منفی1
دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گل هاي باغ مي آورد
وگيسوان بلندش را
- به بادها مي داد
و دست هاي سپيدش را
- به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه آن دونرگس جادو را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را
- نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
- درهمه حال
هميشه در همه جا
- آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
- پيوسته نيز بي من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
- دگر كافي ست.
حميد مصدق
