تبليغاتX
.
یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه! تمام نجات غریقهای دنیا را خبر کنید من در خود غرق شدم...



  فریبا عرب نیا

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که

محصولش را ملخ ها

خورده اند

دیگر نگران داس ها نیستم....


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10 و ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط مسافر |


منفی 3
گذری بر رمان من او

کاری از رضا امیر خانی

چاپ پانزدهم

انتشارات سوره مهر

رمان ۵۲۸ صفحه ای من او روایت داستانیست که از دوران رضا خان شروع و در زمان حال

خاتمه پیدا میکنه

حاج فتاح یا همان باب جون کسی است که قدیم تر ها که هنوز با شتر و قاطر بار میزدند فتاح

 دو سال یک بار به باکو میرفت از آن جا قند و شکر بار میزد نه یک خروار که کاروان کاروان

 

قند و شکر را از باکو میبردند به کربلا و نجف اما نصف قند و شکرها را در کاروان سرای فتاح

 میگذشتند کاروان سرای فتاح نزدیک تهران پشت ورامین بود

بدون اینکه کسی بو ببرد بقیه را به کربلا و نجف میبردند تجار ایرانی برای خرید قند و شکر

به کربلا و نجف میرفتند و از انجا همان قند و شکر فتاح را میخریدند و به تهران و شیراز و

 نجف میبردند اما فتاح وقتی بر میگشت پنهانی کاروان سرایش قند و شکر ها را میآورد و در

 بازار زیر قیمت خرید بقیه تاجر ها میفروخت...

که بعد ها در اثر خوابی که میبینه دست از این کار ورمیداره و به جاش پسرش رو عازم باکو

 میکنه و پسرش مستقیما قند ها رو از باکو به تهران میاره...

عمده روایت داستان حول علی نوه باب جون مادرش و مریم خواهرش و مهتاب و کریم فرزندان

اسکندر خدمتکار خونه باب جون اتفاق میافته...

پدر علی به طور مشکوکی که مرگش رو به قزاق ها نسبت میدن در راه بازگشت از سفر

در قزوین کشته میشه علی عاشق در همین دوران عاشق مهتاب دختر خدمتکارشون که فقط

 ۷ سال داره میشه و کریم که هیچ وقت از زیر سایه گودی بودنش در نمیاد و انواع اقسام

 خلاف کاری ها رو انجام میده و البته دوست صمیمی علی هست که سرانجام با آشنایی

 دیرینه ای که با مجتبی داشتن و

با هم زمانی هم کلاس بودن سر به راه میشه و در راه مبارزاتش پیرو قلع و قمع گروه

 مجتبی نواب صفوی با کینه ای که  قاجار یکی از همکلاسی های بچگیش نسبت بهش داشت

  و توطئه اون به قتل میرسه...

مریم هم بعد از اینکه جریان کشف حجاب و ماجرای ورداشتن روسریش توسط عزتی که

 خودش خواستگار مریم بود و جواب رد گرفته بود برای اینکه آزادانه زندگی کنه به همراه چند

 نفر از جمله دختر فخرالتجار به فرانسه عزیمت میکنه و اونجا هم با ابوراصف یکی از آزادی

 خواهان سیاه پوست الجزایری که در طی یک سخنرانی ترور میشه ازدواج میکنه...

مهتاب هم در طی یه ماجرا از علی قهر میکنه و نزد مریم میریه و سالها بعد علی هم نزد اونا

 میره اما تا ۵۰ سال بعد هم با مهتاب ازدواج نمیکنه تا اینکه درویش خبر میده که الان

موقعشه و اون هم به آپارتمان مریم و مهتاب میره و با جنازه اون ها که با برخورد موشک به

 منزلشون شهید شده بودن

روبه رو میشه..

علیدر این سالها  تمامیه دارائی های خودش رو به همه میبخشه و خودش هم به جای

 شهید گمنام دفن میشه و در واقع یک شهید به حساب میاد...

                             

                                                           ******

فارغ از هر جبه گیری و با تعریفاتی که من از نویسندش سراغ داشتم واقعیتش چیزی از

 قلم ارزشی ندیدم اما میشه گفت خود داستان یک داستان ارزشی به شمار میره و ارزش

 خوندن رو داره

یکی از اون داستان هایی که توصیه میکنم شما هم ببیننش

لابد میگین داستان رو میخونن نمیبینن !ولی این داستان به خاطر نوع نوشتنش و همینطور

فضاسازی های بکرش کاملا خواننده رو به اون دوران سوق میده..

نوع رفتار آدم ها که هر کدوم وابسته به یک پایگاه فکری هستن و احترام و سنت های خاص

 اون موقع

و البته جایگاه برجسته خاندان فتاح در میان سایرین و نوع رفتار متقابل اون ها خصوصا باب

 جون حکایت شیرینیه از سنت های فراموش شده جامعه ایرانی

راستش موقع خودنش سه جا واقعا ناراحت شدم لابد میگین یکیش جایی بود که به مهتاب

 نرسید؟

نه اتفاقا این از اول داستان قابل پیش بینی بود و هیچ حس خاصی هم نسبت به این مورد

 نداشتمو اگر این دو تا بهم میرسیدن بیبشتر تعجب میکردم...

اولیش زمانی بود که خبر مرگ پدر علی رو به باب جون میدن و اون با اینکه از درون خورد

میشه اما برای اینکه آبروداری کنه و خیلی به بچه ها سخت نگذره خودش رو سرپا

 نگه میداره و ..

دومی زمانی که عزتی به خاطر شنیدن جواب منفی از خونواده فتاح در مغازه دریانی

 که رو به روی خونه حاج فتاح بود کمین میکنه و بلافاصله که مریم از سمند باب جون

 پیاده میشه بین اون و باب جون قرارمیگیره و علاوه بر اینکه حرمت حاج فتاح رو با

 وجود اینکه بارها ازش رشوه میگرفته میشکنه . حجاب مریم رو هم به زور ور میداره و ...

 

سوما زمانی که مریم علی رو در برابر یک کار انجام شده قرار میده و به قول علی زمانی

 که خودشون بریده و دوخته بودن با وجود اینکه بعد ها خودش شیفته شخصیت ابوراصف

 میشه به ازدواج اون و خواهرش رضایت میده...

 

اما جدای از همه ی این ها ایرادات اساسی رو هم میشه به این رمان که الان شنیدم

 از مرز چاپ ۲۰ همرد شده وارده

خوندن این رمان تقریبا یه چیزی تو مایه های خوردن نارنگی و اینا میمونه در واقع تا وقتی

پوستشونکندی عمرا نمیتونه مزشو درک کنی ...

اینو به این دلیل میگم که ۴ فصل اول داستان بیشتر به معرفی شخصیت های داستان

 فضا و کلاپیش زمینه ذهنی از خانواده فتاح میپردازه...

اما  برام جای سوال بود که چرا ماجرای مهتاب و علی انقدر یک طرفه پرداخت

 میشه اصلا چرا علی  سالها به انتظار میشینه و صرفا چون درویش گفته که

 خودش خبر میکنه و باب جون در زمان چیدن آجر ها در کوره پزی اسم این دو تا رو کنار هم

نذاشته سالها صبر میکنه

یا خود مهتاب بعد از اون ماجرای .. که با علی حرفی نمیزد و با اینکه مشکلی هم از نظر

رعایت حجاب ودغدغه مذهبی نداشت از ایران میره؟و اصلا چرا این دو تا با هم در فرانسه

 به طور نامربوطی زندگیشون بهم گره میخوره؟

یا خود مریم که نماد کاملی از دختران ایران و البته مادران امروزی ایران زمینه

  بعد از اون ماجرا همیشه  میگفت آدم تو خونه خودش بیشتر چیز یاد میگیره در حالی که

 در ادامه برای آزادی عمل بیشتر به جایی که خودش آزادی رو از وطنش سلب کرده

 عزیمت کنه؟

و بدتر اینکه با یک آزادی خواه الجزایری ازدواج کنه  که حاصلش هلیا بود که دو تا

 قلب داشت که یکیش متعلق به همون ابوراصف بود که موقع مرگ به علی و اونم

 به مریم میده و اونم میبلعتش؟!البته

مشکل کار اینجاست که هلیا که به عنوان نسل سوم انقلاب معرفی میشه

 و سمبل آزادی در ایران بایددو رگه باشه؟

باز هم ایراد دیگه اینکه هلیا با هانی نوه دختری فخرالتجار که برخلاق قولش نگاه های

 ناروا به زنان لهستانی که برای نجات اون ها از مخمصه مهمانی اجباری دولت

 در راستای کشف حجاب بود ازدواج میکنه؟در حالی که  اون شب در مهمانی علاوه

 بر رفتار ناشایست فخرالتجار با زنان لهستانی اون در درگیری که آخر مهمانی که

 در دفاع از حق و حقوق و مذهب شکل میگیره فقط از دور نظاره گر اوضاع میشه..

آیا نمیشد با اندکی تغییر سید مجتبی (نواب صفوی ) رو شایسته دامادی این خونواده و

پرچمدار دفاع از آزادی و دموکراسی و مقابله با ظلم و ستم مطرح کرد؟

یا خود عزتی که در اینجا سمبل ظلم و استبداد رضا خان مطرح میشه چرا توسط

 اون هفت تا کور و بعد از ماجرای مریم کشته میشه؟ایا لزوما نبیاد دست شخصیت های

 داستان به خون آلوده میشد؟

چرا ۷ تا کور تونستن سمبل این استبداد رو از بین ببرن ؟و مهمتر اینکه چرا ۷ تا کور بنا به

 روایت نویسنده در فصل پایانی یک دور دنیا رو دور زده بودن باز هم به همون جای سابق

 برگشتن؟اون هم درست بعد از انقلاب و جنگ و در واقع دهه سوم انقلاب؟

یا بعضی از جملاتی که فکر میکنم برخلاف مسیر داستان حرکت میکنه مثلا در صحنه ای که

درویش بعد از یک سال با علی مجددا حرف میزنه و اون رو از تنهایی و تفکرات نادرست نجات

 میده

علت عدم وصلت علی و مهتاب رو کنار هم قرار نگرفتن اسم این دو تا عنوان میکنه

 و میگه باب جون عمدا این کارو نکرده و اون تمام کارهاش حق بوده در حالی که اول داستا

ن میدونیم باب جون چطوریتونسته دارایی و ثروتی رقم بزنه!

ور در پایان اون فصل یه جا میگه نقاشی های مریم همشون مزخرفه؟آیا مگر خود

درویش در ماجرای مار نبود که گفت باید آن طرفتر دیوار رو هم دید؟

و ما در همون فصل اولش شاهد نمایشگاه طبیعی

نقاشی های مریم و مهتاب که با خون و پوست  و گوشتشون آمیخته شده هستیم و فضای

سورئالیستی که این نمایشگاه ایجاد میکنه و مثل بمب میترکه؟!هستیم!

و ماجرای مهمانی و استفاده از سه زن لهستانی برای فریب دولت در حالی که در آخر این

ماجرا ما شاهد زندانی شدن اون ها هستیم!آیا بهتر نبود که از همین جا جرقه های مبارزه با

 ظلمو استبداد به نحو آبرومندانه ای شروع بشه؟

 البته ناگفته نمونه بعضی از قسمت های داستان واقعا جای تامل داره

 نمونش همین ماجرای کشف حجاب رضاخان و سلب آزادی از زنان جامعه و دعوت به عدم

 پوشش  و هم اکنون طرح ارتقای امنیت اجتماعی ودعوت اختیاری و اجباری برای رعایت

 پوشش و حفظ شان جامعه اسلامی!

یا مسافرت مریم به فرانسه برای تامین آزادی های شخصی و هم اکنون سفر مریم های

 امروزی برای همین منظور در عکس این اهداف...

نفرت مردم از افرادی مثل زال محمد و الان آزادی عمل این افراد در جامعه امروزی ایران یا

همون تهران بزرگ خودمون با توابع مربوطه۱

در کل به نظرم رمان خوبیه و مخصوصا خیلی خوب تونسته اون فضاهای سنتی رو احیا کنه

هر چند بعضی جاهاش به نظرم تقلید و تکراری بودن مثلا فصلی که علی در فرانسه به

کلیسا میره و برحسب اتفاق یا کنج کاوی و در در حالی که کمترین اعتقادی به همچیم

 مسئله ای داره وارد میشه و اعتراف میکنه و کشیش هم همون درویش از آب در میاد

 راستش اینجای داستان

منو به یاد آتش پرست صادق هدایت میندازه و کل احساساتی که اون در اون موقع در همچین

صحنه مشابهی رقم میزنه که البته فضاسازی هدایت کاملا در این مورد برتره

یا صحنه پایانی که و فوت علی و ماجرای دفن اون به جای شهید گمنام که کاملا قابل پیش

 بینی بود

و یه جورایی یاد آور سکانس پایانی رمان زمستان ۶۶ اسماعیل فصیح بود که تقریبا همچین

 اتفاقی رخ میده و امیر از ایران میره و به جاش دکتر در عملیات شکرت میکنه و شهید میشه

 و بدون اینکه کسی بفهمه به جای امیر دفنش میکنن...

در هر حال میتونم بگم  این رمان با این استقبالی هم  که ازش شده و میشه یکی از رمان

 هایی که میشه گفت از همون به شرط چاقو هاست البته با این تفاوت که باید به حد کافی

صبر و تحمل داشته 

کافی رو داشته باشی

                                                      ******

ته نوشت: نوشتم تا بیکار نباشم

ته نوشت ۲:کسی میدونی کنکور ارشد کیه؟

هو نوشت ۳:حالا ۴ تا شعر عشقولانه  گذاشتتیم یه عده گفتن فلانی... خیر اصلا اینجوری نیست

خوب بعضی وقتها بعضی حرفها به دل میشینه ضمنا از این به بعد واسه اینکه بفهمین ما تو

نخ این چیزا نیستیم پست های متفاوت تری رو مینوسم منتها دل شیر میخوام که بتونه بخونه

ته نوشت ۴:بازم میگم میل خودته میخوای بخوینن میخواین صد سال سیاه  نخوینن

 چرا قاطی میکنین حالا؟

 

 ته نوشت ۵:حالم از هر چی جبره بهم میخوره چه جبر زمانی چه مکانی چه ریاضی

 

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06 و ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط مسافر |