تبليغاتX
.
یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه! تمام نجات غریقهای دنیا را خبر کنید من در خود غرق شدم...



بر بلندای فلک ذکر ملائک یا عیلست

هر که گوید یا علی، در روز محشر با علیست

در طواف کعبه گر با دیده‎ی دل بنگری

هر طرف آئینه‎ای باشد کزان پیدا علیست

ای یهودی، ای مسیحی، ای مسلمان، ای فلان

رکن کعبه، چلچراغ مسجد الاقصی علیست

در شب معراج احمد نور از لب نور بود

دید در افلاک، ماه لیلة الاسرا علیست

مردگان دم می‎گرفتند ز عیسای مسیح

غافل از آن که مسیحای دو صد عیسی علیست

اوست سرّ اسم اعظم، واقف است او بر امور

راز پنهان در عصای پنجه‎ی موسی علیست

با علی بودن علو و عزت آزادگیست

جبرئیل عرش را استاد بی همتا علیست

خواستگاران فراوان داشت دخت مصطفی

از خدا دستور آمد همسر زهرا علیست

بر فراز آسمان‎ها هم حکومت حق اوست

حاکم و فرمانروای عالم بالا علیست

قدرت کل دُوَل، از ناخن او کمتر است

امپراتور بلند آوازه‎ی دنیا علیست

از غدیر خم چه می‎دانی؟ نمی‎دانی بدان

بعد پیغمبر امام و رهبر و مولا علیست

ای که هی دم می‎زنی از اولی و دومی

بشنو ای ابله، ولی مسلمین تنها علیست

اوست باب اله، باب العشق، باب المعرفت

شیعیان باب گرام زینب کبری علیست

تا عبد پرونده شیعه بدون خدشه است

قاضی دیوان کیفر، صاحب الامضاء علیست

 

ته نوشت۱ : یه خورده دیر شد چون تازه رسیدم... .

ته نوشت ۲:با اینکه برگشتم اما بازم اون حلال کردن اینا یادتون نره... .

ته نوشت ۳:هر سه ثانیه یکی تو دنیا میمیره!شاید سه ثانیه بعدی نوبت ما باشه(ما یعنی خودم!)



موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16 و ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط مسافر |


حلالم كن... .

چو پنهان ميشود طاووس
ببينم هر شب اين كابوس
كه فردا شيشه عمرم
به پايان ميرسد افسوس

به هر حال اندر اين وادي
تو گر چيزي ز كف دادي
بيايد از پس هر غم
سراسر خنده و شادي

نيازارد مرا هر نيش
به دل دارم هزاران ريش
زبانم بند مي آيد
بترسم از خداي خويش

بزد بانگي به محشر روز

كه دوزخ شعله اي افروز
گر آزردم تو را ديروز
حلالم كن همين امروز

 

محمدرضا قديري


ته نوشت يك:فكر نكن ترسيدم نچ از اين خبرا نيست!

ته نوشت دو:علي الحساب حلالم كنين... .


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/11 و ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط مسافر |


شهر تبریز است و جان قربان جانان میکند... .

 

اي سازنوازعشق تبريز /اي نغمه ي سازعشق تبريز

اي گلشن نوگلان زيبا/ خلوتگه رازعشق تبريز

اي مهدبتان ماه رخسار /اي مأمن آهوان تاتار

اي مسكن عاشقان شيدا /بردلشدگان زار،دلدار

به به ز هواي شهر تبريز/ اي جان به فداي شهرتبريز

قربان نسيم عنبر ينش/ وين نوروصفاي شهرتبريز

اي چشم وچراغ ملك ايران /اي خاك تو زادگاه شيران

در سينه تو اگر شكافند /بنهفته چه رازهاي پنهان

اي خاك توجايگاه اسرار /بگشاي دمي زبان به گفتار

برگو به من آنچه ديدي ازدور/ زين راز نهفته پرده بردار

بگشاي زبان حكايتم كن/ وزدورزمان شكايتم كن

هرگه كه زغم ملول گردي/ يادازغم بي نهايتم كن

اي مبدأانقلاب ايران /آباد كن خراب ايران ايران

به فلك چوشام تاريك /تو چون مه و آفتاب ايران

ايران همه سرتوچشم آني/ برخصم تو دست خشم آني

مردان توسينه برحوادث/ سازند سپربه هر زماني

آورده برون سرازتوسالار/ پرورده توست خان ستار

آن كوبه ندايه رادمردي /افكنده شرربه جان اشرار

ارك توبه قدرت ايستاده /پابر سر قرن ها نهاده

راندسخن ازگذشت ايام/ در چهره پيري او فتاده

ويراني مسجد جها نشاه/ با روي كبودپرغم وآه

ازقدمت توبي نشانه است/ وان ريزش خاك گاه وبيگاه

آوازه نام شنب غازان/ نامانده به جاي چيزي ازآن

بس خاطره درتوزنده سازد/ ازدوره شوم ترك تازان

ازربع رشيدي است كه تنها /مانده است دوپايه برج برجا

مانند دوپاي غولي است/ تن رفته به كام غول دنيا

افتدچوبه عونلي نگاهم /برچرخ رودچودودآهم

درجبهه وي هنوزاثرهاست/ ز ايام گذشته تبا هم

استخرشهت به نقش بي تاست/ خوش منظر و دل ربا وزيباست

درجلوه نشانه اي زفردوس/ درلطف وصفاسپهر مينا ست

از قله نسيم با غميشه /جان ميدمت به تن هميشه

وان دامن سبززردكوهت /برريشه ي هرغم توتيشه

ازكوه سهندچون زرناب /همواره روان به دامنت آب

باشدچوبهشت سبزوخرم /اين لحظه زدندتابه ميشاب

اطراف تو پرز باغ وبستان /هرجاكه روم گل وگلستان

من بلبل اگرغزلسرايم/ آموخته ام دراين دبستان

من بلبلم وتو گلستانم/ جزباغ تونيست آشيانم

چون مرده شوم به خاكت ايكاش/ سا ز ند به خا ك خا كدانم

چون ازتوبرون روم به جانت/ هستم به خيال گلستانت

هرجاكه روم چوبازگردم/ صدبوسه زنم به آستانت

برگلبن باغ عشقت اي جان/ تنهانه منم چنين غزلخوان

درعشق توگونه گون ترانه /درداده دو صد،هزاردستان

شمس ازافق توگشت تابان /صائب به توشدچوماه رخشان

بانام توشدهمام مشهور /قطران زتويافت قدرشايان

اي آب توآب زندگاني/ خاك توبهشت جاوداني

ديدارتوغم زدايدازدل /تومهدنشاط دوستاني

هرشيفته رادلي است ناچار/ وآن دل به غم بتي گرفتار

من دلشده رادرعالم عشق/ تبريزعزيز هست دلدار

تبريزعزيزمن كه جاني/ مي نالداديبي ازچه داني؟

درخاك توام شده پنهان/ آن دوره دلكش جواني

آري كه به تربت عزيزان /نالندبه زاري آشنايان

درخاك توشده جواني ام،خون/ برخاك توزان چكدزمژگان

مائيم فدائيان جانباز/ درراه توصادقانه سرباز

درخاك توسرنهيم تاتو /چون مهرفلك شوي سرافراز

اي باغ تورشك گلشن حور/ آسيب خزان زگلشنت دور

برخاك توچشم بدگرافتد /يارب كه شودچوخاك بي نور

بگذشت زمان تومانده برجاي /بنشست جهان تومانده برپاي

باشي به زمانه تابه جاهست/ گردنده سپهر باد پيماي

اي مانده به يادگارخاكت/ ازخون دلاوران پاكت

هركس به بدي نظرفكندت/ افتادبه ورطه هلاكت

كوه توبه پشت دشمنت بار /خاك توشودبه ديده اش خار

ازدورفلك نبيني آسيب /تاهست فنك به سيرورفتار

خاك توزفتنه درامان باد/ نام توهميشه درجهان باد

باغ توشودهميشه پرگل/ باشي به زمانه تازمان باد

تادورزمانه هست ودنياست/ تاآب،روان به كوه وصحراست

يارب كه جهانيان بگويند /تبريز بزرگ،شهرزيباست

مرحوم سيدابراهيم اديبي

موضوع : تبريز من... .
| +| نوشته شده در شنبه 1388/09/07 و ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مسافر |


چون قایق شکسته ز توفانم
 ساحل مرا به خویش نمی خواند
 امواج می خروشند
 امواج سهمگین
 ایا کدام موج
اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟
گرداب می ربایدم از اوج موجها
در کام خود گرفته مرا تاب می دهد
فریاد می کشم
ایا کدام دست
برپای این نهنگ گران بند می زند ؟
ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است
 لبخند می زند

  مرحوم حمید مصدق

                                                             ********

 

دیدم در آن کویر درختی غریب را
 محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
 تنها نشسته ای
بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب
 در التهاب
در انتظار قطره باران
 در آرزوی آب
 ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
 ای ابر ای بشارت باران
 ایا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
 برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
 خاکستر وجود مرا با خویش
 می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
 دیدم که گرد باد
 حتی
 خاکستر وجود مرا با خود نمی برد

حمید مصدق


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02 و ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط مسافر |


نمیدونم چی شد اما همینو میدونم که یهو  این آهنگه خیلی به دلم نشست!

 

یه حسی خاصی داد بهم!

هر کاری کردم اون قالبش نیومد اما موزیکشو اوردم !

 

واقعا یه حس خاصی داره شاید یه چیزی تو محتوای فداکاری و ایثار واقعی... .


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27 و ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط مسافر |


چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

مرد گاری چی در حسرت مرگ...

                                                                سهراب سپهری


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1388/08/22 و ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط مسافر |


 

لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری


شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن


خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین


سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری


با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته


خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری


صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده


خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی


پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری


رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم


شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها ، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث


در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری... .

مرحوم قیصر امین پور


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 21
                              تسخیر امپراطوری سرخ... .

 

کم کردن صدای دوریبن های تلوزیونی هم نتوانست صدای انبوه تماشگران تراکتور را خفه کند!

 

شاید تا به حال هیچ وقت سرخ های پایتخت که زمانی عنوان پرهوادارترین تیم ایران را با خود یدک

میکشیدند  فکر نمیکردند که اینچنین ساکت و مبهوت مقهور حضور هواداران تراکتور آن هم در تهران میشدند!

و جالبتر شات های بسته ای بود که کارگردان تلوزیونی از تماشگران تراکتور نشان میداد و سعی در

حضور کم رنگ آنها میکرد!

حضور انبوه تماشاگران تراکتور در استادیوم یک صد هزار نفری آزادی و تشویق های بی امان

 توام با وقار و ادب هوادارن را

به راحتی  میشد از پای گیرنده های تلوزیونی که بارها با کاهش صدای عمدی ان از سوی تیم رسانه 

ملی همراه بود شنید!

شاید باور اینکه قطب جدیدی در فوتبال ایران زاده شده برای بسیاری که هنوز هم به باور سنتی خود

دو تیم سرخابی را مظهر فوتبال ملی تلقی میکنند بسیار سخت باشد اما واقعیت همان چیزی بود که

همه دیدیم و شنیدم!

و شاید به جرات میتوان گفت پرسپولیس در خانه خود یکی از غریبانه ترین بازی های خود را تهران به

به نمایش گذاشت دیداری که با بازی خیره کننده تراکتور در نیمه اول همراه بود و موقعیت های مسلم

 گلی که یکی پس از دیگری با بی دقتی و گاها با بدشانسی از دست میدادند و سرانجام با اشتباه

مسلم دروازه بان تراکتور و البته بی تجربگی انها و با بهتر بگوییم تجربه پرسپولیس باعث شد که

تراکتور بازی را که از همه آمارها نشان از برتری آنها میداد و مسلما حقش باخت نبود ببازد

 اما تسخیر امپراطوری سرخابی ها و شکستن

تابوی بزرگی القایی آنها بزرگترین بردی بود که نه تنها تراکتور بلکه همه تیم های شهرستانی

بود تا این مهم به گوش مسولان رسانه ملی برسد که امکانات این رسانه متعلق به همه ایرانیان

است و بایستی به طور برابر به همه آنها پرداخت شود و بازی های آنها به طور زنده برای انبوه هوادران

انها که در جای جای ایران اسلامی قرار داند پخش شود

چرا که دیگر در همه شهرستان ها این تیم ها در ورزشگاه ها با ریزش شدید هوادارنشان رو به رو

شده اند.و امپراطوری  کذایی آنها روز به روز در حال فروپاشیست و 

این برخوردهای متعصبانه آنها فقط به درد کسانی میخورد که آنها را سمبل فوتبالمان میدانند

صدا و سیما باید این صدا ها را بشنودو با پاسخگویی به این خواسته به حق مردم

آنها را در جریانات تیم های محبوبشان قرار دهد  حتی اگر این به مذاق خیلی ها خوش نیاید.. .


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04 و ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط مسافر |


لطفا در نظرسنجی پرطرفدارترین تیم ایران که از سوی سایت رسمی گل ترتیب داده شده شرکت کنید

 

برای شرکت در این نظر سنجی اينجا كليك كنيد.

ته نوشت:لطفا به دوستانتونم خبر بدين... .

ته نوشت :ياشاسين تراكتور


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1388/07/24 و ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی 20
                      

                                             ساحل آراز

 

چند روز پیش یه موردی برخوردم که خیلی برام جالب بود!

یادمه اون موقع ها که تازه وب و ایدیم رو ایجاد کرده بودم خیلی ها ازم میپرسیدن و البته هنوزم

میپرسن که ساحل آراز یعنی چی؟ و منم توضیح میدادم که این یه ترکیب فارسی و آذریه!

و آراز همون اسم دیگه رود خونه ارس هست که خیلی ها بهش آراز میگن!

یادمه همون موقع هم برا اینکه ببینم وضعیت رتبه وبلاگم تو گوگل چطوریه جستجوش میکردم و

اکثرا با واژه های مثل رود ارس یا ساحل ارس یا ترکیباتی مثل این برمیخوردم و هیچ اثری غیر از

ساحل آراز وبم تو دنیای نت و خارج نت نمیدیدم!تا اینکه چند روز پیش... .

خیلی برام جالب بود!چه دوستان فارسی زبان و چه آذری ها و خصوصا فعالین زبان آذری و حتی

فعالین سیاسی پان ترک هم به طور مکرر از این کلمه استفاده کرده بودن!!!

شاید حرفهایی که میگم منطقی به نظر نیاد و یا اصلا گفتن همین حرف ها برای بعضی از دوستان

به منزله تجلی غرور و خودبرتر بینی من باشه!اما چیزی که برا من یکی واقعیت داره اینه که

این کلمه رو من وارد فرهنگستان زبان آذری و فارسی کردم!و این چیزیه که اوج خودپسندیم رو میرسونه و

من از گفتنش ابایی ندارم!

البته  هر چی داریم از خداست ... .

ته نوشت:راجع به پست قبلی باید بگم بعضی از دوستان منو به تعصب متهم کردن!اما یادمون نره که

من فقط چند تا سوال کردم!و دوست داشتم جواب سوالاتم رو میگرفتم!

اگه از اول این همه امکانات رسانه ای و زد و بند های پشت صحنه و بودجه های انچنانی و تبلیغات رادیو

و تلوزیونی و پخش همیشگی بازی های این دو تا تیم نبود شما بازم طرفدار یکی از این دو تا تیم

میشدین؟و آیا جمله قرمزته یا آبیته براتون مفهوم خاصی داشت؟


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15 و ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی19
بزرگان كوچك!

سرخابي كه ميگفتن اين بود؟!!

از وقتي يادم مياد هميشه از دو هفته مونده به بازي استقلال و پرسپوليس

 هر  كي كه دوربين يا ميكروفني پيدا ميكرد شروع ميكرد به صحبت درباره اينكه اين بازي

 هيچ فرقي با بازي هاي ديگه نداره و مثل همشون سه امتياز داره!و جالبتر اينكه اين تبليغات

 انقدر تو تلوزيون ملي شدت ميافت كه انگار غير از اين دو تا تيم هيچ تيمي

 وجود نداره يا به حساب نميان!

و جالبتر اين بود كه با وجود مانوري كه روشون انجام ميدادن انتظار داشتن كه

 بازيكنا هم يك بازي ساده رو برگزار كنن و هيچ اتفاقي هم نيافته

بازي كه براش از مديريت فدراسيون گرفته تا نيروي انتظامي و قوه قضائيه و ... رو برا يه مدت درگير ميكرد!

اما آيا همه واقعيت همينه؟

كه بيايم سوال برنامه رو هم اين بذاريم كه شما طرفدار كدوم يكي هستين؟

چرا بايد سياست رسانه ملي جوري باشه كه اين دو تا رو بهمون تحميل كنن!

من خودم از بچگي يك آبي دو آتيشه بودم!

اما اگه از بچگي چپ و راست اين همه راجع بهشون نميشنيدم

ايا بازم طرفدار يكي از اين دو تا ميشدم/؟

شايد اون موقع ها تيم هاي شهرستاني به خاطر بودجه هاي كم و عدم امكانات و توجه مسولين حرفي

 براي گفتن نداشتن اما الان چي؟

با وجود همه تبليغاتي كه از رسانه ملي مون راجع به اين بازي شد و ازش به عنوان 24 دربي دنيا ياد ميشد

 و چندين و چند برنامه مختص اين مسابقه اختصاص يافته بود همه ديدن كه ظرفيت ورزشگاه بزرگ

 آزادي به زحمت به 70 هزار نفر ميرسيد!

شايد اين تلنگري باشه به گوش مسولين امر كه دوران استثمار تيم هاي شهرستاني

توسط اين دو باشگاه سالهاست كه تموم شده

 و گفتن اين حرف كه شادابي و قدرت اين دو تيم موجب تقويت تيم ملي هست

 حرفي بسيار كليشه اي و فاقد استدلال منطقي و البته تاريخ مصرف گذشته باشه!

و به جرات ميتونيم بگيم تعصب مسولان رو اين دو تيم و حمايت هاي علني و

پشت پرده اونا ها و نفوذ در سازمان تربيت بدني و تزريق گاه و بيگاه  پول بيت المال

 به اين دو تيم بيشتر موجب ضرر و زيان جامعه فوتبال و حتي ورزش كشور تموم شه!

كاش به جاي اين همه سرمايه گذاري و بودجه هاي كلاني كه اين دو تا مصرف ميكنن

 اون رو يه جا ديگه هزينه ميكردن و عزم جدي براي واگذاري اين دو باشگاه به بخش

 خصوصي داشتن!


(البته نه مثل واگذاري شركت مخابرات!!!)

اما حالا كه بحثمون به اينجا رسيد بايد از تيم استان خودمون هم ياد كنم!

تراكتور سازي تبريز!يا به قول خودمون تراختور!كه سالها به علت ضعف مديريتي پشت

 درهاي ليگ مونده بود و امسال با حمايت طرفداران متعصبش جريان تازه اي رو در رگهاي

 فوتبال بحران زده و بيمارمون تزريق كرد!

تيمي كه حتي در ديدار با تيم ته جدولي فولاد تونست به راحتي65 الي 70 هزار تماشگر

 رو به ورزشگاه بكشونه و البته اشاره گزارشگر بازي ملوان با تراكتور(به ميزباني انزلي چي ها)

 كه اولين باريه كه بعد از 30 سال تنها تيمي هست كه مثل استقلال و پرسپوليس هوادارانش

 در شهر ميزبان حضور قابل توجهي دارن!


حضوري كه بيشتر شعار طرفداران اونا به گوش ميرسيد تا هواداران تيم ميزبان!

تيمي كه در ديدار با استقلال از ميون بيش از صد هزار تماشاگر برگزار شد و فقط چيزي حدود

500 نفرشون از طرفداران آبي بودن!

مخلص كلام اينكه شايد بهتره بگيم

خداحافظ سرخابي... .

ته نوشت مجدد:آذربايجان ديارميز

تراختور افتخارميز!


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1388/07/10 و ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط مسافر |


آذربايجان شرقي در جذب گردشگر رتبه دوم را کسب کرد


استان آذربايجان شرقي به عنوان دومين استان پر بازديد کشور با

جذب بيش از 9 ميلون نفر  در دو ماهه نخست فصل تابستان معرفي گرديد.


معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي گفت:

استان آذربايجان شرقي به عنوان دومين استان پر بازديد کشور در دو ماهه نخست فصل

 تابستان معرفي گرديد.


مهندس نورالدين پور موسي قلي ضمن اعلام اين مطلب گفت:

مايه خوشحالي است که تلاش‏هاي تمام افراد فعال در زمينه گردشگري در استان

به ثمر نشسته و امروز مي‏بينيم که پس از استان خراسان رضوي که به يمن قدوم

مبارک امام رضا همواره مملو از زائران و گردشگران مي‏باشد،  استان آذربايجان شرقي

در دو ماه تير و مرداد بيشترين ورودي گردشگر را در کشور داشته است و دومين انتخاب

هموطنان عزيز  در كشور و بسيار جلوتر از استان هايي نظير اصفهان و فارس انتخاب شده است!


معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي تصريح کرد:

 معرفي جاذبه‏هاي تاريخي و فرهنگي و طبيعي استان و ساير توانمندي‏هاي منطقه در کنار تجهيز

 اماکن موجود و ساخت زيرساخت‏هاي لازم در اين زمينه موجب شده روز به روز بر تعداد گردشگران

استان آذربايجان شرقي افزوده شود.


وي گفت: چاپ بيش از 500 هزار نسخه کتابچه و بروشور و نقشه براي استفاده گردشگران و

حضور بيش از 120 راهنماي گردشگري در اماکن تاريخي و ديدني استان موجب شد بازديدکنندگان

 اين اماکن با رضايت خاطر به مبادي خود بازگردند و مبلغ زيبايي‏هاي آذربايجان شرقي باشند.


معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي نقش

25 مرکز اطلاع رساني فعال در نقاط مختلف استان را در ارائه اطلاعات دقيق و مفيد به گردشگران

 در جلب رضايت آنها بسيار حايز اهميت دانست و گفت: بررسي دفاتر نظرات مردمي در ابنيه تاريخي

 از جمله خانه حيدرزاده، نشان دهنده رضايت گردشگران از راهنمايي افراد فعال در زمينه

 اطلاع رساني بوده است.
به گفته پور موسي قلي، تراکم مسافر در استان و شهر تبريز به حدي بود که هتل‏هاي شهر تبريز در

برخي ايام تابستان با اشغال بيش از صد درصد مواجه بودند و اين آمار در طول دو ماه در سطح استان،

نشان دهنده اشغال 85 درصدي مي‏باشد که در نوع خود رضايت بخش است.


معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي توجه به کيفيت

را در کنار کميت از جمله تاکيدات سازمان دانست و افزود: در اين مدت بيش از 500 بازديد از مراکز

خدماتي و اقامتي انجام گرفته و 120 مورد تذکر و در برخي موارد اخطار کتبي به واحدهاي متخلف داده

شده است.
وي اضافه نمود: در بررسي‏هاي انجام گرفته توسط ناظران سازمان، فعاليت 2 واحد به دليل بي‏توجهي

 به اخطارهاي صادر شده، تعليق شد و چندين واحد ديگر نيز به دليل توجه به نيازها و حقوق گردشگران

تشويق شدند.
پور موسي قلي در پايان با اشاره به نهادها و صنوف و افرادي که در موفقيت اخير سازمان نقش داشتند،

 از همراهي تمامي فعالان صنعت گردشگري وبه ويژه راهنمايان گردشگري استان تقدير نمود

ته نوشت ۱:آذربایجان دیاریمیز.... تراختور افتخارمیز!

ته نوشت ۲:صرفا برای اشنای و اطلاع دوستانی که هیچ آگاهی در این موارد ندارن... .

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1388/07/04 و ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط مسافر |


حميد مصدق خرداد 1343

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



 " جواب فروغ فرخزاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت!


منبع: وبلاگ شباهن


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1388/06/21 و ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی 18
 


ته نوشت 1:فكر كنم يك برش عميق بين نوشتم بوجود اومد هرچند خودم از نوشتم راضيم!


ته نوشت 2:به صورت آزمايشي برا اين پست رمز دادم


ته نوشت 3:فعلا نميخوام كسي پشت در بمونه!پس اگه مايل بودين به ته نوشت بعدي مراجعه كنين


ته نوشت 3: رمز عبور:  88


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10 و ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 17
به بهانه ثبت هزارمين كامنت خصوصي ( تاييد نشده)... .


يادش بخير وقتي تازه وبم رو ايجاد كرده بودم يكي از چيزهاي كه باعث ميشد

بيشتر به وبلاگ علاقه مند شم همين كامنتهايي بود كه از طرف دوستان و آشناها

و ساير كساني كه در فضاي وب دستي در وبلاگ نويسي داشتن نوشته ميشد!


كامنت هايي كه خيلي هاشون برام يادآور لحظات تلخ و شيرين زيادي بودن وهستن!


كامنت هايي كه گاهي اوايل همش به زيبا بود و جالب بود و به منم سر بزنين و ...

ختم ميشد اما بعد ها ديگه حس اينجور كامنت ها از بين رفت!فهميدم به قول اون

 ضرب المثل ژاپني كم هم زياد است!


يه كامنت كه به دقت و از روي علاقه و لطف دوستان ثبت شه بهتر از ده تا كامنت

مزخرفي هست كه نخونده ثبت شه!


اين بود كه به كل عنوان وبم رو از روي وبم برداشتم و به جاش يك نقطه گذاشتم!

تا وقتي در ليست آپ شده هاي بلاگفا نمايش داده ميشه كمتر كسي متوجهش شده باشه!


تا از شر كامنتهاي تبليغاتي يا كامنتهاي مثل منتظرتم و لينكم كن و ... راحت شم!


بعضي از دوستان در اين مدت از عدم نمايش كامنتاشون گله مند بودن!كه چرا اينا تاييد نميشن!


در جواب اين عده از دوستان(كه اخيرا هم خدمت يكي از دوستان عرض كردم)


بايد بگم اينجا وبلاگ منه!و شما دوست گرامي كه زحمت ميكشين و كامنت ميزنين اينو برا من

 مينويسين و نيازي نميبينم كه كس ديگه اي هم بخونه!در حالي كه اينا همشون

 برا من نوشته ميشه!نه شخص ديگه!مگه بعضي از كامنتها كه به نظرم جالب ميان

 كه بعضي هاشونو عمدا تاييد ميكنم تا بدونن از نقد شدن يا حتي از نمايش

 كامنت هايي كه به نوعي بهم توهين ميكنن هراسي ندارم!


به هر حال به قول مرحوم مقتدر هر حركتي از ما آيتي از شخصيت ماست!چه خوب چه بد!


و مطمئنا كامنتهام همينجوره!


البته همونطور كه در عنوان پست نوشتم به بهانه هزارمين كامنت خصوصي

 يا تاييد نشده!در واقع تعداد اينا از اين مقدار خيلي وقت پيش عبور كرد اما اين صرفا از زمانيه كه


دوباره وبلاگ رو به راه انداختم!تقريبا 10 يا 11 ماهه!


در هر حال!


اين رويه باز هم ادامه خواهد داشت!... .

 

ته نوشت1:همين جا از دوست خوبم كه هزارمين كامنت به اسم ايشون ثبت شد بي نهايت ممنونم!


ته نوشت 2:به اين كه ته نوشت يك كي بود فكر نكنين!


ته نوشت 3:به هيچ وجه حوصله نوشتن پست جديد ندارم!


ته نوشت 4:از همه دوستاني كه اين مدت به يادم بودن و با كامنتهاي پر مهرشون منو مديون لطفشون

 كردن ممنونم


ته نوشت 4:به سهم خودم  كساني  رو كه بودجه بيت المال رو با ساختن فيلم هايي  مسخره اي مثل

 فيلم هاي مناسبتي شبكه هاي يك و دو به هدر دادن نميبخشم!

ته نوشت ۵:بلاگفا رسما از وقتی هزارمین کامنت ثبت شده قاطی کرده!!!تو لیست که ستاره میزنه!

اینورم که کلیک میکنم نمیاره!


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1388/06/06 و ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط مسافر |


09/06/85

اين مرد خود پرست

 

اين ديو، اين رها شده از بند

 

مست مست

 

استاده روبه روي من و

 

خيره در منست

 

***

گفتم به خويشتن

 

آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

 

مشتي زدم به سينه او،

 

ناگهان دريغ

 

آئينه تمام قد روبه رو شكست .

 

ته نوشت:مرحوم مصدق


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25 و ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط مسافر |


شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهی


آوای تو می خواندم از لايتناهی


آوای تو می آردم از شوق به پرواز


شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهی


امواج نوای تو به من می رسد از دور


 دريايی و من تشنه ي مهر تو چو ماهی


وين شعله که با هر نفسم می جهد از جان


 خوش می دهد از گرمی اين شوق گواهی


ديدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست


 من سرخوشم از لذت اين چشم به راهی


ای عشق تو را دارم و دارای جهانم


 همواره تويی هرچه تو گويی و تو خواهی

ته نوشت:فریدون مشیری

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25 و ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط مسافر |


لب های بی رنگم

زنگ می زنند

تا سردی تو را

فاش کنند

و من هم چنان می نوشم

خون ِ شاتوت ها را

تا لب هایم

سرخ بماند

برای نمایش زنده بودن

ته نوشت:یادگاری از دفتر شعر های لیدی


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04 و ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی 16
مشایی آمد و رفت و ماندگار شد!اما... .


چند سوال از رئیس جمهور و اطرافیانش... .

1-دلیل انتخاب مشایی که همه به عملکرد او معترض بودند چه بود؟

2-دلیل تاخیر یک هفته ای رئیس جهور در مقابل نامه رهبری مبنی بر تاکید بر عزل ایشان چه بود؟

3-با توجه به جوابیه رئیس جهمور به رهبری که در ان صراحتا به تاریخ دریافت نامه رهبری اشاره شده

 بود چرا در مدت 5 روز نه تنها اقدامی برای برکناری انجام نشد که به

 تاکید مواضع و دیدگاه های قبلی مبنی بر ابقای مشایی پرداخته شد؟

4-چرا  از مخالفان مشایی به افرادی حسود و نادان و  تعبیر شد؟

5-چرا با وجود تاکید رهبری صرفا

 بعد از علنی شدن کامل ماجرا از طریق صدا و سیما رئیس جمهور به آن توجه کردند؟

6-چرا با وجود نامه رهبری مبنی بر عزل ایشان نه تنها در مدت 5 روز مشایی را عزل نکرد بلکه

  همانطور که قویا در نامه مرقومه به رهبری نیز دیده میشود جناب مشایی خود از سمتش استعفا داده

 و رئیس جمهور صرفا استعفای وی را پذیرفته است و با وجود نامه رهبری و همه مخالفت های

 پیرامون موضوع و علاوه بر گذشت 5 روز وی را عزل نکرد!و تنها به موافقت با استعفای مشایی پرداخت!

7-کسانی که به حمایت همه جانبه از رئیس جمهور یپرداختند چرا یکی از نزدیکترین یاران وی را به

 عنوان عضوی از عناصر انقلاب مخملی معرفی کردند؟

8-چرا با وجود روشن بودن همه جریانات این داستان همین آقایان بند 7 ایشان خیلی ساده از کنار این

 موضوع گذشتند و ار آن به تبعیت رئیس جمهور از فرمان رهبری تعبیر کردند در حالی که همه ماجرا بر

 خلاف این گواهی میدهد... .

9-چرا انتصابی که مخالفت با آن در نزد افکار عمومی و نخبگان و روشنفکران و مراجع و علما کاملا

 قابل پیش بینی بود انجام شد و سرانجام به هزینه کردن از رهبری سوق یافت؟

10-چرا عنصر مشورت که از سفارشات موکد پیامبر بزرگ اسلام(ص)  و ائمه اطهار در مواقع تصمیم

 گیری به جزایر فراموشی مردان سیاست تبعید میشود؟

11-سوال مهم و اساسی اینکه دلیل شروع یک بازی تماما باخته چه بود؟    

ته نوشت:چرا همزمان چند وزیر نه تنها به خاطر ضعف مدیریتی و مصلحت نظام بلکه به خاطر مخالف با

نظر رئیس جمهور از کار بر کنار میشوند تا ۸ روز مانده به عمر دولت از اعتبار ساقط شود؟آیا این کار با

مدیر و مدبر بودن وی در تناقض نیست؟



موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04 و ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط مسافر |


ما بدهکاريم

به کساني که صميمانه ز ما پرسيدند :

« معذرت مي خواهم ، چندم مرداد است ؟ »

و نگفتيم

چون که مرداد

گور ِ عشق ِ گُـل ِ خونرنگ ِ دل ما بوده است !

از : حسين پناهي


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1388/05/03 و ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط مسافر |


بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم...

ته نوشت:حق نداشتی به جای منم تصمیم بگیری... .


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1388/04/27 و ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط مسافر |


خلوتی می خواهم


قلمی از گل یاس


دفتری جنس بلور


بنویسم از عشق


بسرایم از نور


روی خط های نسیم


دو قدم راه روم


بکشم شکل تورا


و به دستت انگور

یادم افتاد شبی


رفته بودیم ته باغ


تو به من می گفتی


بنویس


چشم شیطان شده کور



من نوشتم برکاج


که پرم از تو و عشق


دوستت خواهم داشت


تا سراشیبی گور

تو به من خندیدی


و به اینده در راه نه چندان هم دور

عشق رادار زدند


سر هر کوچه صبح


باز هم جار زدند


دلتان زنده به گور


دلتان زنده به گور

*****

در صبح آشنایی شیرین مان ترا


 گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود


در این غروب تلخ جدایی هنوز هم


 می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود


می خواستی به خاطر سوگند های خویش


در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی


میخواستی به پاس صفای سرشک من


این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی


پنداشتی که کوره سوزان عشق من


دور از نگاه گرم تو خاموش میشود


پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز


درتنگنای سینه


فراموش می شود


تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی


من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم


تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی


من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم


روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور


من شبچراغ عشق تو را نیز می برم


 عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست


خورشیذ جاودانی دنیای دیگرم

****

ته نوشت:فریبا شش بلوکی-فریدون مشیری


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23 و ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی 15
عجب روزگاری شده !تو تازترین شاهکاری که از روزنامه وزین کیهان دیدم متوجه شدم که

سالهاست یک گونی بزرگ سرمون شده ...

لابد میپرسین جریان چی چیه؟خوب بهتون میگم منتها به شرطی که از درگاه خدا استغفار کنین...

استاد آواز ایران و خالق دعای زیبای ربنای قبل از افطارمون مهره استکبار بوده و ما خبر نداشتیم!

من نمیدونم این صدا و سیما چطور این همه سال موقع روحانیترین لحظات ما رو به شنیدن صدای یک

مهره استکبار و ایادی دشمنان انقلاب وادار میکرده...

همینجا به خاطر این کشف بزرگ  از  همه دست اندرکاران روزنامه کیهان کمال تشکر رو میکنم

...

ته نوشت :رو خط صفر مرزی فیلترینگ...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16 و ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 14

عوام فریبی؟!
اگه تا حالا میگفتن دولت ردای عوام فریبی تنش کرده خیلی نمیشد بهش ایراد گرفت

  اما این دفعه ظاهرا مجلس بیشتر برازنده این کلمه بود تا خود دولت!


چند روز پیش یه خبری منتشر شد مبنی بر کاهش خدمت سربازی!اولش از

 این که به خاطر مدرک تحصیلی چند ماه  مشمولان وظیفه عمومی  معاف

 میشدن کلی ذوق کردم اما بعدش دیدم اصلا از این خبرا نیست!در واقع یه جورایی

فقط دو ماه دوره خدمت سربازی رو کاهش دادن و بقیه افزایش بوده نه کاهش!در

 واقع دوره قبلیش 18 ماه بود که الان با این طرحی که تصویب شد از 18 ماه به

24 ماه افزایش پیدا کرد!و از این 24 ماه دو ماهش برای دیپلمی ها و 6 ماه برای

لیسانسی ها و 8 ماه برای فوق لیسانسی ها کم شد!


در واقع کسی که لیسانس میگیره  تازه همون 18 ماه قبلی رو میگذرونه !


ما که نفهمیدیم کجای این کاهش خدمت سربازی بود؟


و معنی این کار رو چی میشه گذاشت؟شاید بی ربط نباشه که اولین حرفی

 که به ذهنم رسید همین عوام فریبی بود!


حالا نکته جالبی که چند جا دیدم این بود که ظاهرا تو 149 کشور این کار داوطلبیه و

 تنها در 25 کشور طول دوره خدمت بیش از 1.5 ساله!


و جالبتر اینکه با این همه نیروی مازاد و هزینه نیروهای در حال خدمت و وضعیت

مطلوب کشور در منطقه و عدم تهدید انچنانی از سوی کشورهای

بیگانه(البته به قول دکتر احمدی نژاد) چه نیازی به افزایش طول دوره خدمت بود؟

حالا بگذریم از روال عادی زندگی جوان ایرانی و مشکلات و مسایل مروبط به

زندگی و خونواده و ...


مضاف بر اینکه همین مدت با همه کاهش های اینچنینش باز هم برای یک

 جوان ایرانی خیلی خیلی زیاده!


قضاوت با شما!


اسم این کار رو چی میذارین؟

ته نوشت 1:حالا این مناطق عملیاتی و طرح های جهادی و پایگاه های مردمی

رو در نظر نگیرین که بابتش چند ماهی کاسته میشه..

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11 و ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط مسافر |


 اینم بخشی از واقعیتی که هیچ نیازی به آمار نداره!

فکر کنم همه ملت این یه قلم رو بدونن چی به چیه!

حتی سوم هم نشدیم!

این بار چه کسی مقصره؟

یادش بخیر قدیما واسه اول شدن میچنگیدیم دوم میشدیم!حالا واسه سوم شدن بال بال

میزدیم چهارم شدیم!

قضاوت با شما!


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28 و ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط مسافر |


 

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای

 که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت

 یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند

 و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:


1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

3-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

5-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

6-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

شما چی فکرمیکنین؟امضا میکنین؟قبل از اینکه پایین رو بخونین لطفا زود تصمیم بگیرین امضا میکنین؟

از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی

 علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی

«دی هیدروژن مونوکسید» در واقع

 همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27 و ساعت 3:19 قبل از ظهر توسط مسافر |


حالا تقریبا مطمئن شدم اشتباه گرفتین!

این همه اعصاب خورد کنی این همه انرژی واسه یه اشتباه!

من نمیبخشمتون!

بابت این همه فکر و انرژی که ازم گرفتین حلالتون نمیکنم!

اومدی هر چی دوس داشتی گفتی تو جرات نداری یه اسم بدی !!واقعا که ... !

من فقط و فقط به توصیه دوستان لحن پستی رو که نوشتم بودم عوض کردم !اما انگار حق با من بوده!

آخرین بار آخرین بار!منو تهدید  میکنی؟خودت رو در جایگاهی میبینی که منو تهدید کنی؟

تو که جرات نداری یه اسمی چیزی بذاری میایی منو تهدید میکنی؟میخوام صد سال دیگه هم نیایی

فکر کردی کی هستی؟اره این پست رو بخون بگو من خیلی احمقم!اما واقعیت انکار ناپذیی که هست

اینه که احمق ها هم گاهی راست میگن!

حیف اون همه وقت و انرژی که برای این موضوع صرف کردم!

گفتم این دفعه دیگه حتما انقدر شجاعتش رو دارین که خودتون رو کامل معرفی کنین اما .. !

اگه اومدین که هیچ اگه نه :دیدار به قیامت!


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05 و ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط مسافر |


من تریبون میخوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کجا بگم!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در و دیوار!!!!!!!!؟؟؟؟؟

تریبون؟!

تریبون

تریبون

تریبون

تریبون

 ته نوشت ۱:زمان با شما

ته نوشت ۲:تریبون میخوام!ضمنا من باید مطمئن شم !حوصله سر کار رفتن رو ندارم!نشونه مطمئن؟

ته نوشت ۳:اگه این دفعه خبری از تریبون نبود  ازتون خواهش میکنم  لطفا مزاحم نشین!

من صد بار خوندم!اما نمیتونم کاری کنم!وقتی نه ادرسی هست نه ایمیلی نه حتی یک نام و نشون

واقعی و درست حسابی من به کی بگم؟تازه اونم معلوم نیست یک بلوف باشه

 واسه خندیدن و دو بهم زنی!من کجا جواب بدم؟وقتی هیچی نمیدونم!!!

ته نوشت ۴:ازتون خواهش می کنم باهام رو راست باشین و به من حق بدین که سردرگم بشم .

و بازم خواهش دارم که اگه می آین آدرسی بذارین که منم بتونم حرفام رو بزنم . می دونم که

 شما هم اگه جای من بودین مطمئنا دچار این حالت می شدین ..."


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی13
شما که یک طرفه استضیاح میکنین و میبرین  و میدوزین !و حدیث نقل میکنین!

نمیدونین باید برای متهم هم  حق دفاع و ایراد سخنانش باید جایگاهی رو در نظر گرفت؟

یا کلا رسمه که عین ترسو ها بیاین و  بکوبین و در برین؟طوری که هیشکی نشناستتون!!!

کدوم؟اصول حکم میکنه که هر متهمی میتونه از خودش دفاع کنه!

البته اگه شما تریبونی براش در نظر بگیری... !

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30 و ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 12
...و این سردرد های لعنتی


87/02/22


 و مرور لحظه های ناب و جاری شدن ا... !


و من... !


عذاب آورترین حالت اینه که هرگز و هرگز و هرگز از الانت و اینی که هستی

و احساسی که داری بنا به دلایلی نتونی بگی!در حالی که دوست داری داد

 بزنی و بخوای با افتخار بگی و همه بدونن چی به چیه!!!


من به فردای پر از دلهره


من به فردای پر از خالی و غم


من به فردای بیمار و تب آلود


من به خاکستر فردا های بلند


من به لاشه ی دیروز


به اوارگی و سرگشتی امروز


من به مرگ پرستو های امید


من به وجود روزنه ی وهم و خیال


من به شعار زلال حمید


 چه کسی میخواهد


 من و تو ما نشویم


خانه اش ویران باد


من به این داد و بستان زمان


من به این رسوایی آرزوی های محال


ایمان دارم یا ندارم به چه سود!


تو خود دانی و خود دانی و خود خواهی بود!


ته نوشت:همین!روشنتر از تاریکی!


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21 و ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط مسافر |


همشهری محترم من حتی یک کلمه هم متوجه نشدم!!!!!!!!!!موضوع چیه!!؟؟؟؟؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21 و ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 11
در همین وقت یکی از این اتومبیل ها با سر وصدا و گرد و خاک وارد میدان شد
مردی از اتومبیل پیاده شد.به طرف پات رفت دستی روی سر حیوان کشد.این مرد صاحب او نبود.پات گول نخورده بود چون بوی صاحب خودش را خوب میشناخت
ولی چطور یکنفر پیدا شد که او را نوازش کند؟
پات دمش را جنبانید و با تردید به آن مرد نگاه کرد!آیا گول خورده ست؟ولی دیگر قلاده به گردنش نبود
برای اینکه او را نوازش بکنند
آن مرد برگشت دوباره دستی روی سر او کشید پات دنبالش افتاد و تعجب او بیشتر شد چون آن مرد داخل اطاقی شد که او خوب میشناخت
و بوی خوراک ها از آنجا بیرون می امد!روی نیمکت کنار دیوار نشست
برایش نان گرم ماست و تخم مرغ و خوراکی های دیگر اوردند.آن مرد تکه نان را به ماست آلوده میکرد و جلو او میانداخت
پات اول به تعجیل و بعد آهسته تر آن نان ها را میخورد و چشم های میشی خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر به صورت آن مرد دوخته بود و دمش را می جنبانید
آیا در بیداری بود یا خواب میدید؟...
آن مرد باز هم دستی روی سر او کشید و بعد از گردش مختصری که دور میدان کرد رفت در یکی از این اتومبیل ها که پات میشناخت نشست!پات جرات نمیکرد بالا برود کنار اتومبیل نشسته بود به او نگاه میکرد
یکمرتبه اتومبیل میان گرد و غبار به راه افتاد
پات هم بی درنگ دنبال اتومبیل شروع به دویدن کرد
نه ,او این دفعه دیگر نمیخواست این مرد را از دست بدهد!له له میزد و با وجود دردی که در بدنش حس میکرد با تمام قوا دنبال  اتومبیل شلنگ بر میداشت و به سرعت میدوید
اتومبیل از آبادی دور شد و از میان صحرا میشگذت!پات دو سه بار  به اتومبیل رسید ولی باز هم عقب افتاد
تمام قوای خودش را جمع کرده بود و جست و خیز هایی از روی ناامیدی بر میداشت
اما اتومبیل از او تندتر میرفت.او اشتباه کرده بود علاوه بر اینکه به اتومبیل نمیرسید ناتوان و شکسته شده بود
دلش ضعف میرفت و یکمرتبه حس کرد که اعضایش از اراده او خارج شده و قادر به کمترین حرکت نیست.تمام کوشش او بیهوده بود اصلا نمیدانست چرا دویده,نمیدانست به کجا میرود,نه راه پس داشت نه راه پیش!
ایستاد ,له له میزد
زبان از دهنش بیرون آمده بود.جلو چشمهایش تاریک شده بود
با سر خمیده به زحمت خودش را از کنار جاده کشید و رفت در یک جوی کنار کشتزار شکمش را روی ماسه داغ و نمناک گذاشت و با میل غریزی خودش که هیچ وقت گول نمیخورد حس کرد که دیگر از اینجا نمیتواند تکان بخورد.سرش گیج میرفت
افکار و احساساتش محو و تیره شده بود ,درد شدیدی در شکمش حس میکرد و در چشم هایش روشنایی ناخوشی میدرخشید.
در میان تشنج و پیچ و تاب,دستها و پاهایش کم کم بی حس میشد,عرق سردی تمام تنش را فرا گرفت یکنوع خنکی کلایم و مکیفی بود... .
نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند ,چون بوی پات را از دور شنیده بودند ,یکی از آنها با احتیاط آمد و نزدیک او نشست به دقت نگاه کرد,همین که مطمئن شد پات هنوز کامل نمرده است دوباره پرید
این سه کلاغ برای در آوردن دو چشم میشی پات آمده بودند... .
                                     ********

ته نوشت1:لعنت به این عصر های زرد و تلخ لعنت و هزار لعنت....
ته نوشت 2:مجبور شدم خودم تایپ کنم چون هیچ داستانی به ذهنم نرسید  و سوژه خاصی پیدا نکردم
ته نوشت 3:  خیلی وقت پیش میخواستم کل داستانش رو بذارم که ... .
ته نوشت 4:اخراج؟!.. .
ته نوشت 5:دیگه همچین کاری نمیکنم!
ته نوشت 6:هیچ ته نوشتی بعد نوشتی نداره!
ته نوشت 7:جبر رو حذف کردم تا اختیارمو به دست بگیرم!
ته نوشت8:روزهای روشن خداحافظ... .
ته نوشت 9:ترجیح میدادم روزی هزار بار شکنجه میشدم اما با این عصرهای غم انگیز رو به رو نمیشدم!
ته نوشت 10:ویرایش این پست به آخرت سپرده میشود!


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16 و ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط مسافر |


بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...


با صد بهانه‌ي متفاوت تمام روز...

هي فکر مي‌کنم به تو و خيره مي‌شود


چشمم به چند نقطه‌ي ثابت تمام روز

زردند گونه‌هاي من و خاک مي‌خورد


آيينه روي ميز توالت تمام روز

در اين اتاق، بعدِ تو تکرار مي‌شود


يک سينماي مبهم و صامت تمام روز

گهگاه مي‌زند به سرم درد دل کنم


با يک نوار خاليِ کاست تمام روز

«من» بي «تو» مرده‌اي متحرّک تمام شب...


«من» بي «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

 

از : زنده ياد نجمه زارع

           *******


ته نوشت 1:کاش هوا سردتر میشد


ته نوشت 2:سر راهم به اونجام سر زدم!


ته نوشت 3:یه تشکر خشک و خالی! اما همینم کلی خستگی راه رو از تن بدر میکنه!


ته نوشت 4:بهترین شعر هایی که خوندم!


ته نوشت 5:الان بیشتر به حرف دوست خوبم پی میبرم!

همه چیم رو گذاشتم وسط!میخوام با سرنوشتم معامله کنم!

ته نوشت 6:لعنت به عصر های بهار و تابستون... !


ته نوشت 7:کاش هوا سرد میشد!عین زمستون ... .

ته نوشت۸:فکر نمیکرم ته نوشت ۷ به این زودی به واقعیت بپیونده... !


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13 و ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط مسافر |


بي چون و چرا...!


اشک بايد ريخت

زار بايد زد

عشق يعني اين خود پرستي را

 بارها

دار بايد زد

شب پر از راز است

رازها را

باز بايد خواند

نبري از يادت

شب مهتابي را

نفس خسته ي بي خوابي را

نبري از يادت

گرمي دستان مرا اي دوست

رنگ چشمان مرا اي زيبا رو

باز هم نيکوست

من تو را در قفس سينه ي خود مي خواهم

من تو را مي خواهم

نبري از يادت

آن شب تنهايي

آن شب ملتهب رويايي

دست من در طلب ماه به رخسارت خورد

دستي اما دل من را افسرد

من به چشمان تو جان بخشيدم

ني که در چشمان تو جا

نبري از يادت

التماس دل غمگين مرا

نبري از يادت

من تو را مي خواهم

باز بي چون و چرا مي خواهم!

(دکتر حسين فهيمي)
 
                                                    *********

 
ته نوشت 1:لایه گرد و غبار دفتر خاطرات پیدا کردن این شعر لذت بخشه... .


ته نوشت ۲:از همه کسانی که بخاطر قالب وبلاگ دچار احساسات بد شدن عذر میخوام

اما بازم میگم این قالب به هیچ وجه تغییر نخواهد یافت!حتی اگه با ریزش مخاطبین مواجه شه...


ته نوشت  3:نمیدون چرا امسال هر وقت عصبانی میشم بعدش به شدت دچار سردرد میشم

گویا خودمم باید باور کنم که کم کم دارم پا به سن میذارم... .


ته نوشت  4:از این به بعد اون پست منفی 6 کنار ستون وبلاگ میاد...


ته نوشت  5: - - - - - - - - - - - .


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03 و ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی 10
نمیدونم از کجا شروع کنم یا چطوری


اما یک واقعیتی که امروز باهاش روبه رو شدم این بود که برای دومین بار در

 سال جدید شدیدا ناراحت شدم اما با این تفاوت که این دفعه مربوط به فضای وب میشد...


راستش نمیدونم چطوری شد که در میان مطالبی که دنبالش میگشتم یهو دیدم

 تو وبلاگ یکی از دوستان قدیمی هستم...


و کاملا تصادفی چشمم به پست جدیدشون افتاد که بعد از مدت ها آپ کرده بودن...


خوندن همچین مطلبی از این دوست واقعا غیر منتظره بود


اصلا تصورشم نمیکردم که این مطلب تو اینجا جا بگیره...


نمیدونم این دوست قدیمی  این جا میاد یا نه و اصلا این مطلب رو میخونه

 یا نمیخونه اما شاید تنها چیزی بود که بعد از مدت ها سکوت من رو میشکنه همین بود...


دوست خوبم


باید با اندیشه به مصاف اندیشه ها بریم


تقریبا با شناختی که ازت داشتم و دارم میتونم بگم این مطلب ماله خودت نبود

مثل مطلب قبلیت اما حرفم اینه اگه مطلب ماله خودت نیست که واقعا تاسف آوره

 که بدون کمترین توضیح و آگاهی اون رو تو وبت گذاشتی و اگرم ماله خودته که

 باز هم متاسفم از اینکه این مدت انقدر طرز فکرت عوض شده!!! البته شاید این

 به خاطر نوسانات روحی و گذر زمانی و اقتضای سنّت توجیح پذیر باشه

(باز توجیح رو درست نوشتم یا غلط بماند)


اما دوست خوبم
مرحوم شریعتی میگه:من ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به ما بیاموزد

 نه اندیشه ها را!


اینایی که گفتی نمیگم نیستن و همینطور نمیگم هست اما اینی که تو نوشتی

یا نوشتن صرفا واگویی ناصحیح و بزرگ نمایی مسایلیه که اکثر جامعه باهاش درگیرن!
دوست خوبم
متاسفانه اشکال ما ایرانی ها یا به قول تو .. میدونی چیه؟اینکه حتی در زمینه اندیشه

 هم مصرف گرا شدیم !جنس نگاهمون به مشکلات توام با افراط و تفریط شده! تفکر

 و اندیشه و تجزیه و تحلیل به حاشیه برده شده و جاش رو اندیشه هایی گرفتن که آداب

 و سنن و فرهنگ ایران و ایرانی رو به سخره میگیرن


از کسی که هنوز رگه هایی از سنت و فرهنگ غنی ایرانی دیده به نام عقب مانده

و منزوی یاد میشه  و به جاش امروزی بودن و افکار مدرن و پست مدرن رو جایگزین میکنن  


 یادمون نره که یک زمانی این فرهنگ ایران و ایرانی بود که از چنگیز خان مغول وحشی

 سلطان محمد خدابنده رو ساخت که به فرهنگ و هنر ارج میذاشت...

دوست خوبم
تو که فرانسه به عنوان سمبل آزادی و دموکراسی در جهان حاضرنشد

 از مردم الجزایر به خاطر سالها استعمار عذر بخواد با این بهانه که این ظلم ها

از سوی پدران اون ها بوده نه خود اونها!!!
دوست خوبم
دوست خوبت که خودش ادعای تاریخ شناسی داره چرا نمیگه ما چه فرهنگی داشتیم؟

و اولین تمدن های بشری از کجا شکل گرفته؟و صد البته علل عقب ماندگی ما چی هست؟

چه کسانی سالها ثروت این ممکلکت رو به یغما بردن؟
چه کسانی این مملکت رو تهدید کردن و تو مجبور شدی به خاطر مقابله با این تهدیدات

 بخشی از دارایت رو صرف مخارج نظامی یا حق السکوت به همسایه هات بدی!


آیا واقعا تمدن 300 -400 ساله ای که بلا استثنا از ثروت مردمی مثل مردم تو به این

روز رسیدن شایسته تجلیلن؟


کاش هیچ وقت این مطلبت رو نمیخوندم...
 


دوست خوبم


وقتی حرفایی رو که نوشتی خوندم دهها جواب به ذهنم میرسید برای تک تک

 جملاتت اما الان که میخوام بنویسم زبانم قاصره از سخن گفتن و شاید اینم به

 خاطر ضعف در اندیشیدن باشه


دوست خوبم
نمیدونم چه عواملی باعث شده که همچین پستی بذاری یا همچین برداشتی

 داشته باشی اما امیدوارم   هر جا که هستی  در کنار خونواده محترمت سالم

 و سلامت باشی


 تو ته نوشتم دو تا جمله از دو بزرگوار مینویسم که همیشه و همیشه به

حرفشون معتقد بوده و هستم و خواهم بود


ته نوشت 1:

مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را مي سازد.

مراقب گفتارت باش چون گفتارت اعمالت را مي سازد.

مراقب اعمالت باش چون اعمالت عادتهايت را مي سازد.

مراقب عادتهايت باش چون عادتهايت شخصيتت رامي سازد.

مراقب شخصيتت باش چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد

ته نوشت 2:جهان سوم جایی که مردمش اگه بخوان مملکتشون آباد شه خونشون ویران میشه


و اگه بخوان خونشون آباد شه مملکتشون ویران میشه

ته نوشت ۳:کاش هیچ وقت این مطلبت رو نمیخوندم...


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20 و ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی 9
من فکر میکردم که فقط من در خودم غرق شدم اما حالا میبینم

بعضی از دوستان بیشتر از من به نجات غریق نیاز دارن

کاش هیچ وقت همچین روز هایی رو نمیدیدم

لعنت به این دل که واسه چه چیزایی ناراحت میشه! لعنت...

                                               ****

ته نوشت:بی صدا فریاد کن...

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20 و ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مسافر |


گمان می کردم



که روزی خواهم گفت:

- به اعتراض یا شِکوه یا درد دل-



که من تشنه بودم

و آب، در دستهای تو بود.



دریغا که مضایقه کردی!



گمان می کردم



که روزی از سر گلایه خواهم پرسید:



که چرا نیامدی

آن زمان که صدایت می کردم.



چرا نبودی

آن زمان که نیازمند بودنت بودم.



و پیش از آن که پاسخت را بشنوم،

تو و یادت را

ترک خواهم کرد.



اینک ، امّا

سپاسگزار توأم.



و باور نمی کنی

که وامدار تو.



پریدن ، بی بال



تپیدن ، در خاک



شکفتن ، در باد



ساختن ، با عطش



سوختن ، بی آتش



و هرچه دارایی ام از این دست

مرهون مهربانی دستهای توست.



سید مهدی شجاعی

******

ته نوشت۱:ممنون از دوست خوبم که ... .

ته نوشت۲:فقط با یه کلمه تغییر... .

ته نوشت ۳:روزهای سرنوشت ... .


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17 و ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط مسافر |


من به درماندگي صخره و سنگ

من به آوارگي ابر و نسيم

من به سرگشتگي آهوي دشت

من به تنهايي خود مي مانم

 

من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي

گيسوان تو به يادم مي آيد

من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي

شعر چشمان تو را مي خوانم

چشم تو، چشمه شوق

چشم تو، ژرف ترين راز وجود

 

برگ بيد است که با زمزمه جاري باد

تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد

 

تو تماشا کن

که بهاري ديگر

                    پاورچين پاورچين

از دل تاريکي مي گذرد

و تو در خوابي

و پرستوها خوابند

و تو مي انديشي

به بهاري ديگر

و به ياري ديگر

 

نه بهاري

-         و نه ياري ديگر

حيف،

         اما من و تو

                         دور از هم مي پوسيم

 

غمم از وحشت پوسيدن نيست

 

غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است.

 دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست


 از سر این بام


این صحرا این دریا


پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو این غم شیرین را


 با خود خواهم برد

 

 حمید مصدق

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10 و ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 8

یه ربع ساعتی میشد که همین جا پشت در وایستاده بودم

همش تو این فکر بودم که وقتی رفتم تو چی باید بگم از کجا باید شروع کنم؟ا

صلا دوست داره من و ببینه یا نه!

آخه یه جورایی خودم رو تحمیل کرده بودم این دفعه آخری که بابا واسه عیادتش شال و کلاه کرده

بود بیاد کلی خودم رو به در و دیوار زدم تا  بابام راضی شد منم با خودش بیاره

هر دفعه که بابام میرفت پیشش و بر میگشت آنچنان با شور وشوق از خاطراتوشن تعریف میکرد که

 انگاری همین دیروز همه ی اون حوادث و وقایع اتفاق افتاده بودن

با شناختی که از بابام داشتم میدونستم حتی یادش نبود که دیشب شام چی خورده چه برسه به خاطرات

 20 سال پیش میدونستم که هر چی که هست زیر سر دوستشه

اونه که همه ی خاطرات رو از نو واسه بابام نعریف میکرده و همه ی جزئیاتشون رو مو به مو پس از

سالها زنده میکرده واسه همین خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینشم و بدونم کیه که انقدر روحیه بابام و تغییر داده

دوست داشتم راجع به گذشته ی پدر و دوستش بیشتر بدونم و از خاطرات هیجان انگیزشون تو

 دوران دبیرستان و دانشجویی و خدمت سربازی بشنوم

اخه اصلا به بابام نمیومد که ادم خطر پذیری باشه و دوران انقلاب علیه رژیم دست به تکثیر

 اعلامیه و نوار سخنرانی های امام بکنه

یا حتی شیطنت هایی که دوران دانشجویی کرده بودن و بلایی که سر حمیدی دوست جون جونی بابا

اورده بودن از همه غیز قابل باورتربود

میدونین داستان اذیت این حمیدی  از جایی شروع میشه که یه شب شیطونه مخ بابا و همه هم خوابگاهی هاشو

میزنه و اینا بلایی به سر حمیدی میارن که اون سرش ناپیدا..

گویا این حمیدی بنده خدا یه خورده اون موقع ها یه مریضی گرفته بود که دور از محضر شریف

 مبارکتون زیاد دستشویی میرفتن و تقریبا هر شب دو سه باری مشرف میشدن...

خلاصه اینام یه ساعت قبل از تایم همیشگیه آقا حمیدی میرن یه سطل آب رو طوری روی

 درب دستشویی قرار میدن که به محض باز شدن همه ی آب سطل از بالا به پایین خالی میشد

 بیچاره حمیدی هم که به رسم عادت معمول  وقتی پا شده بود بره  تو به محض باز کردن در .....

اون جور که بابا میگفت این حمیدی هم اصلا به روش نیرده بود و بعدا از مسبب اصلی این حادثه

 که آقای قربانی بوده انتقام شدیدی میگیره!!!

داستان اونم جالبه البته اخه نوع انتقامی که گرفته کمتر از بلایی که سرش اورده بودن نداشت

گویا یه روز که این قربانی قرار بوده تعطیلات آخر هفته بره خونوشون تو شهرستان این

 آقا حمیدی گل با همکاری بر و بچ ورداشته از اون قرص های .. ریخته تو غذای مستر

 قربانی خوش خوراک و اونم تا برسه خونه یه چند هزار باری همون میعاد گاه شبانه حمیدی رو

طواف کرده بوده....

تو همین فکر ها بودم که یهو بابایی از اتاق بیرون اومد گفت تو که این همه واسه دیدنش بال بال میزدی

 نمیخوای بیایی تو؟

گفتم من که از خدامه منتها خودتون گفتین بیرون منتظر باشم...

بابا با یه چشمک نرم من رو به داخل اتاق هدایت کرد

خیلی اروم و شمرده وارد اتاق شدم

تا چشم بهش افتاد ناخودآگاه همه ی حرف هایی که بارها و بارها با خودم مرور کرده بودم

 تا در حضورش بگم یادم رفت

همینجوری بهت زده تو چشاش نگاه میکردم که بابا بهم گفت نمیخوای سلام کنی؟

بریده بریده گفتم س س سلام

حا حال شما؟فکر کنم حق با بابا بود مزاحم استراحتتون شدم...

با اشاره انگشتانش به سمتش رفتم

دست هامو به گرمی فشار داد و به گرمی پلک هاش رو روی هم فشرد

بابا که داشت از یخچال یه لیوان آب پرتقال واسه خودش خالی میکرد گفت

این آقا رضای ما یه خورده حنجرش خط رو خط شده واسه همین نمیتونه حرف بزنه

اما تو هر چی بگی میشنوه و جوابت رو میده

من همینطور که دستام تو دستش بود بدون اینکه حرفی بزنم به بابا نگاه کردم

بابا از جنس نگاه های من فهمید که منظورم چیه واسه همین در ادامش گفت

خوب عوضش میتونه چند خطی بنویسه البته با چشاشم حرف میزنه ها منتها تو نمیتونی حرفاشو به

 زبان خودت ترجمه کنی و این فقط بین من و رضاست که حرف های همدیگه رو میفهمیم مگه نه رضا؟

رضا در حالی که تبسم کوچیکی کرد با یه چشمک حرف های بابا رو تائید کرد

و یه چند ثانیه ای به بابا نگاه کرد

بابا در حالی که لیوان آبمیوش دستش بود نزدیک ما شد و گفت خوب آقا رضا میگه حالا چی

میخواستی بگی بهم؟

با کمی مکث گفتم هیچی فقط میخوام چند دقیقه ای بین شما باشم همین....

باز آقا رضا لبخندی از رو رضایت زد و بابا کنارش نشست و اون یکی دستش رو گرفت

حالا مسیر نگاه های آقا رضا به سمت بابا رفته بود و به قول خودشون با هم حرف میزدن

و بابا هم گه گاهی دستی رو سر و یکسر کچل شده آقا رضا میکشید

حدس میزدم که باز دارن خاطراتشون رو با هم مرور میکنن

خاطرات همه ی سالهایی که با هم بودن

لحظات خیلی سریعتر از اونی که فکر میکردم سپری شد

تا به خودم اومدم دیدم وقت ملاقات تمومه

بابا در حالی که بوسه ای بر دست آقا رضا زد گفت خوب پاشو یواش یواش بریم که آقا

رضا رو بیش از این اذیت نکنیم

    گفتم:بابا حالا که اومدیم خیلی دوست دارم از آقا رضا یه یادگاری داشته باشم

آقا رضا باز به بابا نگاه کرد

بابا گفت:میگه چی؟

گفتم اگه میشه یه حرفی حدیثی نصیحتی بکنن و یه دفترچه یادداشتمو جلوی دستش گذاشتم گفتم

 آقا رضا هر چی که دوست دارین بنویسن

فکر کنم کار سختی اذش خواسته بودم چون یه خورده قلم رو دستش میلرزید و و خیلی روش

مسلط نبود اما با لبخندی که زده بود میدونستم با تمام وجود با خواستم موافقت کرده

بابا یه نگاهی به نوشته آقا رضا انداخت و دفترچه رو که بسته بود بهم داد و گفت آقا رضا

 خیلی کارت درسته

در همین لحظه پرستاره بخش وارد اتاق شد و چند ضربه به درزد در حالی که دستش سرم

و سرنگ بود گفت وقت ملاقات تمومه لطفا اتاق رو خالی کنین

هنوز چند قدمی از اتاق بیرون نذاشته بودیم و من دنبال صفحه ی یادداشتی که آقا رضا نوشته بود

 بودم پرستار بدو بدو از اتاق خارج شد و رو به مراقب بخش گفت فوری دکتر جدیری رو خبر کنین

 حال بیمار تخت 313 بهم خورده

بابا بدو به طرف اتاق رفت اما پرستاره نذاشت وارد شه

دلم شور میزد ثانیه های لعنتی به سرعت داشتن میگذشتن و هنوز خبری از دکتر نبود...

********

بعد از ماهها هنوز جرات نکرده بودم آخرین یادداشت جانباز شهید رضا سمندری رو

بخونم نمیدونم اما حس میکردم هنوز اون شعور و جسارت و لیاقتش رو ندارم اما هر چی که بود

 دل به دریا زدم در حالی که دستم میلریزد به صفحه قبل یاداتشتش رسیدم

چشام رو بستم و صفحه رو ورق زدم و اخرین نگاه آقا رضا که به سقف خیره شده بود تو ذهنم

 مرور کردم

آقا رضا این بار نه به من و بابا بلکه به آسمون نگاه میکرد انگا اینبار خدا خودش میخواست تمام

حرف هاش رو برام ترجمه کنه...

چشمهامو باز کردم و در حالی که اشک تو وجودم غوطه میزد آخرین یاداشت رو بلند بلند خوندم:

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا محول الحول و الاحوال

یا مدبراللیل و النهار

حول حالنا الی احسن الحال

                                                   *****

ته نوشت1:لفطا قبل از هر نقدی زمان نوشته شدن این پست رو هم در نظر بگیرین...


ته نوشت 2:خدا رو شکر که سال 87 سرانجام تموم شد همین...


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1387/12/30 و ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 7
بوی لطیفی در سراسر سالن پخش شده بود


مدت ها بود که یک غذای درست و حسابی نخورده بود


دهانش به آب افتاده بود و مست کنان به سمت آشپزخانه حرکت میکرد


همه جا سوت و کور بود و گویا تنها برای او غذا سرو شده بود!


دیگر خبری از هیا هوی همیشگی نبود


آخرین باری که واردسالن شده بود غوغای عجیبی بر پا کرده بود


عده ای ترسیده و فرار میکردند و عده ای نیز به زد و خورد با او....

همه ی میزها و صندلی ها به صورت 4 نفره یا 6 نفره به صورت مرتب چیده شده بودند


و روی هر یک از میزها یک شمع گذاشته شده بود


همه جا گرد گیری شده بود و برق شیشه های پنجره تصویر زلال رهگذران را در پیش چشم


مهمانان جاری میساخت....


اما هر چه بود او از میز متنفر بود


چرا که آنرا قبرستان شمع ها میپنداشت


او بارها و بارها شاهد زوال و مرگ تدریجی شمع ها روی میز ها شده بود


هر چند که میز ها فقط میزبان شمع  ها بودند و این مهمانان بودند که برای مدتی حضور


و احساس با هم بودن آنها را آتش میزدند و در کمال مسرت یا اندوه شاهد

 ذره ذره نابود شدن شمع ها میشدند


او مهمانان زیادی دیده بود مهمانانی که شاید به عشق روشن کردن

 یک شمع به انجا میامدند و با اتمام آن شمع های بعدی و بعدی اما هیچ

 شمعی دو بار روشن نمیشد چرا که یا عمر آن کفاف روشنایی نداشت یا

شمع دیگری جای آنرا میگرفت


بلور های یخی لوسترهای  روی سقف چشمک زنان او را به گوشه آشپزخانه هدایت میکردند


باریکه ی نور مهتابی آشپزخانه خبر از یک شب رویایی میداد


شب خوشبختی


شب تنهایی و یک دل سیر مهمانی


 مست کنان وارد آشپز خانه شد


4 پرس غذای خوش رنگ و خوش ترکیب  که هر کدام روی یک بشقاب

 چوبی مجزا کشیده شده بود انتظار او را میکشید


چشمانش گرد شده بود


دیگر نمیتوانست طاقت بیاورد


به سمت اولین بشقاب خیز برداشت


در یک آن احساس خفگی عمیقی کرد


چشمانش سرخ شده بود


نفسش بالا نمی آمد


بوی تلخیچون مرگ مشامش میرسید

 

**********


سر آشپز نگاهی به گوشه آشپز خانه انداخت


لبخند نمکینی زد و زیر لب در حالی که جارو را برمیداشت گفت


موش کثیف دیگر نمیتوانی مهمانی های ما را به گند بکشانی....

 


 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1387/12/09 و ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 6

 

دستهایم را بسته اند هوا انقدر داغ است که حتی خیال نفس کشیدن هم

 روحم را ذوب میکند

صدای غل غل دیگ های جوشان سیاه و چشم های وحشت زده ی من

 در انبوه نگاه های کثیف و سنگین گم شده اند

نگهبانان کوری که چشم هایشان در زیر پاهایشان است به سویم می آیند

نجواهای شومی از پیکرهای چروکیده شان به گوش میرسد

گویا برای آمدنم به این سو می آیند!

دست و پاهایم بسته است توان فرار نیست کاری نمیتوانم انجام دهم

 اما  !اما نه اینان هم اشتباه کرده اند

گوشهایم هنوز میشنود چشم هایم میبنند و من با اندیشه هایم روحم را فراری میدهم

هنوز چند وجب فرصت باقی است

لحظه وداع با روح جوانم در تندباد گام های ارواح خبیث شتابان میگذرند

دیگر نای بدرقه ندارم

خود را برای رفتن مهیا کرده ام

بر میخیزم بی آنکه مقاومتی کرده باشم با آنها به سمت دیگ ها روان میشوم

از دیگ ها بوی آشنایی به گوش میرسد

آری

این بوی سوختگی همان عطر آرزوهای خسته و نافرجام جوانی من است که  در

 گرداب گداخته زمان میسوزند و خاکستر میشوند

نگاهی به پشت سر میاندازم خیالم راحت است چون روحم از تیررس نگهبانان

 عاصی روزگار خارج شده است

چشم هایم را میبندم و بی درنگ خود را در اعماق زمان  میاندازم

خداحافظ جوانی...

   ته نوشت ندارد


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1387/12/02 و ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مسافر |


  فریبا عرب نیا

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که

محصولش را ملخ ها

خورده اند

دیگر نگران داس ها نیستم....


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10 و ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 3
گذری بر رمان من او

کاری از رضا امیر خانی

چاپ پانزدهم

انتشارات سوره مهر

رمان ۵۲۸ صفحه ای من او روایت داستانیست که از دوران رضا خان شروع و در زمان حال

خاتمه پیدا میکنه

حاج فتاح یا همان باب جون کسی است که قدیم تر ها که هنوز با شتر و قاطر بار میزدند فتاح

 دو سال یک بار به باکو میرفت از آن جا قند و شکر بار میزد نه یک خروار که کاروان کاروان

 

قند و شکر را از باکو میبردند به کربلا و نجف اما نصف قند و شکرها را در کاروان سرای فتاح

 میگذشتند کاروان سرای فتاح نزدیک تهران پشت ورامین بود

بدون اینکه کسی بو ببرد بقیه را به کربلا و نجف میبردند تجار ایرانی برای خرید قند و شکر

به کربلا و نجف میرفتند و از انجا همان قند و شکر فتاح را میخریدند و به تهران و شیراز و

 نجف میبردند اما فتاح وقتی بر میگشت پنهانی کاروان سرایش قند و شکر ها را میآورد و در

 بازار زیر قیمت خرید بقیه تاجر ها میفروخت...

که بعد ها در اثر خوابی که میبینه دست از این کار ورمیداره و به جاش پسرش رو عازم باکو

 میکنه و پسرش مستقیما قند ها رو از باکو به تهران میاره...

عمده روایت داستان حول علی نوه باب جون مادرش و مریم خواهرش و مهتاب و کریم فرزندان

اسکندر خدمتکار خونه باب جون اتفاق میافته...

پدر علی به طور مشکوکی که مرگش رو به قزاق ها نسبت میدن در راه بازگشت از سفر

در قزوین کشته میشه علی عاشق در همین دوران عاشق مهتاب دختر خدمتکارشون که فقط

 ۷ سال داره میشه و کریم که هیچ وقت از زیر سایه گودی بودنش در نمیاد و انواع اقسام

 خلاف کاری ها رو انجام میده و البته دوست صمیمی علی هست که سرانجام با آشنایی

 دیرینه ای که با مجتبی داشتن و

با هم زمانی هم کلاس بودن سر به راه میشه و در راه مبارزاتش پیرو قلع و قمع گروه

 مجتبی نواب صفوی با کینه ای که  قاجار یکی از همکلاسی های بچگیش نسبت بهش داشت

  و توطئه اون به قتل میرسه...

مریم هم بعد از اینکه جریان کشف حجاب و ماجرای ورداشتن روسریش توسط عزتی که

 خودش خواستگار مریم بود و جواب رد گرفته بود برای اینکه آزادانه زندگی کنه به همراه چند

 نفر از جمله دختر فخرالتجار به فرانسه عزیمت میکنه و اونجا هم با ابوراصف یکی از آزادی

 خواهان سیاه پوست الجزایری که در طی یک سخنرانی ترور میشه ازدواج میکنه...

مهتاب هم در طی یه ماجرا از علی قهر میکنه و نزد مریم میریه و سالها بعد علی هم نزد اونا

 میره اما تا ۵۰ سال بعد هم با مهتاب ازدواج نمیکنه تا اینکه درویش خبر میده که الان

موقعشه و اون هم به آپارتمان مریم و مهتاب میره و با جنازه اون ها که با برخورد موشک به

 منزلشون شهید شده بودن

روبه رو میشه..

علیدر این سالها  تمامیه دارائی های خودش رو به همه میبخشه و خودش هم به جای

 شهید گمنام دفن میشه و در واقع یک شهید به حساب میاد...

                             

                                                           ******

فارغ از هر جبه گیری و با تعریفاتی که من از نویسندش سراغ داشتم واقعیتش چیزی از

 قلم ارزشی ندیدم اما میشه گفت خود داستان یک داستان ارزشی به شمار میره و ارزش

 خوندن رو داره

یکی از اون داستان هایی که توصیه میکنم شما هم ببیننش

لابد میگین داستان رو میخونن نمیبینن !ولی این داستان به خاطر نوع نوشتنش و همینطور

فضاسازی های بکرش کاملا خواننده رو به اون دوران سوق میده..

نوع رفتار آدم ها که هر کدوم وابسته به یک پایگاه فکری هستن و احترام و سنت های خاص

 اون موقع

و البته جایگاه برجسته خاندان فتاح در میان سایرین و نوع رفتار متقابل اون ها خصوصا باب

 جون حکایت شیرینیه از سنت های فراموش شده جامعه ایرانی

راستش موقع خودنش سه جا واقعا ناراحت شدم لابد میگین یکیش جایی بود که به مهتاب

 نرسید؟

نه اتفاقا این از اول داستان قابل پیش بینی بود و هیچ حس خاصی هم نسبت به این مورد

 نداشتمو اگر این دو تا بهم میرسیدن بیبشتر تعجب میکردم...

اولیش زمانی بود که خبر مرگ پدر علی رو به باب جون میدن و اون با اینکه از درون خورد

میشه اما برای اینکه آبروداری کنه و خیلی به بچه ها سخت نگذره خودش رو سرپا

 نگه میداره و ..

دومی زمانی که عزتی به خاطر شنیدن جواب منفی از خونواده فتاح در مغازه دریانی

 که رو به روی خونه حاج فتاح بود کمین میکنه و بلافاصله که مریم از سمند باب جون

 پیاده میشه بین اون و باب جون قرارمیگیره و علاوه بر اینکه حرمت حاج فتاح رو با

 وجود اینکه بارها ازش رشوه میگرفته میشکنه . حجاب مریم رو هم به زور ور میداره و ...

 

سوما زمانی که مریم علی رو در برابر یک کار انجام شده قرار میده و به قول علی زمانی

 که خودشون بریده و دوخته بودن با وجود اینکه بعد ها خودش شیفته شخصیت ابوراصف

 میشه به ازدواج اون و خواهرش رضایت میده...

 

اما جدای از همه ی این ها ایرادات اساسی رو هم میشه به این رمان که الان شنیدم

 از مرز چاپ ۲۰ همرد شده وارده

خوندن این رمان تقریبا یه چیزی تو مایه های خوردن نارنگی و اینا میمونه در واقع تا وقتی

پوستشونکندی عمرا نمیتونه مزشو درک کنی ...

اینو به این دلیل میگم که ۴ فصل اول داستان بیشتر به معرفی شخصیت های داستان

 فضا و کلاپیش زمینه ذهنی از خانواده فتاح میپردازه...

اما  برام جای سوال بود که چرا ماجرای مهتاب و علی انقدر یک طرفه پرداخت

 میشه اصلا چرا علی  سالها به انتظار میشینه و صرفا چون درویش گفته که

 خودش خبر میکنه و باب جون در زمان چیدن آجر ها در کوره پزی اسم این دو تا رو کنار هم

نذاشته سالها صبر میکنه

یا خود مهتاب بعد از اون ماجرای .. که با علی حرفی نمیزد و با اینکه مشکلی هم از نظر

رعایت حجاب ودغدغه مذهبی نداشت از ایران میره؟و اصلا چرا این دو تا با هم در فرانسه

 به طور نامربوطی زندگیشون بهم گره میخوره؟

یا خود مریم که نماد کاملی از دختران ایران و البته مادران امروزی ایران زمینه

  بعد از اون ماجرا همیشه  میگفت آدم تو خونه خودش بیشتر چیز یاد میگیره در حالی که

 در ادامه برای آزادی عمل بیشتر به جایی که خودش آزادی رو از وطنش سلب کرده

 عزیمت کنه؟

و بدتر اینکه با یک آزادی خواه الجزایری ازدواج کنه  که حاصلش هلیا بود که دو تا

 قلب داشت که یکیش متعلق به همون ابوراصف بود که موقع مرگ به علی و اونم

 به مریم میده و اونم میبلعتش؟!البته

مشکل کار اینجاست که هلیا که به عنوان نسل سوم انقلاب معرفی میشه

 و سمبل آزادی در ایران بایددو رگه باشه؟

باز هم ایراد دیگه اینکه هلیا با هانی نوه دختری فخرالتجار که برخلاق قولش نگاه های

 ناروا به زنان لهستانی که برای نجات اون ها از مخمصه مهمانی اجباری دولت

 در راستای کشف حجاب بود ازدواج میکنه؟در حالی که  اون شب در مهمانی علاوه

 بر رفتار ناشایست فخرالتجار با زنان لهستانی اون در درگیری که آخر مهمانی که

 در دفاع از حق و حقوق و مذهب شکل میگیره فقط از دور نظاره گر اوضاع میشه..

آیا نمیشد با اندکی تغییر سید مجتبی (نواب صفوی ) رو شایسته دامادی این خونواده و

پرچمدار دفاع از آزادی و دموکراسی و مقابله با ظلم و ستم مطرح کرد؟

یا خود عزتی که در اینجا سمبل ظلم و استبداد رضا خان مطرح میشه چرا توسط

 اون هفت تا کور و بعد از ماجرای مریم کشته میشه؟ایا لزوما نبیاد دست شخصیت های

 داستان به خون آلوده میشد؟

چرا ۷ تا کور تونستن سمبل این استبداد رو از بین ببرن ؟و مهمتر اینکه چرا ۷ تا کور بنا به

 روایت نویسنده در فصل پایانی یک دور دنیا رو دور زده بودن باز هم به همون جای سابق

 برگشتن؟اون هم درست بعد از انقلاب و جنگ و در واقع دهه سوم انقلاب؟

یا بعضی از جملاتی که فکر میکنم برخلاف مسیر داستان حرکت میکنه مثلا در صحنه ای که

درویش بعد از یک سال با علی مجددا حرف میزنه و اون رو از تنهایی و تفکرات نادرست نجات

 میده

علت عدم وصلت علی و مهتاب رو کنار هم قرار نگرفتن اسم این دو تا عنوان میکنه

 و میگه باب جون عمدا این کارو نکرده و اون تمام کارهاش حق بوده در حالی که اول داستا

ن میدونیم باب جون چطوریتونسته دارایی و ثروتی رقم بزنه!

ور در پایان اون فصل یه جا میگه نقاشی های مریم همشون مزخرفه؟آیا مگر خود

درویش در ماجرای مار نبود که گفت باید آن طرفتر دیوار رو هم دید؟

و ما در همون فصل اولش شاهد نمایشگاه طبیعی

نقاشی های مریم و مهتاب که با خون و پوست  و گوشتشون آمیخته شده هستیم و فضای

سورئالیستی که این نمایشگاه ایجاد میکنه و مثل بمب میترکه؟!هستیم!

و ماجرای مهمانی و استفاده از سه زن لهستانی برای فریب دولت در حالی که در آخر این

ماجرا ما شاهد زندانی شدن اون ها هستیم!آیا بهتر نبود که از همین جا جرقه های مبارزه با

 ظلمو استبداد به نحو آبرومندانه ای شروع بشه؟

 البته ناگفته نمونه بعضی از قسمت های داستان واقعا جای تامل داره

 نمونش همین ماجرای کشف حجاب رضاخان و سلب آزادی از زنان جامعه و دعوت به عدم

 پوشش  و هم اکنون طرح ارتقای امنیت اجتماعی ودعوت اختیاری و اجباری برای رعایت

 پوشش و حفظ شان جامعه اسلامی!

یا مسافرت مریم به فرانسه برای تامین آزادی های شخصی و هم اکنون سفر مریم های

 امروزی برای همین منظور در عکس این اهداف...

نفرت مردم از افرادی مثل زال محمد و الان آزادی عمل این افراد در جامعه امروزی ایران یا

همون تهران بزرگ خودمون با توابع مربوطه۱

در کل به نظرم رمان خوبیه و مخصوصا خیلی خوب تونسته اون فضاهای سنتی رو احیا کنه

هر چند بعضی جاهاش به نظرم تقلید و تکراری بودن مثلا فصلی که علی در فرانسه به

کلیسا میره و برحسب اتفاق یا کنج کاوی و در در حالی که کمترین اعتقادی به همچیم

 مسئله ای داره وارد میشه و اعتراف میکنه و کشیش هم همون درویش از آب در میاد

 راستش اینجای داستان

منو به یاد آتش پرست صادق هدایت میندازه و کل احساساتی که اون در اون موقع در همچین

صحنه مشابهی رقم میزنه که البته فضاسازی هدایت کاملا در این مورد برتره

یا صحنه پایانی که و فوت علی و ماجرای دفن اون به جای شهید گمنام که کاملا قابل پیش

 بینی بود

و یه جورایی یاد آور سکانس پایانی رمان زمستان ۶۶ اسماعیل فصیح بود که تقریبا همچین

 اتفاقی رخ میده و امیر از ایران میره و به جاش دکتر در عملیات شکرت میکنه و شهید میشه

 و بدون اینکه کسی بفهمه به جای امیر دفنش میکنن...

در هر حال میتونم بگم  این رمان با این استقبالی هم  که ازش شده و میشه یکی از رمان

 هایی که میشه گفت از همون به شرط چاقو هاست البته با این تفاوت که باید به حد کافی

صبر و تحمل داشته 

کافی رو داشته باشی

                                                      ******

ته نوشت: نوشتم تا بیکار نباشم

ته نوشت ۲:کسی میدونی کنکور ارشد کیه؟

هو نوشت ۳:حالا ۴ تا شعر عشقولانه  گذاشتتیم یه عده گفتن فلانی... خیر اصلا اینجوری نیست

خوب بعضی وقتها بعضی حرفها به دل میشینه ضمنا از این به بعد واسه اینکه بفهمین ما تو

نخ این چیزا نیستیم پست های متفاوت تری رو مینوسم منتها دل شیر میخوام که بتونه بخونه

ته نوشت ۴:بازم میگم میل خودته میخوای بخوینن میخواین صد سال سیاه  نخوینن

 چرا قاطی میکنین حالا؟

 

 ته نوشت ۵:حالم از هر چی جبره بهم میخوره چه جبر زمانی چه مکانی چه ریاضی

 

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06 و ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی 2

یک سال سگی...

*******

پنج شنبه بود

           قبرستان شلوغ

     چشم هایش

خسته بود و بی فروغ

*

یک نفر بوسید خاک مادرش

            یک نفر می شست خاک همسرش

                        یک نفر هم خاک می پاشید سرش

*

مادری فریاد می زد: عاطفه

              نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه

                                پس کجایی عاطفه ؟!

                                           یک نفر آرام می خواند فاتحه

*

          روستایی لهجه اش شیرین

                                      چنان هم صحبت مردم شده

 

  مثل اینکه روستایش غرق در گندم

                          گفت : می خواهی بخوانم سوره ای

                                         آیه ای یا آیه الکرسی چطور

                                                    یک نفر آهسته رد شد با موتور

*

گفت : ای مردم شتاب

    می فروشم شمع و خرما و گلاب

*

یک نفر حلوا بدست

  روی قبری میوه می شد دست بدست

*

 یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ

          یک نفر آورد گل های قشنگ

*

 یک نفر می گفت : ای احسان من

        مرغ خوش الحان من

 منزل تازه مبارک جان من

*

من میان این هیاهو گم شدم

 

فکر غمهای دل مردم شدم

*

                     مرگ را دیدم میان قبرها

            ایستاده قامتش صاف و بلند

        نیست در لحن صدایش

جز طنین نیشخند

*

گفت : باور می کنید ؟!

                    این مکان مال شماست

                                        بعد از این.....

        تنهایی و خواب عمیق

     بهترین حال شماست

  فریبا شش بلوکی

*******

چشم های گود افتاده صورتی گرد , گونه های درشت , ابروهای خمیده و

سر و وضع مرتب و موهای شونه کرده و البته به طور وسیعی سفید شده

 که حاصل گذشت 8 سال بود

هیچ وقت فکر نمیکردم با این ریخت ببینمش همچنان مات و مبهوت واستادم

دارم نگاش میکنم با اینکه چیزی نمیگه اما دارم به حرفاش گوش میدم هنوزم

 صداش تو گوشمه...

خوشبختی که ناشی از بدبختی دیگران باشه خوشبختی نیست این خود

فریبیست...

شاید اون موقع خیلی معنی این حرفو نفهمیدم اما حالا خیلی خوب میفهمم

 چی میگفت

همونطوری بهش زل زدم ازش خجالت میکشم با خودم فکر میکنم اگه ازم

بپرسه چی کار میکنی چی جوابشو بدم؟ازش خجالت میکشم به هر کی

جواب سر بالا بدم به اون نمیتونم چیزی بگم باورت میشه من همون

شاگردتت باشم؟همونی که همیشه ازش تعریف میکردی؟آره؟منم؟

در حالی که  ۲ واحد مردنی رو هم نمیتون پاس کنم؟

مسیر نگاه هامو پائینتر میبرم

این دفعه بیشتر از قبل بغض گلومو میگیره

مجلس ترحیم آن مرحوم روز جمعه ساعت 10 در ...

بعد این همه سال اینجوری باید ببینمت؟هنوزم نمیتونم جلوی بغضمو بگیرم

مقتدر

مقتدر

مقدر

.

.

.

                                   ****************

نه به اون شروعش نه به سیزدهش نه تابستون لعنتیش و نه این

زمستونش....

و نه به حالا که خبر فوت دو تا از بهترین اساتیدمو شنیدم که به طور اساسی

 یخ بی حسیمو آب کرد....

باورش هنوزم سخته مرحوم پارسافر دبیر ریاضیمون و خصوصا مرحوم مقتدر

 که به معنی واقعی کلمه استاد بود....

یادش بخیر چقدر تو کلاس تحویلم میگرفت همیشه عین استیلش با ابهت

 خاصی حرف میزد و در عین حال روحیه بسیار ظریفی داشت همیشه

مطالعه میکرد و از نویسندهای بزرگ حرف های بزرگ نقل میکرد,تاریخ رو تو

 رگات جاری میکرد جغرافیا رو میتونستی تو کلاس اون استشمام کنی و

ادبیات رو با دکلمه های سرشار از روح لطیفش بچشی   ...

 با اینکه بچه مدرسه ای بودیم اما برای گفتن خیلی از کلمات پیش پا افتاده

 و   معمولی از بچه ها عذر میخواست حتی وقتی که میگفت فلان تاریخ من

 ازدواج کردم اون رو هم با کلی معذرت اینا میگفت...

استاد اخلاقی که حتی شیطونترین و گردن کلفترین های کلاس,  واسه

کلاسش حرمت خاصی قایل بودن  

 و زوج طلایی اون مرحوم پارسافر که همسایه رو به رویئشون بود

همیشه با هم میرفتن و میومدن و البته شخصیت بسیار برجسته مرحوم

پارسافر که واقعا مثال زدنی بود یادش بخیر روز معلم چقدر اذیتش کردیم

البته اینم به خاطر شیطنت های موذی رسولی بود که اون روز انقدر لوس

بازی در اورد که آخرش اون مرحومو عصبانی کرد  و کادوی رو که واسه روز

معلم خریده بودیم و پس داد هر چند روز بعدش کلی عذر خواهی کرد و ....

 

قیافش ژستش حرفاش همه و همه درست تیپ دبیرهای ریاضی بود وصد

البته متفاوتتر از اونا...

بعد از خفقان شدید کلاس ریاضی یک, مُکریانی ,پارسافر نشون داد که میشه

 تو کلاس ریاضی هم آروم نشست و گوش کرد و یاد گرفت و جواب پس داد...

مرگ است که همه را یکسان میکند...(رومن رونال)؟

تولد و مرگ همه از یک بطن ساخته شده اند....(دولت آبادی)

جوانان چون خود را فناناپذیر میدانند حتی مرگ را هم به بازی میگیرند

اینا فقط بخشی از جملاتی بود که از مرحوم راجع به مرگ یادمه گفته بودن

                      *******************

 

نمیدونم واقعا چرا امسال اینجوری شد..

بیشتر که فکر میکنم میبینم هیچ وقت سالهای فرد خوبی نداشتم هر چند

سالهای زوج هم دست کمی از اینا نداشتن اما...

یک سال سگی این تنها چیزیه که میتونم بگم

نمیدونم بازی روزگار تو این دو ماه آخر سال چه نقشه ای واسم کشیده  اما

امیدوارم روزگار به همین پارس کردنش قانع باشه

                        *******************

  فقط واسه دل خودم برای خودم و خودم و خودم

.

.

.

                           با گریه بخند                          

 

                              ایمان بیداد

                            به عهدی داد

               روح فریب ام ، بی تو ... بی تو

                 قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم

                         بی تو ... بی تو

            بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم

     ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش

            خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم

                      بی تو ... بی تو

          طیف غباری خفته بر دریای شن زار

                        خون شب ام

             هذیان تب آلود دردم ، بی تو

                             بی تو

                      رمز سکوت ام

                         راز بهت ام

                          رنگ یادم

                      بی تو ... بی تو

                       بی تو ، بی تو

                    از زندگی بیزار

              تا مرگ راهی نیست ، بی تو

                  ای بی من و در من

                بی من تو هم آنی و اینی

             ای بی تو من گرداب  ویرانی

                 قانون بی رحم پریشانی

                        چنینی ؟

                    بدرود ، بدرود

 این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست

                    مردان نسل ما

            با گریه می خندند ، بی تو

             ای بی تو من ، بی من

          ایا تو هم اینگونه می خندی ؟

          با گریه خندیدن نه آسان است

                      بی تو

 

نصرت رحمانی

                             

                             

                            **************

حرکت کلید زندگیست...

 

کاش جوانی را دانستن بودی و پیری را توانستن...

 

تو اگر باز کنی پنجره را من به تو نشان خواهم داد زیبایی را...

 

هر روز نبرد همان روز تا به آخر ادامه خواهیم داد(رومن ژان کریستین)

 

رکود مرگ تدریجیست(افلاطون)

 

اغلب انسانها تا زمانی که دارایی  و شخصیتشان مورد گزند قرار نگیرد راضی

 و قانع زندگی خواهند کرد(ماکیاولی)

 

جهان چوم چشم و خط و خار و ابروست    هر چیزی به جای خویش نیکوست

(شبستری)

اگر عشق نبود آدمی را خواب این چنین سفری نبود(شاملو)

من هر چقدر پیرتر میشوم آدم ها را با اخلاقشان دوست دارم نه با افکارشان

(لعل جواهر نهرو))

وقتی به کوری رنگ ها را توصیف کنید او انها را نمیتواند بفهمد باید علت کوری

 را از بین برد(کریشنا مورتی)

زندگی زیر ضربه های چکش سرنوشت و آتش گداخته زندگی شکل

میگیرد...

ما جز زندگی چیزی نداریم پس باید مراقب آن باشیم(هوارد فاست)

من در خانه ام را به روی هر فکر و اندیشه ای باز میگذارم و اجازه میدهم که

 بادهای مختلف در آن بوزند اما اجازه نمیدهم که این بادها مرا با خود ببرند

(گاندی)

و این جمله همیشگیش که میگفت سفر زیباترین رنج انسان است...

اینا فقط بخشی از جملاتی بود که تونستم تو کلاسش یادداشت کنم

نمیدونم متنو خوندین یا نخونده اومدین پائین اینا اما ازتون خواهش میکنم

واسه شادی روحش  لااقل یه صلوات بفرستین

کار خوب بهتر از حرف خوبه(گوین هیمور)

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29 و ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 2

هرز ميشوم

 

 

            وقتي به گذشته فکر ميکنم،

 

 

                                          هيچ ميشوم.

 

گيج ميشوم

 

          به خاطرات کهنه ام که ميرسم،

 

                                        سست ميشوم.

 

ازخودم

 

         از تو و تمام لحظه هاي مرده ام

 

                                        رها نميشوم.

 

به هيچ جا

 

            به هر کجا که ميروم.

 

به جهنم که خُرد ميشوم،

 

به درک که لاشه ام

 

 زير خاک اين زمين بو گرفته نيست ميشود

 

                                                          کي ام؟؟

تف به هرآنچه که آرزويشان کرده ام

 

 و حسرت داشتنشان را

 

                               قاب کرده‌

 

                                           به ميخ طعنه از ديوار دل آويخته ام.

 

تف به تمام بايدهايي که هرگز نبوده اند،نيستند؛

 

به تمام خاطرات کهنه ام،

 

            و گلايه هايم که بوي تعفن گرفته اند،

 

                                 و بغضهايم که چرک کرده اند.

 

        همين آخر گفته باشم:

 

                                   «حوصله خودم يکي را اصلا ندارم».

                                       ***********

به اینجا که میرسم دوست دارم به کلبه خودم سرزمین کلام های جاویدان و ساده و بی آلایش مصدق

 برم و جام لحظه های غم و غربت و تنهایی و حسرتم رو با اشعار اون سر بکشم...

حمید این دفعه هم  منو به یک دنیا احساس سادگی و پاکی  دعوت کرده...

حمید  خیلی خوب بلده حرف دلمو بزنه و شاید به همین خاطره که این همه عاشقشم...

                                      **********

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

                     من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم                                                                                         

             چه اميد عبثي

              من چه دارم كه تو را در خور ؟

هيچ

 من چه دارم كه سزاوار تو ؟

             هيچ

تو همه هستي من ، هستي من

                تو همه زندگي من هستي

تو چه داري ؟

     همه چيز

            تو چه كم داري ؟ هيچ

بي تو در مي ابم

      چون چناران كهن

             از درون تلخي واريزم را

  كاهش جان من اين شعر من است

  آرزو مي كردم

              كه تو خواننده ي شعرم باشي

   راستي شعر مرا مي خواني ؟

نه ، دريغا ، هرگز

                 باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشي

      كاشكي شعر مرا مي خواندي

   بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه

  بي تو سرگردانتر ، از پژواكم

            در كوه

                    گرد بادم در دشت

                                     برگ پاييزم ، در پنجه ي باد

بي تو سرگردانتر

              از نسيم سحرم

        از نسيم سحر سرگردان

   بي سرو سامان

 بي تو - اشكم

 دردم

آهم

                          آشيان برده ز  ياد

             مرغ درمانده به شب گمراهم                                       

         بي تو خاكستر سردم ، خاموش

  نتپید ديگر در سينه ي من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادي

نه خروش

        بي تو ديو وحشت

                       هر زمان مي دردم

  بي تو احساس من از زندگي بي بنياد

                    و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم

                         كاستن

               كاهيدن

كاهش جانم

كم

كم

            چه كسي خواهد ديد

      مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم

   گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

      از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي مي ديدم

            شانه بالازدنت را

  بي قيد

    و تكان دادن دستت كه

مهم نيست زياد

 و تكان دادن سر را كه

عجيب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

کاش مي ديدم

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05 و ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط مسافر |


منفی1
دلم براي كسي تنگ است

 

كه آفتاب صداقت را

 

به ميهماني گل هاي باغ مي آورد

 

وگيسوان بلندش را

 

     - به بادها مي داد

 

و دست هاي سپيدش را

 

     - به آب مي بخشيد

 

دلم براي كسي تنگ است

 

كه آن دونرگس جادو را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي كسي تنگ است

 

كه همچو كودك معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني خود را

 

     - نثار من مي كرد

 

دلم براي كسي تنگ است

 

كه تا شمال ترين شمال

 

و در جنوب ترين جنوب

 

     - درهمه حال

 

هميشه در همه جا

 

     - آه با كه بتوان گفت

 

كه بود با من و

 

     - پيوسته نيز بي من بود

 

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

 

كسي كه بي من ماند

 

كسي كه با من نيست

 

كسي ...

      - دگر كافي ست.

 

حميد مصدق


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1387/09/02 و ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مسافر |


... و چقدر ساده آرزوهای شیرینمان  در مرداب زمان به کاممان تلخ میشوند.

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12 و ساعت 5:27 قبل از ظهر توسط مسافر |


من موفق میشم مثل هیچوقت!!!

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1387/05/05 و ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط مسافر |


شب آرزو ها (لیله الرغایب)

کافر نيستم ولي ديني هم ندارم
از دين فقط دينداري ميدانم
به خدا,خدا را فقط خدا ميدانم
ولي بنده را خدا نميپندارم
ولي چرا بنده را خدا ميدانم
آخر بنده خود را نابنده ميداند
که خدايان جان مرا نوش ميدانند
که خود را خداي خدايگان ميدانند
خدا را من آسان ميدانم
لب تشنه آب نميخورم
خدا را شايد آب ميدانم
هستي از من نيست که بگيرم
خدا را جهان دار مينامم
ولي بنده خدا را خود ميدانم

میگن امشب شب ارزو هاست شبی که خدا در های رحمتش رو بیش از

 پیش به روی بنده هاش باز گذاشته

بارون  نجواهای زمینی امشب اسمون رو به یکی از قشنگترین شباش

تبدیل میکنه شب آرزو ی من و تو ..

شکر ما که همیشه قطرات رحمت الهی رو همیشه روی تک تک برگهای زندگیمون

 دیدیم اما امشب اوج این برکات و چه ماهی عزیز تر از ماه رجب که روز ۱۳

هم دیگه فرشته هام سر از پا نمیشناسن

و جشن و سرورشون گوش همه ی تاریکی ها رو کر کرده آخه این روز روز تولد وصی

 نبی فاتح خیبر

همای رحمت شیر خدا  حضرت علی (ع) هست

ماه بسیار مبارکی رو پیش رو داریم و مهمتر اینکه این شب با شب جمعه

که متعلق به آفا امام زمان هم هست متقارن شده

بیاین اولین دعا و آرزومون این باشه

خدایا یا انقدر صبر بده که بتونیم تا آخر عمرمون همیشه منتظر واقعیش باشیم

 یا اینکه خودت ظهور آقا رو نزدیک کن ما که کاسه ی صبرمون لبریز شده

اما آرزوی دیگه که دوست دارم خدا امشب براورده کنه عاقبت بخیری خونوادم

دوستام و همه ی اونایی که

باهام در ارتباط هستن و البته بقیه مسلمونا  

بعد موفقیت خودم و دوستام همشون دوست دارم به همه ی اهدافی که به صلاحشونه برسن

امیدوارم سال بعد از ارشد قبول شم چون خیلی روش حساب باز کردم تا.....

و اینکه ....

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20 و ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط مسافر |


شب آرزو ها
 شب آرزوها رسید.

شبی که می‌گویند هر آرزویی داشته باشی برآورده می‌شود.

نمیدونم چرا بین این همه جمعه و شب جمعه، شب جمعه اول ماه رجب رو برای شب آرزوها انتخاب کردند. کارهای خدا بی‌حکمت نیست، حتما دلیلی خاص برای این انتخاب وجود داشته.

این شب هم رسید، چه آرزویی می‌كنی؟

معمولا وقتی حرفی از آرزو و آرزوها می‌شه دنبال چیزهایی هستیم که جنبه رویایی داره ولی دست یافتن بهش زیاد هم سخت نیست، ولی خب اتفاق هم می‌افته که آرزو جنبه تخیلی پیدا می‌کنه و انسان با تفکر بهش از مسیر عادی زندگیش دور می‌شه.

اغلب آرزو کنندگان آرزو می‌کنند که کار، همسر، زندگی، مسکن، تحصیلات … مناسب گیرشون بیاد تا کمتر سختی ببینند و راحت‌تر زندگی کنند. خب برای عده ای این آرامش وابستگی مادی داره و برای عده ای وابستگی معنوی. ولی کمتر کسی پیدا می‌شه که در یک همچین شبی به فکر خودش نباشه و به فکر چیزهایی باشه که به پیشرفتش و هدف نهاییش(انسان) از زندگی کمک می‌کنه. دینی که همچین شبی رو در روزهای سالش تعیین کرده، چیزهایی دیگری رو هم در اصول زیربنائیش تعریف کرده که میشه امامت و انتظار رو بر شمرد.

آیا می‌توانیم فقط همین یک بار از حق خویش بگذریم و برای ظهور منتظر دعا کنیم؟ یا برای دیگران هم دعا كنیم؟

اولین پنج شنبه ماه رجب و لیلة الرغائب، روز آمرزش و ریزش باران رحمت پروردگار است.

ریشه کلمه الرغائب رغبه هست و لیلة الرغائب شبی است که رغبت انسان به سوی پروردگار اوج می گیره و بندگان با بهره گیری از این شب خودشونو برای ورود به فصل نیایش یعنی ماه‌های مبارک شعبان و رمضان آماده می کنند.

میل به عبادت در لیلة الرغائب در وجود انسان تثبیت می‌شه و از بهترین اعمال در این روز، روزه گرفتن و شب را به عبادت گذراندن است.
 
 

لیلة الرغائب چگونه شبی است؟

"رجب"، ماه خداست؛ ماه پر بركتی است كه اعمال بسیاری برای آن ذكر شده است. پیامبراكرم صلوات الله علیه فرمود: هر كس یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، مستوجب خشنودی خدا می شود و غضب الهی از او دور می گردد و دری از درهای جهنم بر روی او بسته می شود. اعمال ماه های رجب و شعبان، جهت آماده ساختن روح برای شركت در میهمانی ماه مبارك رمضان می باشد. برای درك عظمت ماه رمضان باید از قبل خود را آماده نمائیم.
پیامبراكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در این ماه بسیار طلب آمرزش كنید كه خدا آمرزنده و مهربان است.
اولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب نامند. در این شب ملائك بر زمین نزول می كنند. برای این شب عملی از رسول خدا صلی الله علیه و آله ذكر شده است كه فضیلت بسیاری دارد و بدین قرار است:
روز پنج شنبه اول آن ماه - در صورت امكان و بلا مانع بودن - روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد
مابین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به یك سلام ختم می شود و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذكر" اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلی الاعظم" گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد.
پیامبر اكرم صلوات الله علیه در فضیلت این نماز می فرماید: كسی كه این نماز را بخواند، شب اول قبرش خدای متعال ثواب این نماز را با زیباترین صورت و با روی گشاده و درخشان و با زبان فصیح به سویش می فرستد. پس او به آن فرد می‌گوید: ای حبیب من، بشارت بر تو باد كه از هر شدت و سختی نجات یافتی. میّت می‌پرسد تو كیستی؟ به خدا سوگند كه من صورتی زیباتر از تو ندیده‌ام و كلامی شیرین تر از كلام تو نشنیده‌ام و بویی، بهتر از بوی تو نبوئیده‌ام. آن زیباروی پاسخ می‌دهد: من ثواب آن نمازی هستم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردی. امشب به نزد تو آمده‌ام تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود و قیامت بر پا شود، من سایه بر سر تو خواهم افكند.

امید آن است كه در پایان این نماز با فضیلت، محتاجان به دعا را فراموش نكنید و ما را نیز از دعای خیر خود محروم ننمایید.
" التماس دعا"

دعای هر روز در  ماه رجب

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

به نام خداى بخشاينده مهربان

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ

 اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش

عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا

در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى

مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى

كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى

به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ

به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد و

وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ

بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار 

 يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ

 اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت

وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّار.ِ

و جود اى صاحب بخشش و عطا، حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20 و ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط مسافر |


اعداد شاد

اعداد سعید(Happy numbers)


مجموع مربعات ارقام یک عدد صحیح چون را تعریف می کنیم. به طریق مشابه مجموع مربعات ارقام عدد را تعریف می‌کنیم و به هین

ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16 و ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط مسافر |


روش های یادگیری ریاضیات

خواستن و توانستن

ریاضیات ، تکیه بر اندیشه و عقل آدمی دارد و ....
ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1387/04/14 و ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط مسافر |


واژگان آنالیز
جهت مطالعه به ادامه مطلب مراجعه کنید
ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13 و ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مسافر |


اصطلاحات جبر
برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنین
ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12 و ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط مسافر |


هفته ی خوبی بود یادش بخیر...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط مسافر |


درست میشه ...

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1387/03/25 و ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط مسافر |


شهادت بزرگ بانوی اسلام حضرت فاطمه زهرا (س)تسلیت باد
یا علی رفتم بقیع اما چه سود


هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست؟

آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟

هرچه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است

فاطمه (س) حلال صدها مشکل است


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1387/03/17 و ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط مسافر |


پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم . .

سلام خیلی وقت بود که دیگه ما از نظر مطلب تقریبا خود کفا شده بودیم اما دیگه انقدر این سریال شهریار که گویا قسمت اخیرش هم سانسور شده سر و صدای همه رو در اورد و با خوندن پست جدید مسعود جان دوست عزیزم دیگه نتونستم بیشتر از این صبر کنم البته حق با مسعود هست استاد با دختر عمشون ازدواج میکنن البته بعد از اینکه از یک خونواده سر پرستی میکنن که شعرش هم موجوده و خودتون میتونین این پائین یخونین بعدشم که نامه جناب آقای آیت الله هاشمی رفسنجانیه که در جواب شعر شهریار که برای ایشون سرودن شعر دیگه ای رو در جواب ایشون قرائت میفرماین که البته بدلیل طولانی شدن این مطلب من ادامش رو تو قسمت ادامه مطلب میذارم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم . . .

یار و همسر نگرفتم   که گرو بود   سرم                 تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز                  من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم   و چشم نظر     بازم جام                            

                            جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی               هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت               پدر عشق بسوزد ،  که  درآمد پدرم

عشق و دلدادگی و حسن و جوانی و هنر                                 

                                عجبا ! هیچ نیارزید   که بی سیم و زرم

هنرم ، کاش ! گره بند زر و سیمم  بود                    که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر               من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

تا به دیوارش و در  تازه کنم عهد قدیم                                     

                                   گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری   رو   مرا یاد تو بس                   خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر                   شیرم و   جوی شغالان نبود    آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت                                   

شهریارا !   چکنم      لعلم و والا گهرم

 

به گزارش کتاب‌نیوز در کتاب کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی سال 1363 با عنوان "به سوی سرنوشت" ــ که چهارمین عنوان از مجموعه خاطرات آیت‌الله هاشمی رفسنجانی است ــ نگارنده در بخش ضمائم به نامه نگاری استاد شهریار با خود و همچنین پاسخ خود به استاد اشاره کرده است.

بنا بر این گزارش در صفحه 530 کتاب در خصوص سرودن شعر استاد شهریار برای آیت الله هاشمی رفسنجانی آمده است:

این شعر با عنوان "پای خطبه‌های حجت الاسلام رفسنجانی" توسط استاد محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1363 سروده شده است. شعر مزبور و پاسخ آقای هاشمی چنین است
.

 

ای غریو تو ارغنون دلم / سطوت خطبه‌ات، ستون دلم

خطبه‌های نماز جمعه‌ی تو / نقشه حمله با قشون دلم

چه فسونی است در فسانه‌ی تو / که فسانه ‌است از او فسون دلم

با دلی لاله‌گون، تو را گوشم / ای لبت، لعل لاله‌گون دلم

چشم از نقش تو، نگارین است / می‌نگارد، مگر به خون دلم

عقل من، پاره می‌کند زنجیر / که به سر می‌زند، جنون دلم

 

من هم از آن فن و فنون دانم / که جنون زاید از فنون دلم

کلماتت، چو تیشه‌ی فرهاد / می‌شکافند، بیستون دلم

و ز مواعظ که می‌کنی، آن گاه / صبر می‌زاید از سکون دلم

انقلاب من، از تو اسلامی است / که حریفی به چند و چون دلم

گوهر شبچراغ رفسنجان / ای چراغ تو، رهنمون دلم

کفه‌ای، هم‌تراز خامنه‌ای / در ترازوی آزمون دلم

بازوان امام، آنکه دگر / بی‌قرین است و در قرون دلم

چشم امیدی و چراغ نوید / هم شکوهی و هم شکون دلم

 

 

در رکوع و سجود خامنه‌ای / من هم از دور سرنگون دلم

خاصه، وقت قنوت او کز غیب / دست‌ها می‌شود، ستون دلم

او به یک دست و من هزاران دست / با وی افشانم از بطون دلم

عرشیان می‌کنند صف به نماز / از درون دل و برون دلم

من برونی نیم، خدا داند / کاین صلا خیزد از درون دلم

من زبان دلم، ولی افسوس / بس که بی همزبان، زبون دلم

پیرم از چرخ واژگون و علیل/ بشنو از بخت واژگون دلم

چون کمانی خمیده‌ام، لیکن / تیر آهی است در کمون دلم

طوطی عشقم و زبان از بر / جمله ما کان و ما یکون دلم

در ترازوی سنجشم مگذار / ای کم عشق تو، فزون دلم

درس من خارج است و حاشیه نیست / که دگر فارغ از متون دلم

دگرم بخشی از تن و جان نیست / دل به جانان رسیده جون ِ دلم

"شهریارم" لسان حافظ غیب / شعر هم، شأنی از شئون دلم

 

هاشمی رفسنجانی در ذیل این شعر می‌نویسد: این شعر با صدای استاد شهریار که در نوار کاستی ضبط شده بود، توسط خود ایشان به اینجانب هدیه شد و من هم تحت تأثیر صفای آن پیر روشن ضمیر، شعری با وزن شعر ایشان سرودم؛ گر چه میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است.

 

آن نوار یک بار از رادیو هم پخش شد و در آرشیو صدا و سیما موجود است و شعر ایشان در صفحه 122 کتاب "شهریار و انقلاب اسلامی" هم چاپ شده.

 

به نام خدا

 

در جواب شعر استاد شهریار که با عنوان "در پای خطبه‌های حجت الاسلام رفسنجانی" و نماز خامنه‌ای سروده بود و در تاریخ 19/9/1363 با مطلع: ای غریو تو ارغنون دلم، آغاز شده، برای من ارسال داشت، شعری سروده‌ام... :

 

ای صفای تو، رهنمون هنر / شعرهایت پر از طلا و گهر

ادبت اسوه‌ی هنر‌جویان / هنرت، جلوه‌گاه خوش منظر

پارس گوی ترک کشورمان / هم‌نوا ساختی، سهند و خزر

همدلی، رمز عزت ملت / همرهی، راز قدرت کشور

عاشق اهل‌بیت پیغمبر(ص) / مادحِ فاتح دژ خیبر

عشق تو در "همای رحمت" تو / جلوه دارد به صورت اختر

که تماشا کنی، خدایت را / در وجود ولی حق محور

از خدایت، گرفته‌ای پاداش / که شدی رهرو ره حیدر

دعبل عصر ما که خود گویی / طوطی عشقی و زبان از بر

طوطی اهل‌بیت را زیبد / خلعت "هل أتی" کند در بر

خطبه‌های من و نماز علی / در مسیر هدایت رهبر

می‌شود ارغنون ترا در دل / می‌فزاید، تو را جنون در سر

از رکوع و سجود خامنه‌ای / می‌بری از خضوع، سهم و اثر

شهریار، ای عجبوبه‌ی دوران / حق نگهدارت ز خوف و خط

دشمنان خدا، از تو دلگیر / که چرا سفته‌ای به عشق، دُرر

چون کمان خمیده‌ای اما / می‌زنی با ادب به کفر اژدر

تو که در جبهه‌ها خدا جویی / می‌سرایی، سرود از سنگر

اشک و آهیست چو پیک خوش فرجام / در پس جبهه‌ها، چو نجم سحر

خاک پاک دلاوران جهاد / می‌نماید به چشم خود زیور

استخوان شکسته‌ی جانباز / مومیای دل شکسته ز شرّ

پیر به افلاک می‌کشد سرباز / در نگاه چو زفزف اخضر

نخله‌ی طورِ سینه‌ی سینا / می‌نماید کلیم را آذر

ساقی تشنگان تو می‌گویی / آن بسیجی عشق حق در سر

 

در عبادت، بسان مرغ سحر / در شجاعت، یل است و شیر جگر

بت شکن دیده‌ای خمینی را / که بتازد به شر به دست تبر

فجر و خورشید را تو می‌بینی / در طول امامت رهبر

کز امامش گرفته خط امان / به ره حق و خلق بسته کمر

آتش افکن به جان استعمار / که بسوزد بُن ستم یکسر

کرده آزاد کشور ایران / از جنایات پهلوی و قجر

از سلیمان برفت ملک و نگین / او گرفته ز دیو، انگشتر

"هاشمی" الحذر ز صحنه‌ی شعر / که در آنجا بریزد عنقا پر

یا مَیا در مصاف استادان / یا بپرداز، شعر از این بهتر

 

 

هاشمی رفسنجانی در تاریخ 17 بهمن 1363 _ ریاست مجلس دوم شورای اسلامی _ در نامه‌ای ضمن تقدیر از استاد شهریار، می‌نویسد: لازم می‌دانم از اظهار لطفی که نسبت به خطبه‌های نماز جمعه تهران نموده‌اید تشکر نمایم. یک جلد کلام الله مجید و یک جلد کتاب " امیرکبیر، قهرمان مبارزه با استعمار" به عنوان قدرشناسی تقدیم می‌گردد، شعرکی هم در جواب اشعار زیبایتان سروده‌ام که برای ثبت در تاریخ نزد خودم می ماند.

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16 و ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط مسافر |


سلام بالاخره اومدم بازم از این دوستانی که پیگیر این مسئله بودن ممنونم با

 این توضیح که چند سطر اول ماله من نیست واسه همین راوی فرق میکنه

اون در واقع یه جوری تمرین بود ماله من از الو زنگ زدن تلفن شروع میشه

 

نشسته رو به روي پنجره و خيره شده به جايي,به

 

جايي که خودش هم نميدانست  و هر چه فکر ميکند

 

نمي فهمد تمام اين  ساعت و 40 دقيقه را به چه فکر

 

ميکرده ياد کتابي که ديروز ميخواند

 

 

 مي افتد اسمش چه بود نميداند!فقط ميداند از چيزي

 

 مثل بيماري مزمن

آنارشيسمي حرف ميزد اما چه طور آنارشيسمي بيماري ميشود ؟

 

توي همين فکرهاست که زنگ گوشي بلند ميشود

 

با اينکه خيلي خستس اما گوشي رو بر ميدارد

 

الو؟

 

سلام حالت خوبی؟

 

هنوز با اينکه صدا برام آشناست اما هنوز نميشناسم

 

هر چي بيشتر فکر ميکنم بيشتر گيج ميشم

 

-مثل اينکه  که هنوز جناب آقاي دکتر خواب تشريف دارن

 

اینو میشه ارز  سکوتشون که  معلومه سيگنال هاي مغزشون داره پيغام

 

erorبه

 

مخيليه مبارک  مخابره ميکنن!فهمید استاد جون! منم  عطايي ديگه

 

 

-آها اه ببخشيد نشناختمت راستش  صبح 

 

بعد خداحافظي با تو انقدر اين ور اونور رفتم که ديگه حس ميکنم

 

 همه چي دور سرم داره ميچرخه

 

-اره  ميدونم

 

بهت حق ميدم  من هنوز خودم چند ساله که  نتونستم کاريدورلوژي

 

رو پاس کنم حالا شما ميخواين يه شبه ره صد ساله برين؟

 

-کاريدورلوژي ديگه چيه .....

 

 

 برای خوندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنین

  


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04 و ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط مسافر |


خداحافظ تعطیلات

سلام

 

نمیدونم چرا هر چی میخوام کم آپ کنم درست بر عکسش چندین برابر موضوع واسه نوشتن پیش میاد که

 

 دیگه ادمو ناچار میکنه که دست به تایپ شه

 

تعطیلات عید هم امروز رسما دیگه تموم شد هرچند چهار شنبه و پنج شنبه به طور رسمی تعطیل نیست اما

 

خوب هممون میدونیم که تو این دو روز بیشتر ادارات دولتی حالا به غیر از بانک ها و بیمارستان ها و کلا بخش

 

 های خدماتی که اونام ابته بعضی هاشون نصفه بیشتر تعطیلن بقیه ادارات نصفه نصفه بیشتر هم تعطیلن با اینکه

 

 چند نفری فرض کنیم مرخصی نگرفته باشن و مسافرت نباشن و  ... چون  روزهای عادی کار ارباب رجوع با

 

 کلی زحمت ردیف میشه خیلی نباید امیدوار بود به این کهتو این  تعطیلاتم کارش راه بیفته

 

 

به هر حال امیدوارم حداقل امسال گام های مثبت بیشتری در جهت حل معضل (نمیدونم درست نوشتم یا نه)

 

بروکراسی اداری برداشته شه.

 

 

اما راستش من که اصلا نفهمیدم تعطیلات چه جوری اومد از کجا شروع شد و چی شد اصلا فقط میدونم امروز

 

13 بدر بود و شعر استاد شهریار که البته تو اون پست پائینی هم میتونین بخونین

 

 

جدا امسال اصلا نفهمیدم چی شد تعطیلات چی کار

 

 

 

کردم ؟فقط میدونم هیچ کاری نکردم حتی فیلم های

 

 

 تلوزیونی رو هم ندیدم غیر فیلم شبکه 3 کار جدید

 

 

مهران مدیری که مرد هزار چهره بود و خیلی

 

ضعیفتراز کار های قبلیش بود و اینم بگم من بعد

 

آخرش رو حدس زدم که میبخشنش که الانم یعنی

 

دقایقی قبل

 

 

 

که دیدم دیگه به خودم گفتم ای ول بابا تو هم خوب

 

 

 

بلدی پایان سریال های ایرانی رو حدس بزنیا ایول

 

 

 

فقط مواظب باش با این مخی که داری ندزدنت.بعد

 

 

 

سریال بعدی هم که دیدم سریال پیامک از دیار باقی

 

 

 

 بود که کار کارگردانیه که منتقد درجه یک

 

 

 

کاراشم .راستشو بگم مقدم از تریپ کارگردان های

 

 

 

هندیه حالا دلیلشم میگم اما اینجا اعتراف میکنم

 

 

 

بهترین کارش همین سریال بود و واقعا یکی از

 

 

 

بهترین سریال های میشه گفت ملودراماتیک مقدم

 

 

 

بود .یه کار دراماتیک که به فراخور عید رنگ طنز

 

 هم به خودش گرفته بود .میشه گفت هر چقدر کار

 

مهران مدیری کند پیش میرفت اما این سریال دارای

 

 

 

ضرباهنگ تندی بود که هم تو نحوه فیلم برداری

 

 

 

لوکیشن های مختلف  و هم تعداد زیاد اتفاقات  این

 

 

 سریال میشد حس کرد.یعنی مقدم این سریال رو

 

 

 

میشه گفت در اوج پختگی درست کرده کارگردانی

 

 

 

که اولین کاری که ازش دیدم نیلوفر بود که

 

 

 

مزخرفترین سریال پلیسی بود که بدترین فیلم نامه

 

 

 

رو داشت و کاری که میشد ماکسیمم تو 5 قسمت

 

 

 

تموم کنه 43 قسمت فکر کنم کش داد هر چند من یه

 

 

 

 اولشو دیدم و یه آخرشو و از همه ماجرا هم سر در

 

 

 

اوردم که کی به کیه اینم بگم از رو بیکاری هر چند

 

یه بار چند دقیقه کوتاه رو میدیدم شاید 5 دقیقه

 

 

 

اما نه همش خیلی کم

 

 

بعد فکر کنم سریال ریحانه بود که سوژش تکراری بود کاملا اینم ندیدم و باز

 

قسمت اول و آخر همه چی

 

 

دستم اومد و کار بعدیش اون سریاله بود که علی نصیریان هم بازی کرده بود

 

 و مثلا میخواست به معضل

 

 

(املاش درسته یا نه؟با خودتون)بپردازه که باز خیلی جالب نبود و نرگس که

 

 اینبار آقای مقدم فکر کنم سریال

 

 

 رو یکسره به شیر آب وصل کرده بودن از بس که آب بندی داشت سریال

 

 

 

بعدشم که اغما هر چند شروع طوفانی داشت اما بعدش از بس دیالوگاش

 

 طولانی بود که من گاهی یادم می

 

رفت که دارم سریال اغما رو میبینم به این اضافه کنین اون شات هایی که

 

 هنگام نمایش هیجان یا در کل حس

 

 

 

بازیگر تو سکانس های احساسی که همیشه با یه نور قرمز باریک رو

 

صورتشون همراه بود تو کل این کار هایی

 

 که گفتم و اعصاب منو میریخت بهم .یعنی فکر کنم این نور قرمز باریک رو

 

چهره به این معنی بود که امضای

 

 سیروس مقدم زیر این سریاله .

 

 

و در آخر بازی بازیگر محبوب مقدم حامد کمیلی که تا قبل این سریال یکی از

 

 منفورترین بازیگر ایی بود که

 

میشناختم که بازم میگم تو این سریال واقعا در کنار شریفی نیا واقعا ستاره

 

 بود.

 

 

یه چیز دیگه هم میخواستم راجع به کار های مقدم بگم که یادم رفت اها

 

اینکه مقدم اگه میگم شبیه کارگردان

 

 

 

های هندیه به این لحاظه که هم محتوای فیلماش شبیه اوناس هم داستان

 

 هایی که رخ میده تو فیلماش(البته

 

 

 

قبلیش) و هم اینکه از معدود کارگردان هایی که تو یه سال چندین کار آماده

 

 نمایش داره همیشه از سریال تا

 

 

 

فیلم تلوزیونی

 

 

اما یه نکته قابل توجه که هست اینه که موضوع هر دو سریال که گفتم

 

تکراری بود .مرد هزارچهره در واقع یه

 

 

 

ورژن جدیدی از جایزه بزرگ 2 سال پیش همین مدیری بودش و پیامک از دیار

 

باقی هم یه کپی دیگه از

 

 

 

سریال مسافری از هند منتها یه خورده جمع و جور تر .ضمن اینکه ابن کار

 

بیشتر شبیه کار های رمضونی هم

 

 

بود با توجه به تغییر تحولات احتمالی در شخصیت نقش اول یعنی آقای سیم

 

 خواه

 

 

اما تو این مدت فقط یه فیلم سینمایی دیدم البته با امروزی که از شبکه

 

 استانی پخش شد دو تا که تکراری هم

 

 

 

 بود البته منتها جالب بود از اون فیلم های وسترن که قبلا من از شبکه 3

 

دیده بودم اینم بگم من زیاد اهل فیلم

 

 

 

 نیستم از شانس منه که هر وقت فیلم میخوام ببینم بعد که باز میام ببینم

 

چندین ماه بعد میبینم تکراریه.اون فیلم

 

 

 

 اولی هم یه فیلم هنگ کنگی رزمی بود و اصل کاری که میخوام بگم شاید

 

جمعا 1 ساعت نگا کردم یه مسابقه

 

 

 

 بود که خودم آرزو داشتم تو ایران هم برگزار بشه اما با توجه به محتواش

 

اصلا فکر نمیکردم همچین مسابقه

 

 

 

ای تو ایران اجازه پخش پیدا کنه.

 

 

راستش چند سال پیش که تو خونه یکی از اقوام مهمون بودیم حالا اینو

 

نشنیده بگیرین اما اونا بدون هیچ وسیله

 

 

 

 دیگه ای کانال های کشور های منطقه رو هم دریافت میکردن یه مسابقه

 

ای بود اسمش یادم نیس اما یه خانمی

 

 

 

 بود که عین فردوسی پور مردمو به جون هم مینداخت حالا بعد چند سال

 

چند روز پیش که تلوزیون همینجوری

 

 

 

 روشن کردم دیدم آقای نمیدونم چی اومد و کلا لحن حرف زدنش عوض

 

شده بعد سوال میپرسه و شرکت

 

 

 

 کننده ها هر از گاهی میگن بانک .یه خورده که گذشت دیدم بلههههههههه

 

 

 

 

خودشه نسخه ایرانی همون سریال از لحن مجری گرفته تا حذف افراد

 

توسط یکدیگر و بعد اعتراض به رای

 

 

 

صادره از طرف باقی مانده ها از طرف فرد حذف شده این کپی برداری به

 

 حدی بود که حتی کلمه بانک رو هم

 

 

 

 عوض نکرده بودن که بگن مثلا صندوقی چیزی دکورشم که عینا همون بود

 

منتها مسئله قابل بحث اینجاست

 

 

 

 که آیا همچین مسابقه ای آیا درسته که در یک کشور اسلامی اجرا شه؟

 

 

 

 

راستش اون چیزی که من دیدم اون موقع ها این برداشتو کردم که رگه

 

هایی از شیطان پرستی تو روح این

 

 

 

مسابقه هست و واسه همین فکر نمیکردم تو کشور خودمون هم جواب

 

بده .ضمن اینکه فکر کنم چند قسمت

 

 

 

 اول کارگردان برای رفع این موضوع به مذهب پناه اورده بود و سوال های

 

مذهبی هم بین پرسش ها بود اما

 

 

 

چند قسمت بعدی خبری از این سوالات نبود (هر چند میشه گفت شاید به

 

 خاطر هفته وحدت بود اما با توجه به

 

 

 

موضوع سوالات مذهبی که پرسیده میشد این مورد رو خیلی نمیشه بیخیال

 

 شد)

 

 

در واقع من حرفم اینه در مملکتی که اکثریت مسلمونن و علی الخصوص

 

شیعه هم هستن آیا پخش همچین

 

مسابقه ای جایز بود؟

 

 

در حالی که با مبانی نظری اسلام که دعوت به

 

اخوت ,دوستی ,همکاری,همیاری,و اتحاد و یکدستی و دوری از

 

 

 

تفرقه و کمک و یاری هم دیگره مخالف بود.

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14 و ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط مسافر |


سیزده را همه عالم بدر امروز ز شهر

 

من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12 و ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط مسافر |


سال نو مبارک

 

سلام

 

 

بوی بهار اومد بوی سبزه با تازه گیش با عشق به

 

تولد دوباره

 

 

رویای زندگی دوباره  با ماهی قرمز تو تنگ کوچیک

 

 آبی با یه دنیا رنگ زندگی و سمنو با یک رویا

 

شیرینی

 

 

و سیب با شور سلامتی و سرکه برای درک تفاوت

 

 ها و تحمل ترش رویی ها آینه به یادد لهای صاف و

 

 آب با فریاد یکرنگی

 

 

و سکه به رونق کار و کاسبی و برکت و سماغ به

 

یاد افسوس های

 

 

که باید صرفا به تو آلبوم خاطرات نوشت و سیر به

 

اکسیر جونیش و شادابیش که خودش کلی حکایت

 

 داره از بدی های زمونه که باعث میشه انسان

 

پخته تر شه

 

 

با خودم قرار گذاشته بودم که دیگه آپ نکنم

 

 

 اما مگه میشه عید برسه و هیچ پستش

 

نذاری ؟!

 

 

البته تولد مرگ رسما میگم به معنی شروع

 

 مرگ ساحل آراز نیست من چه باشم چه

 

 نباشم این وبلاگ چه خواننده داشته باشه

 

 چه نداشته باشه به حیات خودش ادامه

 

خواهد داد

 

 

تولد مرگ صرفا به معنی نابودی وبلاگ نبود و

 

 نیست البته هر چند من تصمیم خودمو گرفته

 

 بودم مطمئن بودم اما چه میشه کرد که

 

شورای تشخیص مصلحت ساحل آراز رای به

 

 ابقای این وبلاگ چه بی من و چه با حضور

 

من داد

 

 

تولد مرگ ساحل آراز به معنی آغاز فصل

 

جدیدی از فعالیت این وبلاگه هر چند بین این

 

 همه وبلاگ هایی که هستن

 

 

 هیچ حرفی برا گفتن نداشته باشه

 

 

سال 1386 هم گذشت اما این سال لااقل

 

واسه من که یکی از بهترین سالهای عمرم

 

بود

 

 

درسته از نظرتحصیلی یکی از ضعیفترین

 

 سالهای دوران تحصیلم بود خدائیش انقد بد

 

 نتیجه نگرفته بودم تا حالا اما از خیلی لحاظ

 

 

یکی از بهترین سالهای عمرم بود.

 

 

تجربه برگزاری ضیافت افطاری با اون عظمت

 

 

 که حتی بچه های مرکز هم تو این چند سال

 

 توانایی انجام همچین کاری نداشتن

 

 

وجود اون همه مشکل و ناهماهنگی همه

 

چی به لطف خدا تاکید میکنم لطف خدا بود

 

 که همه چی جور شد

 

 

یادمه تالاری که قرار بود مراسم اونجا برگزار

 

 شه 5 ساعت قبل مراسم جاشو عوض شد

 

 و سلف اساتید رو در اختیار ما گذاشتن که

 

هیچیش هم سر جاش نبود ما اونجا رو

 

ساعت 13 در حالی تحویل گرفتیم که هیچ

 

 جاش مرتب نبود که هیچ تازه گرد و خاکی

 

 هم بود اما بچه ها انقدر خوب کار کردن که

 

 من خودم 4 ساعت بعد که اومدم دیدم هنگ

 

 کردم

 

 

یا مشکل تهیه غذا که قرار بود همونجا بدن

 

اما باز دقیقه نود گفتن برین اون یکی سلف

 

 که داخل شهر بود بیارین تازه ماشینه بچه ها

 

 تو راه برگشت هم پنچر کرده بود

 

 

همه ی این چیزا و خیلی کارهای دیگه که

 

بچه ها متوجه نبودن

 

 

رو وقتی من با اون لحن قاطع تو مراسم گفتم

 

 همه جا خوردن

 

 

اجرام که به کل وحشتناک بود اما این ور که

 

 بچه ها جریانو میدونستن فکر کرد شاهکار

 

 کردم

 

 

یادمه وقتی اکبری با اون حالت عصبانی اومد

 

 پیشم قضیه سلف و گفت با لبخند گفتم عیب

 

 نداره درست میشه بعد که برگشت و منو در

 

 حال قدم زدن در حین مراسم دید کلی ذوق

 

کرد اما نمیدونست من چه حالی دارم خودم

 

 

وقتی که نمیدونم برنامه بعدی چیه چی کار

 

باید بکنیم چون تغییر مکان همه چی رو به

 

هم ریخته بود سیتم صوتی هم که از همه

 

بدتر باز گلی به جمال محمدرضا که درست

 

سر افطار 3تا میکروفن جدید اورد و به

 

دادمون رسید بیچاره خودش ساعت 9.30

 

افطار کرد

 

 

واییییییی

 

 

الان که فکر میکنم میبینم واقعا خدا خیلی

 

کمکمون کرد

 

 

باز به عنوان حسن ختام این بحث یه جمله از

 

اکبری میگم که میگه:من برا یه لحظه فکر

 

کردم تو میدون جنگم علی الخصوص وقتی

 

 که آب رو به اون شکل نوشیدم

 

 

نمیتونم بگم خاطره تلخی بود هر چند بچه

 

هایی که تو مراسم بودن من رو به عنوان

 

 

بدترین فرد اون روز شناختن چون نه تجربه

 

 

 ای داشتم نه اینکه برنامه ها سر جای خود

 

 بودن

 

 

تازه من خودمم فقط 1 ساعت واسه تمرین

 

 فرصت داشتم

 

 

به هر حال تجربه سنگینی بودش اما خیلی

 

خوب بود

 

 

با همفکریه بچه ها برای اینکه دوباره قدرت

 

اجرایی نهادمونو نشون بدیم و اینکه تو اون

 

مراسم ما خیلی مقصر نبودیم تصمیم گرفتیم

 

 یه همایش به مناسبت دهه ریاضیات ترتیب

 

بدیم البته اولش طرحمون به صورت جشن

 

خانه ریاضیات بود اما خب بعد که جشن

 

اماری ها برگزار شد دیگه تصمیم گرفتیم به

 

 صورت همایش برگزار کنیم این دفعه دیگه

 

خبری از گروه موزیک سنتی نبود که تو اون

 

 مراسم ضیافت افطاری بعد از گروه تواشیح

 

 خیلی کمکمون کردن (هر چند خیلی منم

 

تحت فشار گذاشتن )ولی دیگه لزومی به

 

وجود اونا نبود البته اونا هم واقعا با ما کنار

 

اومدن بعد از ما وقتی آماری ها هم از اونا

 

دعوت کردن 6 برابر اون هزینه ای رو که از ما

 

 گرفته بودن ازشون گرفتن( البته آماری ها

 

چند تا اسپانسر داشتن)

 

 

به هر حال این دفعه دیگه همه رو جمع کردم

 

  هر کی یه مسئولیت قبول کرد همه سر یه

 

 کار

 

 

محمد رضا و اکبری  با تجربه ای که بدست

 

 

اورده بودن  فوق العاده  ظاهر شدن 3 جور

 

پذیرایی یکی از اینا بود

 

 

علی هم که کارای اداری رو ردیف کرد و بر و

 

 بچ دیگه از جمله جناب ماذوچیان خودمون به

 

 همراه مرتضی و مهدی و بعد مسعود و

 

سعید و بر و  بچ  محض 85 که اسمشون

 

یادم نیست

 

به همراه خانم هایی که یک دکور فوق العاده

 

 زیبا طراحی کرده بودن مراسمس ترتیب

 

دارن که یکی از بی نظیر ترین مراسم تو

 

سطح دانشگاه بودش نظمی که بود

 

هماهنگی های که به عمل اورده بودن همه

 

 و همه فوق العاده بود و اجرای منم به

 

همراه دوست عزیزم جناب آقای زوار میتونم

 

 بگم خیلی خیلی بهتر از مراسم افطاری بود

 

 هر جند خودم باز عیب های زیادی بعد از

 

دیدن فلم مراسن دیدم امادر مقایسه با

 

مراسم افطاری  خوب بود چون اینو میشد از

 

 غافلگیری اساتید و همینطور دانشجو ها دید 

 

 اها تازه یادم رفت بگم تو ستاد استقبال از

 

دانشجویان جدیدالورود دانشکده ریاضی که

 

 ما بودیم به عنوان بهترین ستاد انتخاب شد

 

که باز تو متن این جریان هم بودم

 

 

اما تابستون هم خوب بود کار تو جایی که هر

 

 وقت میخواستی استراحت میکردی اینتر نت

 

 کار میکردی چایی میریختی واسه خودت و

 

مهمتر اینکه دوستان جدیدی پیدا میکردی و

 

البته آشنا هایی که جدا از دوستی خیلی در

 

 مواقع لزوم کمکمون میکردن

 

 

و قبل از اون حضور در کنکور سراسری به

 

عنوان رابط که به مخزن مرکزی سوالات

 

دسترسی داشت

 

 

این آخری هر چند هیجان نداشت چون 5

 

ساعت الکی بی کار نشستن خسته

 

کنندست اما برا من که خودم در اوج استرس

 

 2سال قبلش پشت سر هم همون جا کنکور

 

 دادم خیلی جذاب بود کار خداست دیگه

 

نمیدونم خودت پارسال با اون همه استرس و

 

مشکلاتی که پیش اومد کنکور بدی و سال

 

 بعد خودت رابط کنکور باشی عجب دنیاییه

 

 

تازه به اینا اضافه کنین توزیع کارت های

 

ورودی کنکور های کاردانی و کارشناسی و

 

کارشناسی ارشد و که تو این آخری یکی از

 

دوستان به علت مشغله ای که داشت منو به

 

 عنوان گوینده کنکور ارشد معرفی کرد

 

 

عجب کار خدا رو میبینین؟خودت از کنکور

 

متنفر باشی و این همه بعدش درگیرش

 

شی !

 

 

اینا بخشی از اون خاطراتم تو سال 86 بود اما

 

مهمترین حادثه زندگیم یا به قول خودم وقتی

 

 از استادمون پرسیدم زیباترین غزل زندگیتون

 

 چی بود؟و ناگهانی ترین غرل زندگیتون چی

 

 بود

 

 

چیزی بود که امسال به وجود اومد اما چون

 

کسی ازم نمیپرسه خب منم ناگهانی ترین

 

 غزل زندگیمو سکرت میذارم بمونه

 

 

شاید یک زمان دیگه راجع به اون حرف زدم

 

که البته فکر نمیکنم خیلی راجع به این

 

موضوع حرف بزنم چون شاید خیلی مهم

 

نباشه واسه کسی که میخونه ولی واسه

 

هر کی یه چیز هایی مهمه و واسه من این

 

یه تلنگر بود یه انگیزه مضاعف و ........

 

 

در پایان میخوام بگم مثل همیشه

 

 

غروب طلایی آسمان پر ستاره و شبهای

 

آفتابی خوبی رو براتون آرزو میکنم

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29 و ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط مسافر |


تولد مرگ ساحل آراز مبارک
 

ساحل آراز 2 ساله شد

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1386/12/25 و ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط مسافر |


نظرات دوستان
سلام

خب مثل اینکه ۲ نفر پیدا شد که کامنت بذاره

اول از این انتقاده تنده شروع میکنیم که متاسفانه با دل و جراتی که داشتن هیچ نشانی از خودشون

نذاشتن فرمودن:

توسط :به تو

چه..........            

                                                        

ترم 6 دانشگاه رو سپری می کنی و تو هنوز نمی دونی که

 غرض و علی الخصوص را چه جور می نویسن وادعای

 وبلاگ نویسی هم که داری واقعا که آبروی هرچی

 دانشجوی ریاضی هست و بردی.....

اما در جواب ایشون باید بگم کلا به ندرت پیش میاد که غلط املایی داشته باشم این ۱

دوما اینکه درسته من قبل اینکه ایشون این کامنت رو بذارن خودم متوجه این اشتباه شدم اما

سرعت نت انقدر پایین بود که دیگه بیخیال شدم

سوما اگه دقت میکردن من این کلمه رو دو بار بکار بردم که اولیش رو هم برا اینکه دوستان به این کامنت

توجه کنن دیگه اصلاح نکردم اما دومی ماله همون موقع هستش که درست تایپ شده

چهارم اینکه اگه دقت میکردین املای عزاداری هم نادرست بود و هست البته

اما در مورد علی الخصوص باید بگم این یکی رو واقعا بلد نبودم ممنون که گفتین

اما کامنت قبل از ایشون هم ماله مسعود جانه که خیلی مختصر و مفید نوشته

توسط:مسعود

مسافر عزیزم سلام


خوبی رفیق؟


کجا داری بساط رو جمع می کنی؟ درسته که تو دانشگاه هم رو

می بینیم، اما تو دنیای وبلاگ نویسی جای تو خالی می می مونه.
راستی تو یادته ما اولین بار کجا با هم آشنا شدیم؟ چطوری آشنا

شدیم؟


من که یادم نمی یاد. فقط می دونم دوران خیلی پرخاطره ای رو با

هم گذروندیم. دانشگاه با همه خاطرات خوب و بدش . . . با همه

اذیت کردنهامون . . .


امیدوارم همیشه و در همه جال موفق و سربلند باشی و به مراد

دلت اگه مصلحتت باشه برسی.


قربانت


یا حق


 مسعود جان هم که مثل همیشه با یه شاخه گل خداحافظی کرده بازم ازت ممنونم

 

اینم نظر جناب آقای آران عزیز همشهریمون که البته الان کرج تشریف دارن و البته واقعا ایشون لطف دارن

بهم چون ایشون ریس دانشگاه آزاد هستند

توسط:اراز

سلام
هر کی ندونه من که میدونم چقد کارت درسته

 

اینم کامنتی که آقای فرزانه لطف کردن اما به ایوب جان عزیزمون

 باید بگم ببین ما هنوز نهارتون یادمون نرفته ها یه نهار باید

مهمونمون کنی یادت نره

ایوب فرزانه

چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت: 11:32
 
فعلا اینو داشته باش

وطن مارشی

ای آذربایجانیمیز تورک اوغوزلار وطنی

ار اوغولار ار ائیگیدلر کیشی-قیز لار وطنی

کوکوموز-تورپاغین آلتیندا یاتان جدلریمیز

مهروموز- تورپاغین اوستودکی معبدلریمیز

سن فیکیر قایناغی سوز چشمسی اوُد مسکنی سن

بویوک آمال لا بو دونیا یا تانیتدین سنی سن

بیز وطن مجنونو ائل عاشیقی صولح عسگریک

بیز وطن نامینه اولسک دیریلردن دیریک

آزاد اولوش داها دشمان چراغینان یاغیمیز

بیزیم استقلالیمیز اولدو فیکیر بایرآمیمیز

بیزی قارداش بیلن هر میلتی قارداش بیلریک

بوتون اینسانلیخا دونیادا سعادت دیلریک

سنین حاقیندی آزادلیق سنین عشقیندی امان

تاپینار حاقا و انسانلیغا حاقدان دوغولان

مارت1992

بختیار وهاب زاده
 
اینم نظر تقریبا سنتی امیر جان مدیر سایت maximumnet.coo.ir
 
که تو وب سایتش هر مقاله ای که در مورد برنامه نویسی و IT پیدا
 
میشه
 
 
توسط:امیر جان

سلام خوبی دوست عزیزم خیلی کم می بینمت به امید دیدار وبلاگ

 خیلی با حالی جور کردی با تشکر.

 وب سایت
 

  خب بالاخره نمردیمو مهدی خان هم بهمون سر زدن اخه مهدی جان با وجود دوستایی مثل تو مگه کسی جرات میکنه بهم تو بگه؟خب تو که میدونی موضوع چیه اینجوری راهنمایی میکنی؟
توسط:مهدی عباسپور شاهمرسی

سلام حامد جان . . .
من که از اولشم نفهمیدم تو اصلا از اولش این وبلاگ و چرا باز کردی ؟

انگیزت از ا ین کار چی بود ؟و . . .


حالا هم نمی دونم که بهت کفته بالا چشت ابرو ه که داری بساطت رو

جمع می کنی ؟


بهر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند . . .


اگه باشی که خیلی خوش حال میشیم .(امید وارم فک نکنی که اگه بری

ناراحت می شیم . . نه از این خبرا نیس .)



به حال موفق و موید باشی . . .

 

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

اما کامنت بعدی هم خیلی قابل تامله راستش من مطمئن

باشین هر تصمیمی که بگیرم

 مطمئنن عمل میکنم یعنی ۱۰۰٪ مطمئنم تقریبا تصمیمو

گرفتم

اما چشم یه بار دیگه روش فکر میکنم


خب این کامنتم دوست عزیزم آقای عسگر جان گل محمدی به آذری نوشتن که  بازم

ازش ممنونم

اولا از اینکه حوصله کردین و و قت گذاشتین و برام کامنت گذاشتین ممنونم دوما یه معذرت خواهی بده کارم بابات اینکه یه چند روزی فرصت نکردم نحوه نمایش کامنتتونو عوض کنم بعدشم به نکات خوبی اشاره کردین و اینکه آیا تصمیم جدیه یا نه ؟و اصلا اهمیت وبلاگ نویسی چیه؟بازم ازتون ممنونم ضمنا تو پرانتز یه چیزی نوشتن که شما نخونین بهتره چون واسه ما که مایه دلگرمیه که چند نفر خزءولات ما رو میخونن (ضمنا نمیدونم املای خزولات درسته یا نه اگه کسی میدونه به منم بگه)

نوشته شده توسط:ریحانه-ب

نمی دونم تصمیمت چقد جدیه اما فک می کنم بلاگ نویسی صرف نظر از وقتی که می گیره اگه تو اوقات فراغت نوشته بشه,یه منبع انرژی فوق العادس! اگه به همین راحتی اینجا و دوستاتو رها کنی فقط به خاطر اینکه از گذشته پشیمونی یا تصمیم جدی برای درس داری,نتیجش فقط دلتنگیه و پشیمونی بیشتر!
گاهی اوقات اگه این وبلاگ برای حرف دل گفتن و ارتباط با دیگران نباشه , من که فکر میکنم آدم از غصه دق میکنه! (البته اگه چون تویی رو نداشته باشه)
موفق باشی

توسط :عسگر

سلام یاخشی سان شرمنده ایندی هئچ سوزوم یوخدی دیه

ام ولی سورا چوخ مزاحیم

اولاجاغام در ضمن سایتین چوخ چوخ جالیبدی موفق اولاسان

پیش پیش مبارک سی یو لی تر

خب این کامنتم سر کار خانم راضیه ح لطف کردن گذاشتن که خیلی وقت بود به قول خودشون به وبلاگ ساحل آراز تشریف نیورده بودن

به هر حال 3 بار کامنت گذاشتن و مثل همیشه با دقت خوندن اینو از کامنتایی که گذاشتن میشه حس کرد بازم ازشون ممنونم ضمنا چون ایشونم خودشون اهل وبلاگ نویسین یه جورایی آخر نظرشون به طور غیر مستقیم فرمودن که ادامه بدیم وبلاگو بازم از لطفتون ممنونم که همیشه به وبلاگ حقیر و درپیت ما سر میزنین

 

نوشته شده توسط:راضیه-ح

سلام میبخشی یه مدت کامنت نذاشتم اما پست هاتونو میخوندم من فکر میکنم شما میمونی و گاهی یه پستی میذاری اخه ترک دنیای مجازی سخته میبخشی فینگیلیش نوشتمخودت به فارسی برگردون(که البته من خودم همینجا ازشون ممنونم همینم زیاده)شاد باشی

اما در قسمت دوم کامنتاشون فرمودن:

راستی تولد ساحل آرازو تبریک میگم

و در آخر فرمودن

البته قابل توجه دوستان محترمم

راستی چرا این دوستات شلوغش کردن خوبه خودت گفتی من آپ میکنم اما نه مثل قبل بابا شما کی گفتی دیگه آپ نمیکنم ؟گفتی تا آخرای سال اینا آخرین آپ هامه

 اما کامنت آخری که امشب میذارم تو بلاگ البته امشب که نه الان فرداست یعنی همون امروز فردای خودمونه ماله خانم زینب -؟هست که وبلاگ خیلی خوبی دارن هر چند من خودم خیلی وقته که بهشون سر نمیزنم ایشونم البته بعد از مدتها تشریف اوردن و به ما سر زدن منتظر کامنتای بعدیتون هستم

نوشته شده توسط زینب-؟

سلام
چه خبر؟
خب یه سری جواب کامنتات که تو پستت دادی رو خوندم.
امیدوارم همیشه موفق باشی

اما کامنت بعدی که واقعا ازشون ممنونم مربوط میشه به خانم پریسا-ج که واقعا لطف داشتن

 ما لایق این همه لطف نیستیم(البته اینجاشو عین همین مجری های تلوزیونی گفتم)به هر

 حال واقعا ممنونم ازتون

توسط:پریسا

یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت: 19:8

 

با سلام خدمت دوست عزیز و قدیمیه کم آشنا


تو این مدتی که با شما آشنا شدم فکر میکنم یه نفر به

 دوستایه خوبم (که تعدادشون خیلی کمه) اضافه شده.


البته اوایل وقتی بعضی از متنهای وبلاگتونو می خوندم به

نظرم اومد شما یکی از اون مذهبیا هستین که گوششون به

 حرف کسی بدهکار نیست و حرف حرف خودشونه، ولی بعد

کللی به این تصور غلط خودم خندیدم.


یه آرزو و یه نظر براتون دارم


آرزو اینکه دلم می خواد به بهترینا برسین (که لیاقتشو

دارین) و ...(اینجاشو سانسور کردم)


و نظرم البته یه خورده واسه تصمیم گیری زوده ولی خوب

 شما خواسته بودین منم میگم


به نظر من شما شبیه اون فرد بخصوص نیستین ولی نمی

 دونم چه چیزه جالبی تو شخیت اون فرد دیدین که اینقدر

 شما رو به طرف افکارش جذب کره که چندان هم جالب

نیست. (البته این فقط نظر شخصیه منه)


براتون سال خوشی رو آرزو میکنم پر از موفقیت و کامیابی

 
توسط:پریسا

راستی یه خواهشم ازتون دارم اونم این که وبلاگ نویسی رو

 ترک نکنین

 

امیدوارم همونجوری باشم که شما میگین


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14 و ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط مسافر |


چند بایاتی

عزیزیم دوشدی گوزوم

 

کبابا دوشدی گوزوم

 

باخدی سنی گورمدی

 

گوزومنن دوشدی گوزوم

 

 

 عزیزیم گئدر قالماز

 

آخار سو گئدر قالماز

 

وفالی یارا جان قربان

 

بی وفا گئدر قالماز

 

 

 آی چئخدی ایاز اولدی

 

سو ایندی دیاز اولدی

 

گنج عمروم امید گوزلر

 

ساچلاریم آغ,قار اولدی

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14 و ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط مسافر |


منتظرتونم

خوب یواش یواش دیگه داریم به آخرای سال نزدیک

 

میشیم ماه محرم و صفرم که به فرموده حضرت امام

 

 خمینی (ره)دو رکن اساسی پایداری اسلام بودن   ُ  هم

 

 داره یواش یواش تموم میشه و مراسم اربعین حسینی

 

 

 هم بسیار با شکوه تر از قبل برگزار شد .امیدوارم عذاداری

 

 همتون مورد قبول آقا قرار بگیره و این افتخار نصیبون بش

 

ه که یه روزی به زیارت مرقد مطهرشون نایل

 

شیم .انشااله

 

 

اما قرض از مزاحمت و هدف از این پست فکر میکنین چی

 

 باشه؟معمولا رسمه که نزدیکیای سال نو همه یه خونه

 

تکونی حالا تو دفتر کار  بین پرونده ها و الاالخصوص تو

 

منزل همیشه این مورد هستش اما

 

 

یه چیز دیگه که ما هیچ وقت بهش توجه نمیکنیم خونه

 

تکونیه نفسه البته منورم خود حقیقیه انسانه

 

 

اگه ما هر سال بتونیم این کارو بکنیم و بدرستی با حقایق

 

زندگی روبه رو شیم خودمونو بشناسیم و به توانای

 

هامون ایمان بیاریم و مهمتر ازاین اینکه بتونیم تصمیم

 

درست بگیریم و بتونیم خودمونو به نحو

 

احسن تغییر بیم اون موقع است که خودمون هم همراه با

 

سال جدید متحول میشیم

 

 

اما بازم مثل همیشه انقدر حاشیه رفتم که اصل مطلب

 

یادم رفت

 

راستش غرض از این پست این بود که من این روزا به همه

 

 

 

دوستایی که میبینم الاالخصوص اونایی که اهل وب و

 

اینترنتن گفتم که هر کی هر نظری نسبت بهم داره بگه هر

 

 انتقاد تندی هم که باشه من تو وب میذارم البته ازشون

 

خواستم با اسم مستعار مسافر یا ساحل

 

 آراز یا همون حامد سابق باشه البته اگه زحمتی نیست

 

 

منتظر نظراتتون هستم(هر چند میدونم یه تعداد از دوستان

 

 نخونده کامنت میذارن)ولی از اونا هم ممنونم

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1386/12/11 و ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط مسافر |


در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
چگونه مرگ قناری را به گوش دگران رسانم

در آنجا که دوست داشتن برای دوست نیست و هر کلامی درآغاز

وداع را درپی خواهد داشت


در آنجا که قلم تنها برای نوشتن است نه آفرینش


و نوشتن تنها در کاغذ است

چگونه مرگ قناری را به گوش دگران رسانم


ای قناری مرد، عشق مرد ، زندگی مرد


و من تنها عزادار او هستم و تو نیز تنها نظاره گر منی که مانده ای


ببین چگونه بیان به تسخیر کلام درآمده


ببین چگونه نا امیدی بر امید سلطه افکنده


تو تنها معلم امید من بودی که نیز نا امید شده ای


و روزی خواهی رفت


اشک ریزان


در شبی که هر گز طلوعی ندارد


در روزی که روشنی ندارد


من تنهایم و بی تو تنها می میرم.


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07 و ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط مسافر |


مسافر
راستش این روزا خیلی با خودم کلنجار رفتک که وبمو آپ کنم یا نه موندم ادامه بدم ؟یا کلا

 بعد ۲ سالگی وبلاگ حذفش کنم بره پی کارش

ای بابا آخه تو رو چه به وبلاگ نویسی ؟ای خدا اصلا این وب نویسی دیگه چه صیغه ای بود؟

چقدر از وقتمو تلف میکنه خدا میدونه !همش وب گردی و .......

 انگار نه انگار که آینده هم ممکنه مهم باشه اره آینده ی دوری که خیلی به حال نزدیک

 تره هر چقدر میگذره بیشتر به آینده نزدیک میشم و میتونم حسش کنم لمسش کنم و به

 خاطر زمان های سوختم حسرت بخورم حسرت روزای اول ترم که هنوز هیچ چیزی شروع

نشده بود هنوز همون بچه دبیرستانیه پر انرژی و جسور و لجوج (البته برای حل مسئله) بودم

اخ که با چه شور و شوقی میخوندیم حسرت کلاسای درس آقای هوشی با اون طرز بیان

 شیرین ریاضیاتش و البته کل کلش با پرسپولیسی ها

وای که زمان خیلی زود واسم مرد چقدر این روزا حسرت حل یه مسئله ناقابل ریاضیات ۱ و

۲ رو میخورم

چقدر خودمو حقیر میبینم و چقدر حسرت روزاییرو میخورم  که با مطالعه کتاب های چرند

بهترین سالهای عمرمو و آینده مو از دست رفته میبینم

آخه یکی نیست بگه واسه چی میخونی ؟الان چه وقت داستان خوندنه؟روز نامه ها هم که

 همیشه یه چیز واسه نوشتن دارن یا صحبت از قتل و زور گیریه یا چرندیات وزرای آمریکا یا

مقالات تاریخی و اجتماعی که همشونو بعدا میشه به سادگی تهیه کرد اما عمر رفته چی؟

میتونی دوباره به همون موقع برگردی؟

میتونی با عبور از دروازه زمان برگای زندگی تو ورق بزنی و دوباره از اول مشقتو بنویسی؟

ای خدا

                    

نمیدونم باید به خاطر آیندمم که شده بخونم من هنوزم فرصت دارم تنها زمانی دیر میشه که

مرگ به سراغ آدم بیاد ولی فعلا که زندم و این فرصتو دارم

مگه من چیم از ارشدا کمتره ها؟یا از دکترا؟نه هیچی!نه !نه!نه!

من باید بخونم آینده در انتظار منه و امید ها و آرزو هایی که دارم

همشون منتظرمن نمیدونم ولی به خاطر دلگرمی هم که شده میخوام بخونم باید بخونم

همین

من از دوستایی که این مدت بهم سر میزنن همین جا تشکر میکنم اما فکر کنم اینا آخرین

آپ های من باشه احتمالا تا آخر سال !

شاید البته بعضی وقتا  فرصت کنم یه چیزایی بنویسم اما نه دیگه مثل قبل دنبال مطلب نمیخوام

بگردم(اینو گفتم بعدا نگین که فلانی گفته بود میره بعد اما مدام آپ میکنه و این حرفا ) نه

 نمیخوام فرصت این کارو داشته باشم من خیلی عقبم خیلی

واسم دعا کنین که به دعاتون خیلی محتاجم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06 و ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط مسافر |


ای کاش میتوانستم بگویم از نگفتنی هایم


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط مسافر |


دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست

دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست

گل سرخ

 

 

سلام آقا جان!

باز هم جمعه  رنگ خون شد و من،

 هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟

همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه...

کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است

 که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد.

همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است...

آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار

 هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن...

به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده...

شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده...

بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند...

 شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!...

بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی

آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید...

بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود...

ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی..

 از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

 

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز      هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی      دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

 

 نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم.... سیاهی... سیاهی...

شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام...

تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام...

می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟

اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر،

مگذار غرق شوم...

اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته...

نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام...

دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم...

قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده

 که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند

آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده...

 همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا..

 همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است...

همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم!

 توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا...

روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».

 

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1386/11/26 و ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مسافر |


معرفی یک هکر بازنشسته
خدمت همه ي دوستان خوبم سلام عرض ميکنم تو پست قبلي با کمال مسرت گفته بودم که

 خوشبختانه اين ترم مشروط نميشم


ولي خوب هميشه شانس با آدم یار نيست اين دفعه با اينکه تو درس توپولوژي که فقط 45

دقيقه کلاس رفته بودم


به کمک خدا تونستم پاسش کنم اما جالب اينکه  درس جبر با اينکه اين دفعه ياد گرفته بودم

 اما به دليل عدم تمرين لازم دوباره تو اين درس افتادم تا


به قول قديميا که ميگن تا 3 نشه بازي نشه ما هم واسه 3ومين بار و اين بار بازم با يه استاد

ديگه ور دارم البته هنوز اين درسو انتخاب نکردم


بگذريم الان که دارم اين مطالبو ميتايپم بيرون دونه هاي سپيد برف آروم آروم دارن رو زمين

فرود ميان ميشه گفت  اين اشکاي زمستونه که يواش يواش داره  برو زمین میچکه آخی 

زمستون

زمستون و


باز زمستون


اي خدا


اصلا قرار نبود راجع به اين مسايل حرف بزنم نه قرار نبود
 
اينکه آدم هميشه يه حرفي واسه گفتن داشته باشه و نتونه بگه چقدر سخته


حتي نميشه با خيالات هم به آينده سفر کرد آينده رو ديد و از حقيقت هاش لذت برد


و باز در آخر از یه موضوع دیگه به جاش صحبت کنه


آره قبول دارم زيادي دارم چرت و پرت ميگم نوشته هام نه تنها احساسي نيست بلکه ديگه از

اون ريتم هميشگي هم خارج شده


بگذريم اصلا ميخواستم راجع به يکي از دوستام بنويسم خودش گفته بنويس


مهدي  يکي از اونايي که خيلي با هم رفيقيم  یا به قول بچه ها خیلی با هم مچیم

اين روزا يه وب باز کرده البته اصلش ماله مسعود جانه


که هفته پيش وبش تو روزنامه جام جم به عنوان پرطرفدارترين سايت برنامه نويسي معرفي

 شد هست که مهدي هم يکي از نويسندهاشه


و يه کلبه محقري اونجا واسه خودش سر و پا کرده و به وب نويسي رو اورده


مهدي خودش گفته راجع بهش حرف بزنم منم خوب ميگم


مهدي عباسپور شاهمرسي متولد 1365 که اين 65 تو همه پسورداش به کار ميگيره +عدد


43که اينم بخشي از شماره شناسنامشه


خودش تو اون وب گفته هکر بازنشسته اما از من ميشنوين خيلي حرفاشو جدي نگيرين


آخرين شاه کارش هک وبلاگ برو بچ آماري ها بود که حتي صداي مدير گروه آمار رو در اورد


آخر مرام در عين بيمرامي


آخر خوش قولي در عين سر کار گذاشتن


يه زماني همه ي دانشکده از دست کاراش  شاکي بودن فکر کنم آه اين عده دامنشو گرفت و

 آيديه سابقش


m_daniz
به دست يه سايت روسي  که میخواست عضو شه تو اون هک شد


مهدي بسه يا بازم بگم؟


اولين بار تو آزمايشگاه فيزيک ديدمش و با هم همگروه شديم


بنده خدا از دستم چي ميکشيد ؟و من از دست اين زرنگ بازي هاش!


تازه به اين اضافه کنين جناب دکتر فولادي رو که هميشه عادت داشت يه بار همه رو سياه

کنه


وقتي ميديد به جاي آزمايش همش ميگيم ميخنديم می اومد و با اون لحن خاص حرف زدنش

  که مختص خودش بود بعد ضايع کردنمون


ميگفت نخوندين اومدين اينجا بعدشم میگن دانشجویین مثلا !


یکی نبود بگه آخه عزیز من وقتی هیچی از آزمایشه نمیفهمیم وقتی این آزمایش مربوط به

فصل 16 فیزیکه


وقتی از استاد فیزیکمون میپرسیم به استاد آزمایشگاه ما رو پاس میکرد خوب


چی کار میکردیم؟
!
مهدي بسه؟يا بگم؟


خلاصه کنم


مهدي از اون بر و بچ باحاله رياضيه که


اگه بگین ساحل آراز منو معرفی کرده حتما از خجالتتون در میاد


البته از نوع خودش

مهدی جانو خیلی دوست داریم و هر کسی بهش خوبی کنه انگار به من خوبی کرده  و کسی

 هم بهش بدی کنه به من بد کرده

توصيه ميکنم به وبش سر بزنين آدرسشم اينه

مهدی عباسپور شاهمرسی(هکر باز نشسته)

 

راستی الان یه کاری پیش اومد مجبور شدم یه سر برم بیرون وای نمیدونین چه خبره به قول

 فردوسی پور زمستون چه میکنه!


 دونه های برف زیر چراغ تیر چقدر زیبا دیده میشدن


چقدر خوب همه جا یکدست سپید پوش شده بود و سکوت تنها چیزی بود که زمستون داشت

 با همه ی وجودش فریاد میزد

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22 و ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط مسافر |


دهه فجر بر فجر زنده داران مبارک

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 و ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط مسافر |


زمستان و امتحان و کربلا
سلام به همه ی دوستان فصل امتحاناتم به سلاتی تموم شد البته نه برا ما که باید دوباره

همون درسا رو یه ترم دیگه پاس کنیم اما خب امیدوارم که شما موفق بوده باشین

راستش رو بخواین این بار با اینکه ابر و باد و .. همه و همه دست به دست هم دادن تا ما این

 ترم اقلا مشروط نشیم اما برا اونی که روحیه درس خوندن نداره همه ی اینا کار بیهوده ای

این همه خدا خدا کردیم که چند روزی بیشتر بهمون فرصت بدن بعدشم که ۲ هفته عقب افتاد

باز روز از نو روزی از نو

کاش هیچ وقت در آرزوی این کاش گفتنا نشیم

به هر حال این روزا بعد از اون سرمای وحشتناک که به طور سراسری تو کشورمون حاکم بود

ما از الان شاهد رایحه دل انگیز بهاری هستیم هر چند تا همین چند دقیقه پیش هم برف میومد

 اما دیگه نه تنها اون سرما نبود بلکه عطر دلانگیز بهاری رو میشد از تک تک بلورای برف دید

زمستون ۸۶ هم داره یواش یواش تموم میشه فصل محبوب  من

اگه پاییز پادشاه فصلها باشه خب منم میگم زمستونم سلطان بلا منازع فصلهاست

البته با این تفاوت که فقط ۳ ماه حکمرانی میکنه اما با اقتدار کامل

و بعد با کمال احترام جای خودشو به بهار میده و سبزی و نشاط و شور و غوغای قیامت جاوید

فصل زنده شدن و جان گرفتن دوباره طبیعت و  آغاز تلاشی نو برای ادامه جریان رود خونه زندگی

وای که چه قدر خستم خیلی خستم خیلی دوست دارم بعد از مدتها برم مسافرت تا شاید یه

 خورده حال و هوام عوض شه یه انرژی تازه بگیرم و بعد .......

راستی صحبت از سفر شد دیروز والدین یکی از دوستای خوبم راهی سرزمین حماسه ساز  و

پیروزمندان جاودانگی تاریخ سرزمین رشادت و دین و ایمان یعنی کربلای معلا شدن

لطفا برا اونام دعا کنین تا به سلامت برن و بیان و باز در کنار خونواده محترمشون باشن

ایشالا قسمت شه  ما هم به  زیارت مرقد سرور و سالار شهیدان  حضرت امام حسین

 (َع)بریم

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10 و ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط مسافر |


دسته میلیونی حسنیه اعظم زنجان
 دسته میلیونی حسنیه اعظم زنجان


اجتماع میلیونی مردم ایران در دسته حسنیه اعظم زنجان همواره جلوه های خاص از عشق و وفاداری مردم به خط سرخ شهادت و قیام کربلا است. مردم از اقصی نقاط کشور و حتی بسیاری از کشورهای خارجی برای شرکت در این حرکت میلیونی به شهر زنجان می آیند تا خود را در دریای خروشان عزداران اباعبدالله بیابند.


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1386/10/29 و ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط مسافر |


امام حسين(ع) از نگاه مولوي
پرفسور سيد سلمان صفوي
السلام عليک يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار.

حماسه معراج خونين عاشقانه سالار شهيدان، حضرت ابي‌عبدالله امام حسين ـ عليه‌السلام ـ سلاله پاک رسول اکرم خاتم النبيين حضرت محمد مصطفي ـ صلوات‌الله عليه ـ در آثار مولانا در سياق (context) و چهارچوب (framework) توحيد و «سير محبي» به سوي توحيد ربوبي، معني و مفهوم پيدا مي‌کند. حضرت حق ـ جل جلاله ـ رب حسين است و «سلطان عشق خونين»، مربوب حضرت محبوب است.

مثنوي مولانا، کتاب «توحيد» است و سير عاشقانه به سوي حضرت هوالاول والاخر و الظاهر و الباطن. (3 ـ حديد) و کتاب ديوان کبير کليات شمس تبريزي مولانا «عشق نامه» اوست؛ «يا انيس من لا انيس له»؛ «يا من لا يرغب الا اليه»؛ «يا خير المرغوبين» (دعاي جوشن کبير).
مولانا در اين دو کار بزرگ خود، به حماسه امام حسين (ع) از ديد عرفاني پرداخته است. در اين وجيزه به روايت مولانا از امام حسين (ع) در چهار غزل کليات شمس و يک حکايت از مثنوي پرداخته مي‌شود.

کليد واژه‌هاي فهم مقام منيع و بي‌نظير سيدالشهد حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ در مثنوي و ديوان شمس عبارتند از: عشق ـ عاشقي ـ شهيد ـ شهادت ـ فدايي ـ بلا ـ مرگ ـ پارسا ـ فنا ـ قا ـ خسرو دين ـ خسرو غيب ـ وصل ـ دوست ـ پيشتازان و طلايه‌دار سلوک ـ زندان ـ عاشورا ـ کربلا ـ يزيد / فراق ـ شمر ـ عزا ـ تقابل کاراکترها و صفات و خصايل.

در آثار مولانا، عموما شهيد و حسين مترادف يکديگرند و حتي مي‌توان گفت که واژه گلگون شهيد و مقام عظماي شهادت به اصطلاح فني انصراف دارد بر شخصيت جامع و يگانه امام حسين که انسان کامل است.
از نگاه مولانا، حضرت سيدالشهدا (ع) از سوز و شوق دل الهي‌اش، هر لحظه طلب استعلاي وجودي مي‌كند و حضرت محبوب، آواز قبول وصال سر مي‌دهد؛ «دل» في حد ذاته عرش پروردگار است و او نيز همچون حسين در پي سفر و معراج به مبدأ اعلي است. در غزل 230 کليات شمس، امام حسين (ع) سنگ محک و معيار است که دل که جايگاهي است رفيع و همه اعمال و احوال و مقامات وجودي آدمي به آن بستگي دارد، به حسين تشبيه مي‌شود، نه آن‌که حسين به دل تشبيه شود. از نظر عرفا در نظام هستي خلاصه موجودات «آدمي» است و خلاصه آدمي «دل» است.(نک: شيخ صفي‌الدين اردبيلي ـ صفوه الصفا ـ ص443) و تنها بيت دوم اين غزل، کافي است براي بيان نهايت سرسپردگي و شيفتگي مولانا به امام حسين (ع). در مقابل چنين مرتبه متعالي، يزيد و سمبل کامل جدايي و دوري از حضرت حق ـ جل جلاله ـ است.

شهيدان قافله کربلا، سمبل اعلاي شهيدان تاريخند که مقامات سلوک خونين عاشقانه خود را در دشت پر بلاي امتحان خونين الهي در کربلا، سرافرازانه گذراندند. آنان به ظاهر مرده‌اند، اما در واقع به زندگي اعلاي طيبه در عالم غيب ـ که برتر است از عالم ظاهر ـ استعلا يافته‌اند. مولانا در اينجا شهيدان کربلا را نمونه متعالي آيه شريفه قرآن در باب شهدا برمي‌شمارد؛ و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (169ـ آل عمران).
کاروان شريف اسراي کربلا از نظر دشمن که محجوب و بعيد است از سلطان وجود اسيرند، اما بر خلاف اين کوردلان آنان «شاه مقام قرب دوست»ند؛‌ مقامي که بين آنان و حضرت محبوب، هيچ مانعي نيست.

از نظر عرفا، بهشت دو نوع است: عام و خاص. بهشت عام، بهشت اکل و شرب و مناکحه است که از براي بندگان عام است، اما بهشت خاص، مقام لقا و وصال و مشاهده حضرت حق تعالي است که بهشت بند گان خاص است. (شيخ صفي‌الدين اردبيلي ـ صفوه الصفا ـ ص 437 ـ 438). مولانا، امام حسين و شهيدان کربلا را مقيمان بهشت وصال حضرت دوست که بهشت بندگان خاص است، معرفي مي‌کند که قفس دنيا را شکسته‌ و پرواز ابدي کرده‌اند به کوي دوست. توانگر شکوفه وصال سيدالشهدا، شهره آفاق شده و او خورشيد فروزان و به ثمر نشسته محفل واصلان محبوب است. امام حسين (ع) به اين مقام والا رسيده است، چون ريشه درخت وجود مبارکش، توانگر شده است از ذات اقدس الهي.


ز سوز شوق دل همي زند عللا که بوک در رسدش از جناب وصل صلا
دلست همچو حسين و فراق همچو يزيد شهيد گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا
شهيد گشته بظاهر حيات گشته به غيب اسير در نظر خصم و خسروي بخلا
ميان جنت و فردوس وصل دوست مقيم رهيده از تک زندان جوع و رخص و غلا
اگر نه بيخ درختش درون غيب مليست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا
خموش باش و ز سوي ضمير ناطق باش که نفس ناطق کلي بگويدت افلا
کليات شمس تبريزي: غزل 230


در غزل 2102 کليات شمس مولوي، اشاره کوتاه اما پر مغز مي‌نمايد به اصل منيع «فنا در توحيد فعل» و مي‌گويد رمز نبودن فرق ماندن و رفتن براي حسين آن است که او چون به مقام فناي توحيد فعل رسيده است، اراده و فعلش مستهلک در توحيد است. او تسليم اراده و تدبير الهي است. (نک: صفوي ـ سيد سلمان ـ تهران ـ 1386).

حسين و شهدا با دوري جستن از آرزوها و اميال نفساني با ساحت عشق آشنا شدند. او فدايي معشوق است و خون خود را در اين معاشقه بر آستانه محبوب مي‌ريزد، چرا که براي او مسئله بودن يا نبودن نيست، بلکه مسئله فناي عاشقانه است. (نک: شکسپير ـ هملت). حسين و عاشقان حسيني صفت در پي بلا و سختي‌ها و مشکلات وجودي‌اند در برابر عوام و واماندگان که فراري از تدبير الهي‌اند.
مولانا در اين غزل نيز با روش مطالعه مقارنه‌اي، کوشش مي‌کند فهم بهتري از حسين و عاشقان حسيني و «واماندگان» راه حماسي کربلا نشان دهد.

چيست با عشق آشنا بودن بجز از کام دل جدا بودن
خون شدن خون خود فرو خوردن با سگان بر در وفا بودن
او فدائيست هيچ فرقي نيست پيش او مرگ و نقل يا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باش جهد ميکن به پارسا بودن
کين شهيدان ز مرگ نشکيبند عاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گريزي تو ترس ايشان ز بي بلا بودن
شيشه مي گير و روز عاشورا تو نتاني به کربلا بودن
کليات: غزل 2102

اما طولاني‌ترين و مشهورترين غزل مولانا در باب عظمت و علو مقام حسين و شهيدان کربلا، غزل 2707 کليات شمس است. مطلع غزل شهيدان الهي و بلاجويان معاشقه کربلايي است و پايان آن به زيبايي ارجاع است به انسان کامل و خورشيد موعود که شاهد است و ناظر و اصل نزول انوار الهي است در عالم ممکنات.

در اين غزل، شهيدان و عاشقان مترادفند. شهيدان به ياري تجرد وجودي و معرفت که مقدمه عاشقي است و «بال‌هاي عاشقي» از مرغان هوايي نيز بهتر پرواز در ساحت حضرت دوست مي‌کنند. «يحبهم و يحبونه» (54 ـ مائده). آنها شاهان عالم غيبند و به كمك عشق باب‌هاي عوالم پنهان را گشوده‌اند. يکي از رمزهاي توفيق آنها در پرواز عاشقانه رهايي از انواع خود است. آنها ار آن جهت که فاني و باقي در :عقل عقل» شده‌اند در ناکجاآبادند. (نک ـ صفوي ـ سيد ـ لندن ـ 2007).

از بيت پنجم غزل رابطه شهيدان واصل را با سالکان بيان مي‌کند. رهايي شهيدان اثر وجودي در رهايي ديگر سالکان نهاده است. آنها با شکستن در زندان تو در توي طبيعت و نفس خود، باب مخزن اسرار الهي را گشوده‌اند. اول نفي است و سپس اثبات.«لا اله الا الله». «لا اله الا هو»(255 بقره) «لا اله اله انت». شهيدان که واصل به محبوب شده‌اند و حسين که سيد و سالار آنهاست، نواي فقيران و درويشان کوي دوستند.

شهيدان حسيني مقيم درياي وجود بيکران حضرت واجب الوجوداند که اين عالم تجليات اسما و صفات اوست. هوالله الخالق الباري المصور له الاسماءالحسني يسبح له ما في السوات والارض و هو العزيز الحکيم. (24 ـ حشر) « الله لا اله الا هو». «لا اله الا انت» که در روز الست آشنايش بودند.«الست بربکم؟ قالوا بلي». (173 ـ اعراف) در بيت هشتم مولانا اشاره به يکي از اصول عرفان نظري مي‌کند که مي‌گويد انواع دنياهاي عالم ناسوت هيچ اندر هيچ است و توخالي و گذرا و ميراست. سپس مبتني بر آن آدميان را به عرفان عملي دعوت مي‌کند. آن‌گاه گويي پيام امام حسين (ع) را مي‌دهد که اي مدعيان اگر از قبيله ماييد و کربلاييد، اهل صفا باش و دل را منور به نور خدا بگردان.

کجاييد اي شهيدان خدايي بلا جويان دشت کربلايي
کجاييد اي سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوايي
کجاييد اي شهان آسماني بدانسته فلک را در گشايي
کجاييد اي ز جان و جا رهيده کسي مر عقل را گويد کجايي
کجاييد اي در زندان شکسته بداده وامداران را رهايي
کجاييد اي در مخزن گشاده کجاييد اي نواي بي نوايي
در آن بحريد کين عالم کف اوست زماني بيش داريد آشنايي
کف درياست صورت‌هاي عالم ز کف بگذر اگر اهل صفايي
دلم کف کرد کين نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مايي
برآ اي شمس تبريزي ز مشرق که اصل اصل هر ضيايي
کليات: غزل 2707


مولوي در داستان شيعيان حلب در دفتر ششم مثنوي ابيات 777 ـ 805 به بيان عظمت معنوي و بلندي تبار و صفات برجسته امام حسين و آسيب‌شناسي برخي از عزاداران حسيني مي‌پردازد و بيان مي‌کند که غصه قصه حسين براي هر که به راستي پيرو خداوند و رسول خدا باشد، بس عظيم است، زيرا هر که حضرت محمد را دوست دارد، بايد امام حسين را نيز دوست داشته باشدو هر که حسين مني و انا من حسيني؛ قدر عشق گوش عشق گوشوار. همچنان که آدمي گوش را دوست دارد، گوشواره را نيز دوست دارد؛ ‌گوش کنايه از حضرت محمد(ص) و گوشواره کنايه از امام حسين (ع) است. عزاداري و تعظيم شعاير روح پاک سيد الشهدا از نظر مؤمن از صد طوفان نوح نيز مشهورترست.
 
مولوي در دو بيت 791 و 792 با تأکيد بر لفظ مؤمن وکيفيت نسبت آن با حسين تولاي حسين (ع) و تبري جستن از دشمنان امام حسين (ع) را از نشانه‌هاي ايمان و مؤمني معرفي مي‌کند؛ گويي، مولانا به اين پاره زيارت عاشورا نظر داشته است: يا ابا عبدالله لقد عظمت الرزيه و جلت و عظمت المصيبه بک علينا و جميع اهل الاسلام. يا ابا عبدالله به درستي بزرگ است سوگت و سترگ است و عظيم است مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام.
 
 از حسين به نام روح سلطاني و شاهنشاه ياد مي شود که با توجه به بقيه اشعار مولانا و سياق گفتمان سوم دفتر ششم که داستان مذکور، بخشي از آن است، مقصود سلطان عشق است. (نک: صفوي ـ سيد سلمان ـ 1386) و همچنين حسين «خسرو دين» خوانده مي‌شود. هيچ‌يک از صحابه و خلفا را مولوي به اين لقب نخوانده است. امام حسين (ع) نمونه اعلاي عاشق صادق واصل است. او خسرو دين است و شاهنشاه عاشقان است که از قفس دنيا رها شده و استعلا يافته است به عالم غيب.

سپس مولانا مي‌گويد: اي عزاداران بر خود بگرييد که فرسنگ‌ها از ارزش‌هاي حسيني دوريد. شما بر حسين مگرييد، در حالي که بايد بر قلب و ايمان خرابت نوحه کني که وابسته به مزخرفات اين دنياي دني‌ شده‌ايد. سپس پاسخ مدعيان دروغ دينداري را مي‌دهد و مي‌گويد: دينداري نشانه دارد؛ از جمله نشانه‌هاي آن «توکل»ـ «جانبازي» ـ «بي نيازي» ـ «فرخي معنوي» و «بخشندگي» است که در شما يافت نمي‌شود. اگر حسيني هستيد و از شراب عشق الهي نوشيده‌ايد، چرا آثار در اعمال و رفتارتان ديده نمي‌شود؟

روزِ عاشورا نمي‌داني كه هست ماتمِ جاني كه از قرني بِه است
پيشِ مؤمن كَي بُود اين غصّه خوار قدرِ عشقِ گوش عشقِ گوشوار
پيشِ مؤمن ماتمِ آن پاك روح شهره‌تر باشد ز صد طوفانِ نوح
ب790 ـ 793 ـ دفتر ششم مثنوي

پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان ز آنكه بَد مرگي است اين خوابِ گران
روحِ سلطاني ز زنداني بجَسْت جامه چه درانيم و چو خاييم دست
چونكه ايشان خسروِ دين بوده اند وقتِ شادي شد چو بشْكستند بند
سوي شادُرْوانِ دولت تاختند كُنده و زنجير را انداختند
روزِ مُلك است و گَش و شاهنشهي گر تو يك ذرّه از ايشان آگهي
ورنه اي آگه بَرو بر خود گِري ز آنكه در انكارِ نَقل و مَحشري
بر دل و دينِ خرابت نوحه كن كه نمي‌بيند جز اين خاكِ كهن
ور همي بيند چرا نبْود دلير پُشْتدار و جان سپار و چشم سير
در رُخت كو از مَيِ دين فرّخي گر بديدي بحر كو كفِّ سخي
آنكه جُو ديد آب را نكْند دريغ خاصّه آن كاو ديد آن دريا و ميغ
مثنوي ـ دفتر ششم ـ ب 795 ـ 805

مولانا در غزل 436 کليات شمس فروزانفر برابر با غزل 181 کليات شمس استاد دکتر توفيق سبحاني، برخي ديگر از نشانه‌هاي عاشقان راستين را بيان مي‌کند که عبارتند از: جوشش ابدي ـ اشک شوق و فراق و وصال ـ مراقبه ـ استشمام بوي جام الهي ـ وفا و ياري ـ طالب لطف الهي ـ زهد و تقوي و استقامت؛ اللهم الرزقنا.


گفتا که کيست بر در؟ گفتم: کمين غلامت گفتا: چه کار داري؟ گفتم: مها سلامت
گفتا که: چند راني؟ گفتم: که تا بخواني گفتا که: چند جوشي؟ گفتم که: تا قيامت
دعوي عشق کردم سوگندها بخوردم کز عشق ياوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا: براي دعوي قاضي گواه خواهد گفتم: گواه اشکم زردي رخ علامت
گفتا: گواه جرحست تر دامنست چشمت گفتم: به فر عدلت عدلند و بي غرامت
گفتا: که بود همره؟ گفتم خيالت اي شه گفتا: که خواندت اينجا؟ گفتم که: بوي جامت
گفتا: چه عزم داري؟ گفتم وفا و ياري گفتا زمن چه خواهي؟ گفتم که لطف عامت
گفتا: کجاست خوشتر؟ گفتم: که قصر قيصر گفتا: چه ديدي آنجا؟ گفتم: که صد کرامت
گفتا: چرا خاليست؟ گفتم: ز بيم رهزن گفتا: که کيست رهزن؟ گفتم: که اين ملامت
گفتا: کجاست ايمن؟ گفتم که زهد و تقوي گفتا: که زهد چه بود؟ گفتم: رو سلامت
گفتا: کجاست ايمن؟ گفتم: به کوي عشقت گفتا: که چوني آنجا؟ گفتم: در استقامت
خامش که گر بگويم من نکته‌هاي او را از خويشتن برآيي ني در بود نه بامت

جمع‌بندي:

از ديدگاه مولانا شهيدان عاشقند. امام حسين (ع) سيد و سالار و شاه شهيدان است. شهيدان پا بر نفس اماره گذاشته‌اند و از خودخواهي و اميال دنيوي جدا و در حضرت حق فاني شده و در حضرت محبوب به مقام بقا رسيده‌اند.

کليد واژه‌هاي صدر مقاله، بيانگر جغرافياي فکري ـ هندسه معرفتي و کهکشان وجودي امام حسين نزد مولانا جلال الدين بلخي خراساني است؛ فاعتبروا يا اولي الابصار.

به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل دمي الهام امر قل دمي تشريف اعطينا
کليات ـ 54
ابتر بود عدويش و آن منصبش بماند در ديده کي بماند گر در فتد در و خس
کليات1211

اللهم ارزقني شفاعه الحسين يوم الورود و ثبت لي قدم صدق عندک مع الحسين و اصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام.
 
*دانشگاه لندن Philosophy@iranianstudies.org

منابع:

1. قرآن مجيد
2. زيارت عاشورا
3. مولانا ـ جلال الدين ـ کليات شمس تبريزي ـ ويراسته فروزانفر ـ بديع‌الزمان ـ تهران ـ 1384.
4. مولانا ـ جلال الدين ـ ديوان کبير کليات شمس تبريزي ـ نسخه قونيه ـ سبحاني ـ توفيق ـ تهران ـ 1386.
5 . مولانا ـ جلال الدين ـ مثنوي ـ نيکلسون.
6. صفوي ـ سيدسلمان ـ تشيع معنوي مولوي ـ تهران ـ 1385.
7. صفوي سيدسلمان ـ ساختار کلي دفتر ششم مثنوي مولوي ـ کنفرانس بين‌المللي مولوي ـ تهران ـ 1386.
8. صفوي ـ سيدسلمان ـ ساختار کلي دفتر سوم مثنوي مولوي ـ کنفرانس بين‌اللملي استانبول ـ 1386.
9. ابن بزاز اردبيلي ـ صفوه الصفا ـ در احوال شيخ صفي‌الدين اردبيلي ـ تصحيح ـ طباطبائي مجد ـ غلامرضا ـ تهران ـ

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24 و ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط مسافر |


وجه تسميه كربلا
بعضى گفته اند: كربلا مشتق از كَربَله ، بفتح كاف و باء موحده بر وزن عنفله ،بمعنى رخوت

 و نرمى است ، يقال به كربله (اى رخوة فى قدميه ) بخاطر آنكه خاك كربلا نرم بود0 و يا از

 كربلا است بمعنى ((الخالص الزّكى يقال كَربَل الحِنطَة اِذا انفّاها فسميت بذلك لان ارضها

خالصة طيَّبة )) و يا از كربل بر وزن جعفر است . و كربل نام علفى است كه بسيار سرخ و

برّاق مى باشد زيرا كه از آن علف در آن سرزمين بسيار بود.


البته كربلا مركب است از دو كلمه كرب و بلا و بخاطر كثرت استعمال كربلا شده است . زيرا

كه روايت مى باشد كه بهترين اولاد پيغمبران در آنجا به شهادت ميرسند و سر انور اكثر

ايشان را در آن زمين با لب تشنه بريدند و ملائكه ها هزار سال قبل از شهادت سيّدالشهداء - عليه آلاف التحيّة و الثناء - آن مكان شريف را زيارت ميكردند.
و قد قتل فيها قبل الحسين عليه السلام ماءئة نبىّ و ماءئة سبط و انّها تزفّ الى الجنة

 بطينها و شجرها و جميع ما فيها كما تزفّ العروس ‍ الى ازواجها


ترجمه : و قبل از امام حسين عليه السلام صد پيغمبر و صد نفر فرزند پيغمبر كشته شدند،

در آنجا و آنها ميروند بسوى بهشت و آنچه در بهشت است مانند آنكه عروس بسوى زوجش

 ميرود و جمعى از پيامبران به آنمكان عبور نمودند و متذكّر مصيبت فرزند پيامبر آخرالزمان

 شده و بر هر يكى از آنها در قسمتى كرب وبلا وارد شده است .


بحرالمصائب ص 351.
داستانهايى از زمين كربلا

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24 و ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط مسافر |


آن ماه نور افشان من
توسط:N*Sky

سلام!باز هم در ایام امتحانات طبع شعری ما گل........غنچه کرد!!

 این شعر رو تازه ی تازه گفتم خوشحال میشم "اولین"

کسی باشین که میشنوین!!


(تقدیم به پیشگاه بلند امام زمان)


" آن ماه نور افشان من"


فرسود از جور فلک هم روح ما هم جان ما


بنگر چه کرده مهر تو با این دل ویران ما


جانم نحیف و خسته شد در هجر تو دلدار من


می جستمت در آسمان ای بر زمین سلطان ما


از فصل عمرم پاره کن بشکن تو جام جان من


وانگه دمی با ما نشین ای یوسف کنعان ما


جانم فدای آن کسی کز دوریش فرسوده ام


آن ماه نور افشان من وان گوهر رخشان ما

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام ممنون از شعر خوبتون امیدوارم  امیدوارم بارم اینورا تشریف بیارین و بیشتر کمکمون کنین


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11 و ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط مسافر |


عید غدیر خم بر شما مبارک

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1386/10/07 و ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط مسافر |


على(ع) از زبان پيامبر اكرم(ص) در منابع اهل سنّت‏

على(ع) از زبان پيامبر اكرم(ص) در منابع اهل سنّت‏

على(ع) نه تنها اوصاف خوبان عالم را داراست و «آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد» بلكه اوصاف تمامى پيامبران اولواالعزم را كه عصاره هستى هستند بجز پيامبر خاتم در او جمع آمده است.
  
 
در مدح تو اى مظهر اضداد چه گوييم‏
بالاست مقام تو و گفتار قصير است‏
با اين كه تويى پادشه عالم هستى‏
كرباس تو را جامه و فرش تو حصير است‏


 

راستى درباره عظمت و فضائل و مقامات اميرمؤمنان على(ع) سخن گفتن هرچند در ابتدا سهل مى‏نمايد ولى با مقدارى فرورفتن در بحر فضائل بى‏شمار او انسان متوجه مى‏شود كه بيان فضائل سخت مشكل و دشوار است «كه عشق اول نمود آسان ولى افتاد مشكلها» زيبا گفته خليل بن احمد وقتى از او درباره فضائل على(ع) پرسش شد: «كيف اصف رجلاً كتم اعاديه محاسنه و حسداً و احبّائه خوفاً و ما بين الكلمتين ملأالخائفين؛(1) چگونه مى‏توانم مردى را توصيف كنم كه دشمنانش از روى حسادت و دوستانش از ترس(دشمنان)محاسن او را پنهان نمودند، در بين اين دو رفتار شرق و غرب عالم محامدش را فراگرفته است.
آنچه پيش رو داريد نگاهى است گذرا به فضائل و اوصاف اميرمؤمنان على(ع) از زبان پيامبر اكرم(ص) در منابع اهل سنّت چرا كه:


 

خوشتر آن باشد كه وصف دلبران
گفته آيد در كتاب ديگران‏


 

على را جز خدا و نبى(ص) نشناختند
راستى اين اعجوبه كون كيست كه همه در شناخت او در مانده‏اند، عدّه‏اى او را تا سر حدّ خدايى بالا برده‏اند، و عدّه‏اى حتى در بندگى او شك دارند كه :
در مسجد كوفه شهيدش كردند
گفتند مگر اهل نماز است على؟!
و آن كه او را حقيقتاً شناخت خداى او و رسول خدايش بود.
پيامبر اعظم(ص) خطاب به على(ع) فرمود: «يا على ما عرف اللّه حق معرفته غيرى و غيرك و ما عرفك حق معرفتك غير اللّه و غيرى؛(2) اى على! خداوند متعال را نشناخت به حقيقت شناختش جز من و تو، و تو را نشناخت آن گونه كه حق شناخت توست، جز خدا و من.»
و در جاى ديگر فرمود: «يا على لايعرف اللّه تعالى الّا انا و انت و لايعرفنى الّا اللّه و انت و لا يعرفك الّا اللّه و انا؛(3) اى على! خدا را نشناخت جز من و تو، و مرا نشناخت جز خدا و تو و تو را نشناخت مگر خدا و من.»


 

فضائل بى‏شمار
كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست‏
كه‏تر كنم سرانگشت و صفحه بشمارم‏
پيامبرى هم كه على را شناخته اعتراف دارد كه فضائل او قابل شماره و احصى نيست.
ابن عباس مى‏گويد پيامبر اكرم(ص) فرمود: «لو انّ الفياض(4) اقلام و البحر مدادٌ و الجنّ حسّابٌ و الانس كتابٌ مااحصوا فضائل علىّ بن ابى طالبٍ؛(5) اگر انبوه درختان (و باغها) قلم، و دريا مركب، و تمام جنّيان حسابگر، و تمام انسان‏ها نويسنده باشند قادر به شمارش فضائل على بن ابى طالب نخواهند بود»
و در جاى ديگر پيامبر اعظم فرمود: «انّ اللّه تعالى جعل لاخى علىٍّ فضائل لاتحصى كثرة فمن ذكر فضيلةً من فضائله مقرّابها غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ماتأخّر؛ براستى خداوند براى برادرم على(ع) فضائل بى‏شمارى قرار داده است كه اگر كسى يكى از آن فضايل را از روى اعتقاد و اعتراف بيان نمايد، خداوند گناهان گذشته و آينده او را مى‏بخشد

 برای مطالعه بقیه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05 و ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط مسافر |


تأثير نماز بر ايمني حواس
 

پيامبر اكرم (ص) :   وضو كليد نماز و نماز كليد بهشت است .


 

دانش بشري از سال ها پيش حواس انسان را در پنج عنوان ( بينايي ، شنوايي ، بويايي ، چشايي و لامسه ) طبقه بندي مي كند و همين حواس پنجگانه هستند كه رابطه گسترده انسان و دنياي اطراف او را شكل مي دهند .


 

در قسمت هاي گذشته به چند مزيت پزشكي پيرامون نظافت دست ناشي از وضو ، توجه يافتيم و اينك به نظافت صورت رسيده ايم كه آن نيز در آيه شريفه 9 از سوره مباركه مائده ، به عنوان يك فرمان لا يتغير الهي بر عموم مسلمانان واجب شده است .


 

در اهميت نظافت صورت شايد همين نكته كافي باشد كه چهار حس از مجموع حواس پنجگانه بشري در وابستگي كامل با صورت بسر مي برند . تماس آب كه منشأ پاكيزگي و حيات است و به صورت، علاوه بر محاسن متعددي كه از جهت برقراري تعادل ناقل هاي عصبي در بدن انسان دارد، از ديدگاه مقابله با آلودگي هايي كه ممكن است ، در چشم ، بيني ، دهان و پوست صورت و .. ايجاد بيماري كند مهم است . به خصوص كه در آب ، حين وضو ، و همچنين استفاده از شانه و مسواك ذكر شده است .


 

با اين كه دست قدرتمند صنع الهي ، چنان ساختمان گوش و بيني و چشم و .. را آفريده است كه خود به خود مقاومت بي نظيري در مقابل آلودگي مي كنند و روزانه بارها و بارها بدون آنكه انسان وقوفي پيدا كند ، آلودگي ها را از خود دور مي سازند ( مثلاً در گوش جريان موم ، در بيني موهاي ريز متعدد ، در چشم پلك زدن و اشك و .. ) اما چنانچه آب نيز در شستشوي صورت به كار برده شود ، ما حصل فعاليت پاك كنندگي اعضاي صورت به نتيجه خواهد رسيد.                         


 

علاوه بر اين كه حداقل 3 بار شستشوي صورت هر گونه آلودگي محيطي را نيز از آن خواهد زدود، توجه به اين نكته مهم است كه دو راه عمده ابتلا به عفونت ها ( دهاني و استنشاقي ) هر دو مربوط به محدوده صورت هستند .
در هر صورت دستور قرآن مبني بر شستن دست ها و صورت قبل از نماز با توجه به اينكه اين اعضاء معمولاً پوشانده نمي شوند ( حتي در مورد حجاب خانم ها مورد استثناء واقع شده اند وجه و كفين ) و در نتيجه با وجود اهميت آنها از نظر تمركز حس هاي پنجگانه ، در معرض آلودگي دائمي هستند ، مي تواند حاوي حكمت هاي بي شمار باشد ، كه در سطور گذشته با اختصار، به مشتي نمونه خروار اشاره شد .
 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05 و ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مسافر |


اين  نكته هارا يك بار بيشتر نخوانيد!

پس بشارت ده به آن بندگان من كه به سخن‏ها، گوش فرا مى‏دهند و بهترين آن را پيروى مى‏كنند. اينانند كه خداوند راهنمايى‏شان نموده و اينان، همانند خردمندانند.1

- موفقيت‏ها در سرزمين امكانات خواهند روييد و بسيارى از اين امكانات، پيش از آن كه فيزيكى باشند ، در انديشه ي ما جاى دارند. امروزه عقيده بر اين است كه يك موفقيت بزرگ، سايه ي امتداديافته ي يك انديشه ي بزرگ است.

اگر كسى به شما بباوراند كه مى‏توانيد، او موفقيت شما را رقم زده است.

  بهترين و مطمئن‏ترين ابزار ممكن براى نيل به موفقيت در زندگى، داشتن يك تصوير ذهنى مثبت از خويش است. براى ايجاد اين تصوير، هميشه هر كارى را كه آغاز مى‏كنيد، به پايان برسانيد.

  كارآيى، كار را درست انجام دادن است و اثربخشى، كارِ درست را انجام دادن.

- خود آغازگر باشيد و ننشينيد تا ديگران شما را راه بيندازند.

- بزرگ‏ترين قدم، اولين قدم است.

 

- و...براى انسان، جز حاصل تلاش او نخواهد بود.2

 

- بهاى تلاش براى موفقيت، در مقايسه با بهاى شكست، بسيار ناچيز است.

 

- انسانى با هوش متوسط، ولى با پشت كار بالا، به موفقيت نزديك‏تر است تا انسانى با هوش بالا؛ ولى با پشت كار پايين.

 - آنان كه كارى را ناممكن مى‏پندارند، معمولاً با شنيدن خبر انجام آن توسط ديگران، يكه خواهند خورد.

 مادامى كه همه ي توان خود را به كار گرفته باشى، برد و باخت اهميت چندانى نخواهد داشت و مادامى كه از شكست خود چيزى آموخته باشى، هرگز نباخته‏اى.

- اگر از شكست بهراسى، هرگز دست به كارى نخواهى زد.

- زمان شما، پيوسته به سرقت مى‏رود؛ سارقان زمان را بشناسيد. زمان نه قابل بازيافت است و نه قابل جايگزينى؛ عمرتان را دريابيد.

 - از عمر گران‏مايه هفتاد ساله، 25 سال را مى‏خوابيد؛ 7 سال را به استراحت مى‏گذرانيد؛ 6 سال را در تعطيلات و تفريحات مى‏گذرانيد؛ 5 سال را با ديگران صحبت مى‏كنيد؛ 4 سال را غذا مى‏خوريد و 3 سال را در رفت و آمد مى‏گذرانيد.

  بر عمرت حريص‏تر باش تا بر درهم و دينارت.3

 اگر زمان را تباه كنيم، زمان نيز ما را تباه خواهد كرد. همين الان تصميم بگير؛ برنامه بريز و فرصت بودن و شدن را هم اكنون و نه فردا، رقم بزن.

 اگر مى‏خواهيد از يك ساعت يا يك روز يا يك هفته يا يك ماه و يا يك سال از زندگى خود لذت ببريد، به ترتيب يا چرت بزنيد يا به مسافرت برويد يا يك خبر خوب بشنويد يا به مرخصى برويد و يا ارث ببريد؛ امّا اگر مى‏خواهيد يك عمر از زندگى خود لذت ببريد، از كارى كه مى‏كنيد، لذت ببريد و اين، تنها در سايه ي برنامه‏ريزى ميسر مى‏گردد.

- انسان بى‏برنامه، اتومبيل بدون فرمانى است كه بهترين صلاحش آن است كه همواره خاموش بماند.

- برنامه، برج مراقبت زندگى است؛ برنامه، گذرنامه زندگى است و انسان بى‏برنامه، انسان بى‏كارنامه است؛ خوابش با وحشت است و بيدارى‏اش با مشقت.

- در برنامه ‏ريزى  ، الزاماً و همه جا،


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05 و ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط مسافر |


عدد شیطان چه ربطی به ایران دارد؟

در تاریخ ۲۵ آذر ماه ۱۳۸۶ در ستون دیگه چه خبر روزنامه ایران، خبری به این صورت منتشر شد:

نماد شیطان در فیلم تبلیغاتی یک موسسه مالی

در پی دستور یک مقام رده بالای اجرایی به یکی از نهادهای نظارتی مبنی بر پیگیری استفاده گسترده از عدد ۶۶۶ در تبلیغات تلویزیونی یک موسسه مالی - اعتباری، این موضوع بررسی شده و با انجام هماهنگی ها با بخش بازرگانی صدا و سیما دستور توقف اداری پخش آن صادر شد. به گزارش ایرنا عدد ۶۶۶ در فرهنگ غربی نماد شیطان است و پس از آن که جورج بوش


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05 و ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط مسافر |


خوب بد زشت

                                      خوب بد زشت

نمیدونم از کجا شروع کنم خوب بد زشت بهترین عنوانیه که میتونم

برا این پست بذارم طی سالیان عمر فقط دفتر خاطراته که واسمون

 میمونه

اره دفتر خاطرات ما هر روز ورق میخوره و توش پر میشه از خاطرات

 خوب و بد و زشت

آخه چرا ما قدر لحظات زندگیمومو نمیدونیم آهی میکشم به اندازه

همه فرصت های طلایی که از دست دادم برا سالهایی که از دست

 دادم و اهدافی که داشتم و الان تو قبرستون آرزو هام دارن آفتاب

میخورن

از خوبا شروع میکنم و اونم اینکه روز شنبه یعنی یکم دی ماه یا

همون شب یلدای خودمون یا بهتر بگم چله گئجسی آذری ها من

 تازه ۲۳ساله میشم یا بهتر بگم دیگه آن ۲۲ سال رو ندارم اما جالبتر

از اون اینکه ۳ ماه بعدش عملا 24 ساله

جالبه نه ؟خب بد و خوبش با شما ما که رسیدیم ته خط

 

اوه ببخشید این رضا صادقی بود که میخوند

شب یلدا اره ممکنه بعضی هاتون بگین خوش به حالش اما به

خیلی چیزای دیگه فکر نمیکنن شب یلدایی هام به هر حال

خصوصیات خاص خودشونو دارن و مهمترین این خصوصیت همین

صبر و خونسردیه که خاص متولدینشه این بهترین کادوئیه که این

 شب با خودش برا ما به همراه داشته

خوشبختانه امسال با یه مناسبت دیگه هم قاب گرفته شده و اونم

عید بزرگ قربانه

من به نوبه خودم این عیدسعید رو به شما تبریک میگم

اما بریم سراغ بد خب چرا بد؟آیا بد همیشه بده؟من 23 سال رو از

دست دادم بهترین سالهای زندگی یه جوون الااخصوص جنس

ایرانیش چی کار کردم تو این 23 سال خدا میدونه ؟چقدر مردم آزاری

 کردم چقدر غیبت کردم چند نفر رو از خودم رنجوندم ؟و به چند نفر

ظلم کردم؟و مهمتر از همه اینکه چقدر تو سی نمای زندگی

تماشاگر بودم و چقدر بازیگر و چقدر کار گردان؟از دلی شکسته

 نا امید و خسته تو بازم غرور ؟آهنگهای جالبیه نمیدونم چرا وقتی

من یه مطلبی میذارم همیشه این آهنگا یه جورایی به نوشتم

مربوط میشن؟شاید خودم ربط میدم نمیدونم!قربونت برم خدا چقدر

غریبی تو زمین کار دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین

نمیخوام در به در پیچ و خم جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم

آماده شم

خدایا منو به خاطر همه گناهایی که کردم ببخش که من به بخشش

 تو امیدوارم

واقعا خنده داره این دیگه آخر شانسه اخه الان آهنگ حالا من یه

آرزو دارم تو سینه اومد و این دقیقا همون چیزیه که میخوام تو

قسمت زشت این پست بگم میخوام آرزو کنم همه تو این شب که با

 عید قربان هم متقارن شده توانایی خرید هندونه یلدایی رو داشته

 باشن هیچ کودکی در آرزوی خوراک خوب برا این شب نباشه همه

 اعضای خونواده ها دور هم و در سلامت کامل شب نشینی کنن و

 بگن و بخندن

آره حق دارین این آرزو الان محاله که واقعیت داشته باشه اما

شاه کارترین فصل زندگیمون همین امید و آرزو که اینم فقط زمانی

تحقق پیدا میکنه که هممون از ته دل

 برای ظهور آقا امام زمان (عج)دعا کنیم

برام دعا کنین که تو این شب یه بار دیگه متولد شم تا اینجوری شاید

 به زندگی برگردم


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28 و ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط مسافر |


بلندترين شب سال از نگاه هنرمندان

بلندترين شب سال از نگاه هنرمندان

  با نزديك‌شدن به شب يلدا، شنيدن خاطرات هنرمندان از بزرگ‌ترين شب سال، هميشه جذابيت‌هاي خاص خودش را داشته و دارد.
    به گزارش تهران امروز هميشه در شنيدن خاطرات، سخن از سال‌هاي دور به ميان مي‌آيد. 50 سال قبل، 30 سال قبل يا حداقل 20 سال قبل اما در متن زير علاوه بر سيري در خاطرات 20 تا 50 ساله برخي خاطرات به زمان‌هاي خيلي نزديك تعلق دارند. وجود اين خاطرات يك چيز را يادآوري مي‌كند؛ اينكه اين رسم هنوز كه هنوز است، در ميان مردم برقرار است و هر سال باعث زايش خاطراتي جديد مي‌شود. امسال شب يلدا را با خاطرات دور و نزديك هنرمندان به شب پرستاره خاطره‌ها تبديل كنيد.
    
    ***
    رامبد جوان
    شب تولد
    زيباترين خاطره‌ام از شب يلدا آن است كه در اين شب به‌دنيا آمدم.

    
    نيلوفر خوش‌خلق
    زمانی برای محبت کردن
    بلندترين شب سال و سرمايش را با گرماي وجود خودمان پر مي‌كرديم. مي‌توانيم از گذشتگان ياد بگيريم كه چگونه در اين مراسم به هم محبت كنيم و عشق بورزيم.
    
    بهزاد خداويسي
    شب یلدا ،شب شعر
    شب يلدا، شب شعر، شب حافظ شب شور
    شب يلدا، شب سرد، شب طولاني اما بي‌درد
    شب يلدا، شب خرمالو، هندونه و خيار سبز
    شب يلدا، كوچيكا و بزرگترا زير يك سقف
    شب يلدا، شب فال، فال حافظ، فال حال
    شب يلدا، شيشه‌ها بخار دارن كرسيا گرما دارن
    شب يلدا، شب آجيل، شب فندق و بسته‌هاي دربسته و بادوماي تلخ
    شب يلدا، شب قصه‌هاي مادربزرگ و پدربزرگ
    شب يلدا، شب انار دون‌كرده و گلپر و دلار سبز
    شب يلدا، شده حالا تلويزيون و دي‌وي‌دي و ماهواره‌ها
    شب يلدا، همه از هم سوا شدن
    شب يلدا، به‌جاي بابابزرگ و مادربزرگ
    يه‌ور سفره كامل جا شده تلويزيون صفحه تخت
    شب يلدا اگه بود، شب يلداي قديم زير كرسي
    فال حافظ مجمع ميوه و خنده و آجيل
    يادش بخير شب يلدا، اگه شد، منو بيدار نكنيد.
    به ياد همه هنرمندان، شاعران و عزيزاني كه شب يلداي گذشته كنار ما بودند اما امسال يادشان در بين ماست.
    
    كامبيز روشن‌روان
    انار ، گلپر و سماور
    شب يلدا خانوادگي دور كرسي نشسته بوديم برف هم مي‌باريد. انار دان كرده و گلپر و سماور، آجيل مشكل‌گشا هم بود و در حين گوش دادن به راديو تلفن زنگ زد و به ما خبر دادند كه خواهرم صاحب پسري شده است. حتي تصميم گرفتند اسمش را يلدا بگذارند اما پشيمان شدند. اين يكي از قشنگ‌ترين خاطرات من است كه يادم نمي‌رود.
    
    ابراهيم آبادي
    پنجاه سال قبل
    شب يلداي سال 1336 بود و قرار بود تئاتري كه نويسندگي و كارگرداني كرده بودم به روي صحنه برود. آن روزها ميكروفون و امكانات تهيه بروشور نبود و يك نفر روي سن مي‌رفت و موضوع تئاتر را توضيح مي‌داد. يكي از دوستان روي سن رفت و ما ديديم كه هيچ خبري نشد و صدايي هم نمي‌آيد كمي صبر كرديم اما صداي تماشاچيان درآمد و كف زدند. متوجه شديم كه بنده خدا پس از اينكه پرده را كنار زده داخل حفره سوپلوري افتاده است. آن شب به يك شب عجيب براي ما تبديل شد. چه از نظر خنده تماشاچيان و هم اينكه همكارمان صدمه ديده بود و به بيمارستان انتقالش داديم.
    
    پوران درخشنده
    به اشعار حافظ علاقه مند شدم
    شب يلدا هميشه دور هم جمع مي‌شديم و مادرم فال حافظ مي‌گرفت و برايمان تفسير مي‌كرد. تقريبا از همان دوران بود كه به اشعار حافظ علاقه‌مند شدم و به حافظ تفأل مي‌زدم و احساس مي‌كردم كه جواب درست به من مي‌دهد. هرگز خاطره اشعار شب يلدا و شيريني‌هايي كه مادرم درست مي‌كرد و اناري كه دان كرده بود را فراموش نمي‌كنم. هميشه براي من شب يلدا يعني دور هم جمع شدن، با هم زندگي كردن و همدل شدن.
    
    سيدجواد هاشمي
    سیمرغ فراموش نشدنی
    شب يلداي سال 1371 سرفيلمبرداري سريال سيمرغ بودم. قرار بود به مناسبت شب يلدا كار را تعطيل كنيم تا برف بيايد و صحنه‌هايي از سريال را كه بايد در برف ضبط مي‌شد كار كنيم. اما روز قبل از شب يلدا به ما خبر دادند كه بايد به ديزين برويم و صحنه‌هاي برف را ضبط كنيم. در ديزين برف سنگيني باريده بود به طوري كه پس از رسيدن ما، جاده كاملا بسته شد و هنگام برگشتن در جاده مانديم. 2 نفر موبايل داشتند كه آنتن هم نمي‌داد و خانواده‌هايمان هم اطلاع نداشتند. ولي تا صبح با نگراني در ميني‌بوس گفتيم و خنديديم و هندوانه خورديم. حدود ساعت 6 خوابيديم تا اينكه ساعت 10 چند تا لودر آمدند و ماشين‌ها را از برف بيرون آوردند، شايد باور نكنيد شب بسيار سختي بود و من هرگز آن شب را فراموش نمي‌كنم.
    
    عليرضا خمسه
    خاطره تولد خودم
    مادرم مرا در شب يلدا به دنيا آورد. هميشه مي‌گويد يك شب تا صبحي كه به اندازه يك سال طول كشيد تو به دنيا آمدي و هنوز هم كه شب يلدا مي‌شود مادرم مي‌گويد تمام جانم درد مي‌گيرد و اين قشنگ‌ترين خاطره من است.
    
    اليزابت اميني
    همه ایران سرای من است
    شب يلداي سال گذشته فرسنگ‌ها دور از خانواده در زاهدان سر كار بودم. علي‌رغم اصرار خانواده نتوانستم براي مراسم شب يلدا به تهران بيايم تا در كنارشان باشم.با 5 خانمي كه در زاهدان بوديم برنامه‌ريزي كرديم تا دور هم جمع شويم، اما كار با مشكل مواجه شد و شب يلداي ما به شب مذاكره تبديل شد.بالاخره پس از جلسه در اتاق يكي از خانم‌ها جمع شديم و جاي خانواده را خالي كرديم. به نظر من خيلي قشنگ است كه در هر شرايطي و هر جايي اين آيين را اجرا كنيم.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27 و ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط مسافر |


علم بهتر است یا ثروت؟
علم بهتر است یا ثروت؟
پاسخ علم بهتر است یا ثروت از زبان امام علی(ع):
علم بهتر از مال است، زیرا علم نگهبان توست، و مال را تو باید نگهبان باشی. مال با بخشش کاستی پذیرد اما علم با بخشش فزونی گیرد. مقام و شخصیتی که با مال به دست آمده با نابودی مال، نابود می گردد.
شناخت علم راستین (علم الهی) آیینی است که با آن پاداش داده می شود ، و انسان در دوران زندگی با آن خدا را اطاعت می کند و پس از مرگ نام نیکو به یادگار گذارد.
علم فرمانروا و مال فرمانبر است.
ثروت اندوزان بی تقوا،مرده اند، گرچه به ظاهر زنده اند. اما دانشمندان تا دنیا برقرار است زنده اند؛ بدن هایشان گرچه در زمین پنهان اما یاد آنان در دلها همیشه زنده است.

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1386/09/24 و ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط مسافر |


نمیدونم چرا همیشه وقتی دلتنگ میشم دوست دارم پست بذارم البته جریان زلزله یه چیز

 دیگست اون موقع اصلا این حرفا نبود نه اصلا

آهی میکشم یه خورده بلند شاید  به اندازه تمام دلتنگیام

اصلا آهنگ افتخاری حال نمیده باید عوضش کنم چی میگه؟


میگه چه گناهیست که من مسکین کردم

نه راست میگه منم که نمیتونم تحمل کنم خدا خدای دلهاست

حق با اونه روز جزا نزدیکه خدایا کمکم کن الان بیش از هر موقع به کمکت احتیاج دارم میدونم

 همیشه یارم بودی و هستی اما کاری کن که منم ثابت قدم شم

 

خودمو بشناسم اون موقع تو رو هم میتونم بشناسم

 

اوه کاش هیچی اصلا بیخیال کاش

عجب شعری سروده این فریدون فروغی

جالبه بخونین ضرر نمیکنین

بهترین بهترین من

 زرد و نیلی و بنفش


سبز و آبی و کبود


با بنفشه ها نشسته ام


سالهای سال


صیحهای زود


در کنار چشمه سحر


سر نهاده روی شانه های یکدگر


 گیسوان خیس شان به دست باد


چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم


رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم


می ترواد از سکوت دلپذیرشان


بهترین ترانه


بهترین سرود


مخمل نگاه این بنفشه ها


می برد مرا سبک تر از نسیم


از بنفشه زار باغچه


تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم


زرد و نیلی و بنفش


سبز و آبی و کبود


با همان سکوت شرمگین


با همان ترانه ها و عطرها


بهترین هر چه بود و هست


بهترین هر چه هست و بود


در بنفشه زار چشم تو


من ز بهترین بهشت ها گذشته ام


من به بهترین بهار ها رسیده ام


ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

 
لحظه های هستی من از تو پر شده ست


آه


در تمام روز


در تمام شب


در تمام هفته


در تمام ماه


در فضای خانه کوچه راه


در هوا زمین درخت سبزه آب


در خطوط درهم کتاب


در دیار نیلگون خواب


ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن


بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام


ای نوازش تو بهترین امید زیستن


در کنار تو


من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام


 در بنفشه زار چشم تو


برگهای زرد و نیلی و بنفش


عطرهای سبز و آبی و کبود


نغمه های ناشنیده ساز می کنند


بهتر از تمام نغمه ها و سازها


روی مخمل لطیف گونه هات


غنچه های رنگ رنگ ناز


برگهای تازه تازه باز می کنند


بهتر از تمام رنگ ها و رازها


خوب خوب نازنین من


نام تو مرا همیشه مست می کند


بهتر از شراب


بهتر از تمام شعرهای ناب


نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است


من ترا به خلوت خدایی خیال خود


بهترین بهترین من خطاب میکنم


بهترین بهترین من


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط مسافر |


روز دانشجو مبارک

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1386/09/16 و ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط مسافر |


مرگ رنگها و رنگ مرگ
                                            مرگ رنگها و رنگ مرگ

 

خدا رو شکر مثل اینکه دوباره قسمت شد باهاتون صحبت کنم و مجال دیگه ای برای نوشتن

نا نوشته ها و....

خیلی وقت بود که مرگ رو فراموش کرده بودیم و تو دنیای خیالی خودمون غرق شده بودیم

دیشب  حداقل برا چند ساعت شاهد مرگ رنگها بودیم و رنگ مرگ همه رو دچار وحشت کرده بود

نمیدونم چه جوری بگم نمیدونم

فعلا اصل خبر رو داشته باشین

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

اوه همین الان دوباره زمین لرزید

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

همه تو کافی نت زدن بیرون و من راستش با اینکه یه خورده میلرزم اما دارم مینویسم

مثل اینکه تصمیم جدیه تبریز بد جوری رو ویبرست

وای شدتش خیلی زیاد بود بدتر از دیشب مثل اینکه رو امواج دریا بشینی

اما عوضش حال میده موقع زلزله پست بذاری و اینکه کسی نخونده کامنت بذاره

اوه یه خورده استراحت میکنم تمرکز میکنم وای

وحشت ناکه من دیشب انقده نترسیدم اصلا دیشب نترسیدم اما حالا چرا

یه خورده میترسم شایدم بیشتر

احتمالا این به خاطر واکنش افرادیه که از کافی نت زدن بیرون اخه محیط اینجا یه خورده فرق

 میکنه ۱۵ تا سیستم داره و فکر کنم طولش حداقل ۳۰ متری باشه موقع زلزله هم دقیقا مثل

این بود که امواج دریا از ته کافی نت غرش کنان اومد این ور

مینویسم اوه مثل اینکه باز هم داره مییاد

نه بخیر گذشت وای یواش یواش دیگه تنم داره میلرزه این چهارمیش بود

اره یخورده لرزید ولی نه زیاد

بذار برم بیرون این جوری حداقل تو کافی نت نمیمیرم

اگه زنده بودیم که هیچ وگرنه حلالمون کنین

 

خب تا حالا که زنده ایم و زندگی میکنیم به قول بعضیا

ظهر بعد قرار دادن این پست رفتم دانشگاه اوه عجب اوضاعی بود بیشتر یاد کتاب تبریز مه آلود میافتادم

همه ریخته بودن بیرون از یه ورم که بارون میبارید و البته هنوزم داره میباره

هنوز به درب دانشگاه نرسیده بودم که یکی از دوستامو دیدم

گفت کجا میری ؟ دانشگاه تعطیل شد گفتم ناهار نخوردم بابا بذار برم ناهارمو بخورم بعد ببینم چی میشه؟
-هر طور که میلته یه وقت مواظب باش گرد و خاک نخوری

گفتم نه مواظبم حداقل ناهارمو میخورم و بعد ....

وای چه خبر همه دانشجو ها ریختن بیرون آثار ترس و وحشت تو چهره همه مخصوصا خانوما دیده میشه

خیلی سریع ار جلوی دانشکده فنی رد میشم و با عجله خودمو به سلف میرسونم اخه آخرای وقت سلف بودش

ناهارو کوفت میکنم و میرم دانشکدمون تا دوستامم ببینم و اگه شد جزوه آنالیز رو هم که صبح کلاس نرفته بودم رو بگیرم 

 تو راه هم که چد تا دیگه از دوستام میگن

تعطیله خلاصه داشنکده هم مثل سایر دانشکده ها شلوغه با دوستام یه خورده گپ میزنم و

ماجرای چند دقیقه پیش رو تعریف میکنم یکیشون به شوخی گفت دیونه وقتی زلزله اومد تو

 هم باید فوری میزدی بیرون اخه اینجوری با یه تیر دو نشون میزدی هم جونتو نجات میدادی هم پول کافی نت تو جیبت میموند

دورو بره ۴ از دانشکده میزنیم بیرون عجب صحنه هایی شده

بیشتر شهرستانی ها بار و بنه شونو بستن و دارن از اینجا میرن اتفاقا یه چند تا عکس هم

گرفتم که اونا رم میذارم وبلاگ

اینم یه عکس که دانشجو ها از ترس زلزله کلاس ها رو تعطیل کردن و میرن

اما آخرش میگم خدایا اگه شبمون بخیر نشد عاقبتمونو بخیر کن

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1386/09/11 و ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مسافر |


زلزله در شهر
 

                                               زلزله در شهر

خدا رو شکر مثل اینکه دوباره قسمت شد باهاتون صحبت کنم و مجال دیگه ای برای نوشتن

نا نوشته ها و....

خیلی وقت بود که مرگ رو فراموش کرده بودیم و تو دنیای خیالی خودمون غرق شده بودیم

دیشب  حداقل برا چند ساعت شاهد مرگ رنگها بودیم و رنگ مرگ همه رو دچار وحشت کرده بود

نمیدونم چه جوری بگم نمیدونم

فعلا اصل خبر رو داشته باشین

اوه همین الان دوباره زمین لرزید

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

همه تو کافی نت زدن بیرون و من راستش با اینکه یه خورده میلرزم اما دارم مینویسم

 

دیروز شنبه تبریز  شاهد سه زمين‌لرزه پياپي بود

دومين زمين‌لرزه شامگاه شنبه كه شهر تبريز مركز استان آذربايجان شرقي را تكان داد، در ساعت ‪ ۲۲‬و ‪ ۱۵‬دقيقه و ‪ ۱۱‬ثانيه، به بزرگي ‪ ۴/۷‬در مقياس امواج دروني زمين (ريشتر) اعلام شده است.

به‌گزارش ايرنا، شبكه‌هاي لرزه‌نگاري وابسته به مركز لرزه‌نگاري كشوري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران، كانون اين زمين‌لرزه، را "خواجه"، منطقه‌اي در حوالي شمال شهر تبريز در عرض شمالي ‪ ۳۸/۲۰‬درجه و به طول شرقي ‪۴۶/۴۱‬ درجه در شمال غربي كشور ثبت كرده‌اند.

نخستين زمين‌لرزه‌اي كه ‪ ۳/۹‬درجه در مقياس امواج دروني زمين (ريشتر) در ساعت ‪ ۲۱‬و ‪  ۵۲‬دقيقه و ‪ ۲۳‬ثانيه در حوالي تبريز واقع در "بستان آباد" به وقوع پيوست. هنوز گزارش دقيقي از خسارات احتمالي اين دو زمين‌لرزه دريافت نشده است

و سومین زمین لرزه هم ساعت ۶:۲۵ دقیقه صبح به بزرگی ۳.۶ ریشتر اتفاق افتاد

این اخبار رو هم بخونین

چهارمین زلزله در تبریز

یکشنبه,۱۱ آذر ۱۳۸۶
آزاد تبریز-  زلزله نسبتا شدید دیگری ساعت 1:30 تبریز را لرزاند. شدت این زمین لرزه بیشتر از دفعات قبل بود. این چهارمین زمین لرزه در طی شبانه روز اخیر است. خطوط تلفن ثابت و همراه و  برق برخی مناطق تبریز مجددا قطع شد. مردم خواهان حضور هر چه سریعتر نیروهای هلال احمر و اعزام نیروی کمکی از سایر شهر های به تبریز و اقدامات فوری ستاد حوادث غیر مترقبه استان هستند. اعلام حالت فوق العاده در تبریز کاملا ضروریست. وحشت و اضطراب دوباره تبریز را در بر گرفت. مردم همه به خیابان ها ریختند . ترافیک سنگینی مجدا. حاکم شد.

مخابره شده در سرویس اخبار آذربايجان

با احتساب دو زلزله پياپي ديشب در

يک ماه گذشته، تبريز سه بار لرزيده

است که کارشناسان آن را هشداري

براي فعال شدن گسل تبريز مي‌دانند

شماری از مردم تبریز پس از این دو زمین لرزه خانه های خود را ترک کردند و به خیابانها آمدند.


 رييس ستاد حوادث غيرمترقبه ‌آذربايجان شرقي: خطر زلزله رفع شده است

زلزله مدارس تبريز را تعطيل كرد

 

تبریز نیوز:سرویس حوادث:ایرنا:وقوع چهارمين زمين لرزه در تبريز از شب گذشته تاكنون ،

 

 جوي از نگراني و اضطراب در بين شهروندان تبريزي و بخش‌هاي تابعه اين شهر دامن زده است.

اما این وسط  واکنش مردم و نحوه برخوردشون با این اتفاق خیلی جالبتر بود

همه مردم که ریخته بودن تو خیابونا و جالبتر صف طولانی بنزین بود گویا همه مردم بیشتر از

 جونشون به بنزین وابسته شدن بعضی هام که دیشب تو ماشین خوابیدن و بعضی هام مثل

ما تخت تو خونه خوابیدن

من نمیدونم چرا مگه این حضرت ازرائیل چه علاقه ای به زمین لرزه داره که همش موبیلشو

رو ویبره میذاره و اینجور همه خطا و تلفن ها رو شلوغ میکنه؟از اون ورم که همه مدرسه ها

 تعطیل بشه؟

تازه اونم وقتی بگن که مثل همیشه همه بچه ها از درب مدرسه رفرش کنن(برگردن)

اگه تونستم یه چند تا از اون عکس های دیروز رو براتون میذارم

به هر حال به قول شهید باکری:

خدایا مرا پاکیزه بپذیر


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1386/09/11 و ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط مسافر |


وداعی با خزان2
سلام شاید بعضی از دوستان بابت عنوان پست قبلی به هم ایراد بگیرن که

 هنوز یه ماه مونده به پایان فصل پاییز من از وداع با این فصل که خیلی هم

دوسش ندارم افتادم

برا اون عده از دوستان میگم ۲ روز بعد اون پست ما الان تو تبریز شاهد اولین

برف زمستونی بودیم و الانم که روز جمعه  ساعت ۱۲.۳۰ دقیقه یا دقیقا

شب شنبه گفت امروز فرداست همه جا سفید پوش شده و فصل زمستون

 از راه رسیده

من که خیلی این فصلو دوس دارم حالا نه اینکه خودم متولد شب یلداشم نه

 اصلا این فصل حال و هوای خاصی داره که غیر از بهار هیچ کدوم ندارن فصل

 سپیدی یه رنگ شدن و رنگ باختن و خالی از هر تزویر و نقاب رنگی

 کاشکی  همه آدما مثل  بلورای برف که هیچ کدومشونم شبیه هم نیست

  سپید بودن کاش و کاش و کاش ...

میدونی راه رفتن تو برف چه کیفی داره ؟وقتی جا پات رو برفا میمونه و بعد بر میگردی و به مسیری که رفتی نگا میکنی؟و ...

میتونی جا پاهاتو پاک کنی؟.....

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1386/09/03 و ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط مسافر |