هستن آیا پخش همچین
مسابقه ای جایز بود؟
در حالی که با مبانی نظری اسلام که دعوت به
اخوت ,دوستی ,همکاری,همیاری,و اتحاد و یکدستی و دوری از
تفرقه و کمک و یاری هم دیگره مخالف بود.
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
سلام
بوی بهار اومد بوی سبزه با تازه گیش با عشق به
تولد دوباره
رویای زندگی دوباره با ماهی قرمز تو تنگ کوچیک
آبی با یه دنیا رنگ زندگی و سمنو با یک رویا
شیرینی
و سیب با شور سلامتی و سرکه برای درک تفاوت
ها و تحمل ترش رویی ها آینه به یادد لهای صاف و
آب با فریاد یکرنگی
و سکه به رونق کار و کاسبی و برکت و سماغ به
یاد افسوس های
که باید صرفا به تو آلبوم خاطرات نوشت و سیر به
اکسیر جونیش و شادابیش که خودش کلی حکایت
داره از بدی های زمونه که باعث میشه انسان
پخته تر شه
با خودم قرار گذاشته بودم که دیگه آپ نکنم
اما مگه میشه عید برسه و هیچ پستش
نذاری ؟!
البته تولد مرگ رسما میگم به معنی شروع
مرگ ساحل آراز نیست من چه باشم چه
نباشم این وبلاگ چه خواننده داشته باشه
چه نداشته باشه به حیات خودش ادامه
خواهد داد
تولد مرگ صرفا به معنی نابودی وبلاگ نبود و
نیست البته هر چند من تصمیم خودمو گرفته
بودم مطمئن بودم اما چه میشه کرد که
شورای تشخیص مصلحت ساحل آراز رای به
ابقای این وبلاگ چه بی من و چه با حضور
من داد
تولد مرگ ساحل آراز به معنی آغاز فصل
جدیدی از فعالیت این وبلاگه هر چند بین این
همه وبلاگ هایی که هستن
هیچ حرفی برا گفتن نداشته باشه
سال 1386 هم گذشت اما این سال لااقل
واسه من که یکی از بهترین سالهای عمرم
بود
درسته از نظرتحصیلی یکی از ضعیفترین
سالهای دوران تحصیلم بود خدائیش انقد بد
نتیجه نگرفته بودم تا حالا اما از خیلی لحاظ
یکی از بهترین سالهای عمرم بود.
تجربه برگزاری ضیافت افطاری با اون عظمت
که حتی بچه های مرکز هم تو این چند سال
توانایی انجام همچین کاری نداشتن
وجود اون همه مشکل و ناهماهنگی همه
چی به لطف خدا تاکید میکنم لطف خدا بود
که همه چی جور شد
یادمه تالاری که قرار بود مراسم اونجا برگزار
شه 5 ساعت قبل مراسم جاشو عوض شد
و سلف اساتید رو در اختیار ما گذاشتن که
هیچیش هم سر جاش نبود ما اونجا رو
ساعت 13 در حالی تحویل گرفتیم که هیچ
جاش مرتب نبود که هیچ تازه گرد و خاکی
هم بود اما بچه ها انقدر خوب کار کردن که
من خودم 4 ساعت بعد که اومدم دیدم هنگ
کردم
یا مشکل تهیه غذا که قرار بود همونجا بدن
اما باز دقیقه نود گفتن برین اون یکی سلف
که داخل شهر بود بیارین تازه ماشینه بچه ها
تو راه برگشت هم پنچر کرده بود
همه ی این چیزا و خیلی کارهای دیگه که
بچه ها متوجه نبودن
رو وقتی من با اون لحن قاطع تو مراسم گفتم
همه جا خوردن
اجرام که به کل وحشتناک بود اما این ور که
بچه ها جریانو میدونستن فکر کرد شاهکار
کردم
یادمه وقتی اکبری با اون حالت عصبانی اومد
پیشم قضیه سلف و گفت با لبخند گفتم عیب
نداره درست میشه بعد که برگشت و منو در
حال قدم زدن در حین مراسم دید کلی ذوق
کرد اما نمیدونست من چه حالی دارم خودم
وقتی که نمیدونم برنامه بعدی چیه چی کار
باید بکنیم چون تغییر مکان همه چی رو به
هم ریخته بود سیتم صوتی هم که از همه
بدتر باز گلی به جمال محمدرضا که درست
سر افطار 3تا میکروفن جدید اورد و به
دادمون رسید بیچاره خودش ساعت 9.30
افطار کرد
واییییییی
الان که فکر میکنم میبینم واقعا خدا خیلی
کمکمون کرد
باز به عنوان حسن ختام این بحث یه جمله از
اکبری میگم که میگه:من برا یه لحظه فکر
کردم تو میدون جنگم علی الخصوص وقتی
که آب رو به اون شکل نوشیدم
نمیتونم بگم خاطره تلخی بود هر چند بچه
هایی که تو مراسم بودن من رو به عنوان
بدترین فرد اون روز شناختن چون نه تجربه
ای داشتم نه اینکه برنامه ها سر جای خود
بودن
تازه من خودمم فقط 1 ساعت واسه تمرین
فرصت داشتم
به هر حال تجربه سنگینی بودش اما خیلی
خوب بود
با همفکریه بچه ها برای اینکه دوباره قدرت
اجرایی نهادمونو نشون بدیم و اینکه تو اون
مراسم ما خیلی مقصر نبودیم تصمیم گرفتیم
یه همایش به مناسبت دهه ریاضیات ترتیب
بدیم البته اولش طرحمون به صورت جشن
خانه ریاضیات بود اما خب بعد که جشن
اماری ها برگزار شد دیگه تصمیم گرفتیم به
صورت همایش برگزار کنیم این دفعه دیگه
خبری از گروه موزیک سنتی نبود که تو اون
مراسم ضیافت افطاری بعد از گروه تواشیح
خیلی کمکمون کردن (هر چند خیلی منم
تحت فشار گذاشتن )ولی دیگه لزومی به
وجود اونا نبود البته اونا هم واقعا با ما کنار
اومدن بعد از ما وقتی آماری ها هم از اونا
دعوت کردن 6 برابر اون هزینه ای رو که از ما
گرفته بودن ازشون گرفتن( البته آماری ها
چند تا اسپانسر داشتن)
به هر حال این دفعه دیگه همه رو جمع کردم
هر کی یه مسئولیت قبول کرد همه سر یه
کار
محمد رضا و اکبری با تجربه ای که بدست
اورده بودن فوق العاده ظاهر شدن 3 جور
پذیرایی یکی از اینا بود
علی هم که کارای اداری رو ردیف کرد و بر و
بچ دیگه از جمله جناب ماذوچیان خودمون به
همراه مرتضی و مهدی و بعد مسعود و
سعید و بر و بچ محض 85 که اسمشون
یادم نیست
به همراه خانم هایی که یک دکور فوق العاده
زیبا طراحی کرده بودن مراسمس ترتیب
دارن که یکی از بی نظیر ترین مراسم تو
سطح دانشگاه بودش نظمی که بود
هماهنگی های که به عمل اورده بودن همه
و همه فوق العاده بود و اجرای منم به
همراه دوست عزیزم جناب آقای زوار میتونم
بگم خیلی خیلی بهتر از مراسم افطاری بود
هر جند خودم باز عیب های زیادی بعد از
دیدن فلم مراسن دیدم امادر مقایسه با
مراسم افطاری خوب بود چون اینو میشد از
غافلگیری اساتید و همینطور دانشجو ها دید
اها تازه یادم رفت بگم تو ستاد استقبال از
دانشجویان جدیدالورود دانشکده ریاضی که
ما بودیم به عنوان بهترین ستاد انتخاب شد
که باز تو متن این جریان هم بودم
اما تابستون هم خوب بود کار تو جایی که هر
وقت میخواستی استراحت میکردی اینتر نت
کار میکردی چایی میریختی واسه خودت و
مهمتر اینکه دوستان جدیدی پیدا میکردی و
البته آشنا هایی که جدا از دوستی خیلی در
مواقع لزوم کمکمون میکردن
و قبل از اون حضور در کنکور سراسری به
عنوان رابط که به مخزن مرکزی سوالات
دسترسی داشت
این آخری هر چند هیجان نداشت چون 5
ساعت الکی بی کار نشستن خسته
کنندست اما برا من که خودم در اوج استرس
2سال قبلش پشت سر هم همون جا کنکور
دادم خیلی جذاب بود کار خداست دیگه
نمیدونم خودت پارسال با اون همه استرس و
مشکلاتی که پیش اومد کنکور بدی و سال
بعد خودت رابط کنکور باشی عجب دنیاییه
تازه به اینا اضافه کنین توزیع کارت های
ورودی کنکور های کاردانی و کارشناسی و
کارشناسی ارشد و که تو این آخری یکی از
دوستان به علت مشغله ای که داشت منو به
عنوان گوینده کنکور ارشد معرفی کرد
عجب کار خدا رو میبینین؟خودت از کنکور
متنفر باشی و این همه بعدش درگیرش
شی !
اینا بخشی از اون خاطراتم تو سال 86 بود اما
مهمترین حادثه زندگیم یا به قول خودم وقتی
از استادمون پرسیدم زیباترین غزل زندگیتون
چی بود؟و ناگهانی ترین غرل زندگیتون چی
بود
چیزی بود که امسال به وجود اومد اما چون
کسی ازم نمیپرسه خب منم ناگهانی ترین
غزل زندگیمو سکرت میذارم بمونه
شاید یک زمان دیگه راجع به اون حرف زدم
که البته فکر نمیکنم خیلی راجع به این
موضوع حرف بزنم چون شاید خیلی مهم
نباشه واسه کسی که میخونه ولی واسه
هر کی یه چیز هایی مهمه و واسه من این
یه تلنگر بود یه انگیزه مضاعف و ........
در پایان میخوام بگم مثل همیشه
غروب طلایی آسمان پر ستاره و شبهای
آفتابی خوبی رو براتون آرزو میکنم
خب مثل اینکه ۲ نفر پیدا شد که کامنت بذاره
اول از این انتقاده تنده شروع میکنیم که متاسفانه با دل و جراتی که داشتن هیچ نشانی از خودشون
نذاشتن فرمودن:
|
توسط :به تو چه..........
| |||||
|
ترم 6 دانشگاه رو سپری می کنی و تو هنوز نمی دونی که غرض و علی الخصوص را چه جور می نویسن وادعای وبلاگ نویسی هم که داری واقعا که آبروی هرچی دانشجوی ریاضی هست و بردی..... | |||||
اما در جواب ایشون باید بگم کلا به ندرت پیش میاد که غلط املایی داشته باشم این ۱
دوما اینکه درسته من قبل اینکه ایشون این کامنت رو بذارن خودم متوجه این اشتباه شدم اما
سرعت نت انقدر پایین بود که دیگه بیخیال شدم
سوما اگه دقت میکردن من این کلمه رو دو بار بکار بردم که اولیش رو هم برا اینکه دوستان به این کامنت
توجه کنن دیگه اصلاح نکردم اما دومی ماله همون موقع هستش که درست تایپ شده
چهارم اینکه اگه دقت میکردین املای عزاداری هم نادرست بود و هست البته
اما در مورد علی الخصوص باید بگم این یکی رو واقعا بلد نبودم ممنون که گفتین
اما کامنت قبل از ایشون هم ماله مسعود جانه که خیلی مختصر و مفید نوشته
| توسط:مسعود | |||||
|
مسافر عزیزم سلام
می بینیم، اما تو دنیای وبلاگ نویسی جای تو خالی می می مونه. شدیم؟
هم گذروندیم. دانشگاه با همه خاطرات خوب و بدش . . . با همه اذیت کردنهامون . . .
دلت اگه مصلحتت باشه برسی.
| |||||
مسعود جان هم که مثل همیشه با یه شاخه گل خداحافظی کرده بازم ازت ممنونم
اینم نظر جناب آقای آران عزیز همشهریمون که البته الان کرج تشریف دارن و البته واقعا ایشون لطف دارن
بهم چون ایشون ریس دانشگاه آزاد هستند
| توسط:اراز | |||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سلام
اینم کامنتی که آقای فرزانه لطف کردن اما به ایوب جان عزیزمون باید بگم ببین ما هنوز نهارتون یادمون نرفته ها یه نهار باید مهمونمون کنی یادت نره ایوب فرزانه چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت: 11:32
فعلا اینو داشته باش
وطن مارشی ای آذربایجانیمیز تورک اوغوزلار وطنی ار اوغولار ار ائیگیدلر کیشی-قیز لار وطنی کوکوموز-تورپاغین آلتیندا یاتان جدلریمیز مهروموز- تورپاغین اوستودکی معبدلریمیز سن فیکیر قایناغی سوز چشمسی اوُد مسکنی سن بویوک آمال لا بو دونیا یا تانیتدین سنی سن بیز وطن مجنونو ائل عاشیقی صولح عسگریک بیز وطن نامینه اولسک دیریلردن دیریک آزاد اولوش داها دشمان چراغینان یاغیمیز بیزیم استقلالیمیز اولدو فیکیر بایرآمیمیز بیزی قارداش بیلن هر میلتی قارداش بیلریک بوتون اینسانلیخا دونیادا سعادت دیلریک سنین حاقیندی آزادلیق سنین عشقیندی امان تاپینار حاقا و انسانلیغا حاقدان دوغولان مارت1992 بختیار وهاب زاده اینم نظر تقریبا سنتی امیر جان مدیر سایت maximumnet.coo.ir
که تو وب سایتش هر مقاله ای که در مورد برنامه نویسی و IT پیدا
میشه
خب بالاخره نمردیمو مهدی خان هم بهمون سر زدن اخه مهدی جان با وجود دوستایی مثل تو مگه کسی جرات میکنه بهم تو بگه؟
| |||||||||||||||||||||||||||||||||
اما کامنت بعدی که واقعا ازشون ممنونم مربوط میشه به خانم پریسا-ج که واقعا لطف داشتن
ما لایق این همه لطف نیستیم(البته اینجاشو عین همین مجری های تلوزیونی گفتم
)به هر
حال واقعا ممنونم ازتون
|
توسط:پریسا یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت: 19:8
| |||||
|
با سلام خدمت دوست عزیز و قدیمیه کم آشنا
دوستایه خوبم (که تعدادشون خیلی کمه) اضافه شده.
نظرم اومد شما یکی از اون مذهبیا هستین که گوششون به حرف کسی بدهکار نیست و حرف حرف خودشونه، ولی بعد کللی به این تصور غلط خودم خندیدم.
دارین) و ...(اینجاشو سانسور کردم)
شما خواسته بودین منم میگم
دونم چه چیزه جالبی تو شخیت اون فرد دیدین که اینقدر شما رو به طرف افکارش جذب کره که چندان هم جالب نیست. (البته این فقط نظر شخصیه منه)
| |||||
| توسط:پریسا | |||||
|
راستی یه خواهشم ازتون دارم اونم این که وبلاگ نویسی رو ترک نکنین | |||||
امیدوارم همونجوری باشم که شما میگین
عزیزیم دوشدی گوزوم
کبابا دوشدی گوزوم
باخدی سنی گورمدی
گوزومنن دوشدی گوزوم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عزیزیم گئدر قالماز
آخار سو گئدر قالماز
وفالی یارا جان قربان
بی وفا گئدر قالماز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





