یک سال سگی...
*******
پنج شنبه بود
قبرستان شلوغ
چشم هایش
خسته بود و بی فروغ
*
یک نفر بوسید خاک مادرش
یک نفر می شست خاک همسرش
یک نفر هم خاک می پاشید سرش
*
مادری فریاد می زد: عاطفه
نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه
پس کجایی عاطفه ؟!
یک نفر آرام می خواند فاتحه
*
روستایی لهجه اش شیرین
چنان هم صحبت مردم شده
مثل اینکه روستایش غرق در گندم
گفت : می خواهی بخوانم سوره ای
آیه ای یا آیه الکرسی چطور
یک نفر آهسته رد شد با موتور
*
گفت : ای مردم شتاب
می فروشم شمع و خرما و گلاب
*
یک نفر حلوا بدست
روی قبری میوه می شد دست بدست
*
یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ
یک نفر آورد گل های قشنگ
*
یک نفر می گفت : ای احسان من
مرغ خوش الحان من
منزل تازه مبارک جان من
*
من میان این هیاهو گم شدم
فکر غمهای دل مردم شدم
*
مرگ را دیدم میان قبرها
ایستاده قامتش صاف و بلند
نیست در لحن صدایش
جز طنین نیشخند
*
گفت : باور می کنید ؟!
این مکان مال شماست
بعد از این.....
تنهایی و خواب عمیق
بهترین حال شماست
فریبا شش بلوکی
*******
چشم های گود افتاده صورتی گرد , گونه های درشت , ابروهای خمیده و
سر و وضع مرتب و موهای شونه کرده و البته به طور وسیعی سفید شده
که حاصل گذشت 8 سال بود
هیچ وقت فکر نمیکردم با این ریخت ببینمش همچنان مات و مبهوت واستادم
دارم نگاش میکنم با اینکه چیزی نمیگه اما دارم به حرفاش گوش میدم هنوزم
صداش تو گوشمه...
خوشبختی که ناشی از بدبختی دیگران باشه خوشبختی نیست این خود
فریبیست...
شاید اون موقع خیلی معنی این حرفو نفهمیدم اما حالا خیلی خوب میفهمم
چی میگفت
همونطوری بهش زل زدم ازش خجالت میکشم با خودم فکر میکنم اگه ازم
بپرسه چی کار میکنی چی جوابشو بدم؟ازش خجالت میکشم به هر کی
جواب سر بالا بدم به اون نمیتونم چیزی بگم باورت میشه من همون
شاگردتت باشم؟همونی که همیشه ازش تعریف میکردی؟آره؟منم؟
در حالی که ۲ واحد مردنی رو هم نمیتون پاس کنم؟
مسیر نگاه هامو پائینتر میبرم
این دفعه بیشتر از قبل بغض گلومو میگیره
مجلس ترحیم آن مرحوم روز جمعه ساعت 10 در ...
بعد این همه سال اینجوری باید ببینمت؟هنوزم نمیتونم جلوی بغضمو بگیرم
مقتدر
مقتدر
مقدر
.
.
.
****************
نه به اون شروعش نه به سیزدهش نه تابستون لعنتیش و نه این
زمستونش....
و نه به حالا که خبر فوت دو تا از بهترین اساتیدمو شنیدم که به طور اساسی
یخ بی حسیمو آب کرد....
باورش هنوزم سخته مرحوم پارسافر دبیر ریاضیمون و خصوصا مرحوم مقتدر
که به معنی واقعی کلمه استاد بود....
یادش بخیر چقدر تو کلاس تحویلم میگرفت همیشه عین استیلش با ابهت
خاصی حرف میزد و در عین حال روحیه بسیار ظریفی داشت همیشه
مطالعه میکرد و از نویسندهای بزرگ حرف های بزرگ نقل میکرد,تاریخ رو تو
رگات جاری میکرد جغرافیا رو میتونستی تو کلاس اون استشمام کنی و
ادبیات رو با دکلمه های سرشار از روح لطیفش بچشی ...
با اینکه بچه مدرسه ای بودیم اما برای گفتن خیلی از کلمات پیش پا افتاده
و معمولی از بچه ها عذر میخواست حتی وقتی که میگفت فلان تاریخ من
ازدواج کردم اون رو هم با کلی معذرت اینا میگفت...
استاد اخلاقی که حتی شیطونترین و گردن کلفترین های کلاس, واسه
کلاسش حرمت خاصی قایل بودن
و زوج طلایی اون مرحوم پارسافر که همسایه رو به رویئشون بود
همیشه با هم میرفتن و میومدن و البته شخصیت بسیار برجسته مرحوم
پارسافر که واقعا مثال زدنی بود یادش بخیر روز معلم چقدر اذیتش کردیم
البته اینم به خاطر شیطنت های موذی رسولی بود که اون روز انقدر لوس
بازی در اورد که آخرش اون مرحومو عصبانی کرد و کادوی رو که واسه روز
معلم خریده بودیم و پس داد هر چند روز بعدش کلی عذر خواهی کرد و ....
قیافش ژستش حرفاش همه و همه درست تیپ دبیرهای ریاضی بود وصد
البته متفاوتتر از اونا...
بعد از خفقان شدید کلاس ریاضی یک, مُکریانی ,پارسافر نشون داد که میشه
تو کلاس ریاضی هم آروم نشست و گوش کرد و یاد گرفت و جواب پس داد...
مرگ است که همه را یکسان میکند...(رومن رونال)؟
تولد و مرگ همه از یک بطن ساخته شده اند....(دولت آبادی)
جوانان چون خود را فناناپذیر میدانند حتی مرگ را هم به بازی میگیرند
اینا فقط بخشی از جملاتی بود که از مرحوم راجع به مرگ یادمه گفته بودن
*******************
نمیدونم واقعا چرا امسال اینجوری شد..
بیشتر که فکر میکنم میبینم هیچ وقت سالهای فرد خوبی نداشتم هر چند
سالهای زوج هم دست کمی از اینا نداشتن اما...
یک سال سگی این تنها چیزیه که میتونم بگم
نمیدونم بازی روزگار تو این دو ماه آخر سال چه نقشه ای واسم کشیده اما
امیدوارم روزگار به همین پارس کردنش قانع باشه
*******************
فقط واسه دل خودم برای خودم و خودم و خودم
.
.
.
با گریه بخند
ایمان بیداد
به عهدی داد
روح فریب ام ، بی تو ... بی تو
قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ... بی تو
بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ... بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم ، بی تو
بی تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام
رنگ یادم
بی تو ... بی تو
بی تو ، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست ، بی تو
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب ویرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی ؟
بدرود ، بدرود
این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه می خندند ، بی تو
ای بی تو من ، بی من
ایا تو هم اینگونه می خندی ؟
با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو
نصرت رحمانی
**************
حرکت کلید زندگیست...
کاش جوانی را دانستن بودی و پیری را توانستن...
تو اگر باز کنی پنجره را من به تو نشان خواهم داد زیبایی را...
هر روز نبرد همان روز تا به آخر ادامه خواهیم داد(رومن ژان کریستین)
رکود مرگ تدریجیست(افلاطون)
اغلب انسانها تا زمانی که دارایی و شخصیتشان مورد گزند قرار نگیرد راضی
و قانع زندگی خواهند کرد(ماکیاولی)
جهان چوم چشم و خط و خار و ابروست هر چیزی به جای خویش نیکوست
(شبستری)
اگر عشق نبود آدمی را خواب این چنین سفری نبود(شاملو)
من هر چقدر پیرتر میشوم آدم ها را با اخلاقشان دوست دارم نه با افکارشان
(لعل جواهر نهرو))
وقتی به کوری رنگ ها را توصیف کنید او انها را نمیتواند بفهمد باید علت کوری
را از بین برد(کریشنا مورتی)
زندگی زیر ضربه های چکش سرنوشت و آتش گداخته زندگی شکل
میگیرد...
ما جز زندگی چیزی نداریم پس باید مراقب آن باشیم(هوارد فاست)
من در خانه ام را به روی هر فکر و اندیشه ای باز میگذارم و اجازه میدهم که
بادهای مختلف در آن بوزند اما اجازه نمیدهم که این بادها مرا با خود ببرند
(گاندی)
و این جمله همیشگیش که میگفت سفر زیباترین رنج انسان است...
اینا فقط بخشی از جملاتی بود که تونستم تو کلاسش یادداشت کنم
نمیدونم متنو خوندین یا نخونده اومدین پائین اینا اما ازتون خواهش میکنم
واسه شادی روحش لااقل یه صلوات بفرستین
کار خوب بهتر از حرف خوبه(گوین هیمور)
هرز ميشوم
وقتي به گذشته فکر ميکنم،
هيچ ميشوم.
گيج ميشوم
به خاطرات کهنه ام که ميرسم،
سست ميشوم.
ازخودم
از تو و تمام لحظه هاي مرده ام
رها نميشوم.
به هيچ جا
به هر کجا که ميروم.
به جهنم که خُرد ميشوم،
به درک که لاشه ام
زير خاک اين زمين بو گرفته نيست ميشود
کي ام؟؟
تف به هرآنچه که آرزويشان کرده ام
و حسرت داشتنشان را
قاب کرده
به ميخ طعنه از ديوار دل آويخته ام.
تف به تمام بايدهايي که هرگز نبوده اند،نيستند؛
به تمام خاطرات کهنه ام،
و گلايه هايم که بوي تعفن گرفته اند،
و بغضهايم که چرک کرده اند.
همين آخر گفته باشم:
«حوصله خودم يکي را اصلا ندارم».
***********
به اینجا که میرسم دوست دارم به کلبه خودم سرزمین کلام های جاویدان و ساده و بی آلایش مصدق
برم و جام لحظه های غم و غربت و تنهایی و حسرتم رو با اشعار اون سر بکشم...
حمید این دفعه هم منو به یک دنیا احساس سادگی و پاکی دعوت کرده...
حمید خیلی خوب بلده حرف دلمو بزنه و شاید به همین خاطره که این همه عاشقشم...
**********
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپید ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش مي ديدم
