سلام
بوی بهار اومد بوی سبزه با تازه گیش با عشق به
تولد دوباره
رویای زندگی دوباره با ماهی قرمز تو تنگ کوچیک
آبی با یه دنیا رنگ زندگی و سمنو با یک رویا
شیرینی
و سیب با شور سلامتی و سرکه برای درک تفاوت
ها و تحمل ترش رویی ها آینه به یادد لهای صاف و
آب با فریاد یکرنگی
و سکه به رونق کار و کاسبی و برکت و سماغ به
یاد افسوس های
که باید صرفا به تو آلبوم خاطرات نوشت و سیر به
اکسیر جونیش و شادابیش که خودش کلی حکایت
داره از بدی های زمونه که باعث میشه انسان
پخته تر شه
با خودم قرار گذاشته بودم که دیگه آپ نکنم
اما مگه میشه عید برسه و هیچ پستش
نذاری ؟!
البته تولد مرگ رسما میگم به معنی شروع
مرگ ساحل آراز نیست من چه باشم چه
نباشم این وبلاگ چه خواننده داشته باشه
چه نداشته باشه به حیات خودش ادامه
خواهد داد
تولد مرگ صرفا به معنی نابودی وبلاگ نبود و
نیست البته هر چند من تصمیم خودمو گرفته
بودم مطمئن بودم اما چه میشه کرد که
شورای تشخیص مصلحت ساحل آراز رای به
ابقای این وبلاگ چه بی من و چه با حضور
من داد
تولد مرگ ساحل آراز به معنی آغاز فصل
جدیدی از فعالیت این وبلاگه هر چند بین این
همه وبلاگ هایی که هستن
هیچ حرفی برا گفتن نداشته باشه
سال 1386 هم گذشت اما این سال لااقل
واسه من که یکی از بهترین سالهای عمرم
بود
درسته از نظرتحصیلی یکی از ضعیفترین
سالهای دوران تحصیلم بود خدائیش انقد بد
نتیجه نگرفته بودم تا حالا اما از خیلی لحاظ
یکی از بهترین سالهای عمرم بود.
تجربه برگزاری ضیافت افطاری با اون عظمت
که حتی بچه های مرکز هم تو این چند سال
توانایی انجام همچین کاری نداشتن
وجود اون همه مشکل و ناهماهنگی همه
چی به لطف خدا تاکید میکنم لطف خدا بود
که همه چی جور شد
یادمه تالاری که قرار بود مراسم اونجا برگزار
شه 5 ساعت قبل مراسم جاشو عوض شد
و سلف اساتید رو در اختیار ما گذاشتن که
هیچیش هم سر جاش نبود ما اونجا رو
ساعت 13 در حالی تحویل گرفتیم که هیچ
جاش مرتب نبود که هیچ تازه گرد و خاکی
هم بود اما بچه ها انقدر خوب کار کردن که
من خودم 4 ساعت بعد که اومدم دیدم هنگ
کردم
یا مشکل تهیه غذا که قرار بود همونجا بدن
اما باز دقیقه نود گفتن برین اون یکی سلف
که داخل شهر بود بیارین تازه ماشینه بچه ها
تو راه برگشت هم پنچر کرده بود
همه ی این چیزا و خیلی کارهای دیگه که
بچه ها متوجه نبودن
رو وقتی من با اون لحن قاطع تو مراسم گفتم
همه جا خوردن
اجرام که به کل وحشتناک بود اما این ور که
بچه ها جریانو میدونستن فکر کرد شاهکار
کردم
یادمه وقتی اکبری با اون حالت عصبانی اومد
پیشم قضیه سلف و گفت با لبخند گفتم عیب
نداره درست میشه بعد که برگشت و منو در
حال قدم زدن در حین مراسم دید کلی ذوق
کرد اما نمیدونست من چه حالی دارم خودم
وقتی که نمیدونم برنامه بعدی چیه چی کار
باید بکنیم چون تغییر مکان همه چی رو به
هم ریخته بود سیتم صوتی هم که از همه
بدتر باز گلی به جمال محمدرضا که درست
سر افطار 3تا میکروفن جدید اورد و به
دادمون رسید بیچاره خودش ساعت 9.30
افطار کرد
واییییییی
الان که فکر میکنم میبینم واقعا خدا خیلی
کمکمون کرد
باز به عنوان حسن ختام این بحث یه جمله از
اکبری میگم که میگه:من برا یه لحظه فکر
کردم تو میدون جنگم علی الخصوص وقتی
که آب رو به اون شکل نوشیدم
نمیتونم بگم خاطره تلخی بود هر چند بچه
هایی که تو مراسم بودن من رو به عنوان
بدترین فرد اون روز شناختن چون نه تجربه
ای داشتم نه اینکه برنامه ها سر جای خود
بودن
تازه من خودمم فقط 1 ساعت واسه تمرین
فرصت داشتم
به هر حال تجربه سنگینی بودش اما خیلی
خوب بود
با همفکریه بچه ها برای اینکه دوباره قدرت
اجرایی نهادمونو نشون بدیم و اینکه تو اون
مراسم ما خیلی مقصر نبودیم تصمیم گرفتیم
یه همایش به مناسبت دهه ریاضیات ترتیب
بدیم البته اولش طرحمون به صورت جشن
خانه ریاضیات بود اما خب بعد که جشن
اماری ها برگزار شد دیگه تصمیم گرفتیم به
صورت همایش برگزار کنیم این دفعه دیگه
خبری از گروه موزیک سنتی نبود که تو اون
مراسم ضیافت افطاری بعد از گروه تواشیح
خیلی کمکمون کردن (هر چند خیلی منم
تحت فشار گذاشتن )ولی دیگه لزومی به
وجود اونا نبود البته اونا هم واقعا با ما کنار
اومدن بعد از ما وقتی آماری ها هم از اونا
دعوت کردن 6 برابر اون هزینه ای رو که از ما
گرفته بودن ازشون گرفتن( البته آماری ها
چند تا اسپانسر داشتن)
به هر حال این دفعه دیگه همه رو جمع کردم
هر کی یه مسئولیت قبول کرد همه سر یه
کار
محمد رضا و اکبری با تجربه ای که بدست
اورده بودن فوق العاده ظاهر شدن 3 جور
پذیرایی یکی از اینا بود
علی هم که کارای اداری رو ردیف کرد و بر و
بچ دیگه از جمله جناب ماذوچیان خودمون به
همراه مرتضی و مهدی و بعد مسعود و
سعید و بر و بچ محض 85 که اسمشون
یادم نیست
به همراه خانم هایی که یک دکور فوق العاده
زیبا طراحی کرده بودن مراسمس ترتیب
دارن که یکی از بی نظیر ترین مراسم تو
سطح دانشگاه بودش نظمی که بود
هماهنگی های که به عمل اورده بودن همه
و همه فوق العاده بود و اجرای منم به
همراه دوست عزیزم جناب آقای زوار میتونم
بگم خیلی خیلی بهتر از مراسم افطاری بود
هر جند خودم باز عیب های زیادی بعد از
دیدن فلم مراسن دیدم امادر مقایسه با
مراسم افطاری خوب بود چون اینو میشد از
غافلگیری اساتید و همینطور دانشجو ها دید
اها تازه یادم رفت بگم تو ستاد استقبال از
دانشجویان جدیدالورود دانشکده ریاضی که
ما بودیم به عنوان بهترین ستاد انتخاب شد
که باز تو متن این جریان هم بودم
اما تابستون هم خوب بود کار تو جایی که هر
وقت میخواستی استراحت میکردی اینتر نت
کار میکردی چایی میریختی واسه خودت و
مهمتر اینکه دوستان جدیدی پیدا میکردی و
البته آشنا هایی که جدا از دوستی خیلی در
مواقع لزوم کمکمون میکردن
و قبل از اون حضور در کنکور سراسری به
عنوان رابط که به مخزن مرکزی سوالات
دسترسی داشت
این آخری هر چند هیجان نداشت چون 5
ساعت الکی بی کار نشستن خسته
کنندست اما برا من که خودم در اوج استرس
2سال قبلش پشت سر هم همون جا کنکور
دادم خیلی جذاب بود کار خداست دیگه
نمیدونم خودت پارسال با اون همه استرس و
مشکلاتی که پیش اومد کنکور بدی و سال
بعد خودت رابط کنکور باشی عجب دنیاییه
تازه به اینا اضافه کنین توزیع کارت های
ورودی کنکور های کاردانی و کارشناسی و
کارشناسی ارشد و که تو این آخری یکی از
دوستان به علت مشغله ای که داشت منو به
عنوان گوینده کنکور ارشد معرفی کرد
عجب کار خدا رو میبینین؟خودت از کنکور
متنفر باشی و این همه بعدش درگیرش
شی !
اینا بخشی از اون خاطراتم تو سال 86 بود اما
مهمترین حادثه زندگیم یا به قول خودم وقتی
از استادمون پرسیدم زیباترین غزل زندگیتون
چی بود؟و ناگهانی ترین غرل زندگیتون چی
بود
چیزی بود که امسال به وجود اومد اما چون
کسی ازم نمیپرسه خب منم ناگهانی ترین
غزل زندگیمو سکرت میذارم بمونه
شاید یک زمان دیگه راجع به اون حرف زدم
که البته فکر نمیکنم خیلی راجع به این
موضوع حرف بزنم چون شاید خیلی مهم
نباشه واسه کسی که میخونه ولی واسه
هر کی یه چیز هایی مهمه و واسه من این
یه تلنگر بود یه انگیزه مضاعف و ........
در پایان میخوام بگم مثل همیشه
غروب طلایی آسمان پر ستاره و شبهای
آفتابی خوبی رو براتون آرزو میکنم
خب مثل اینکه ۲ نفر پیدا شد که کامنت بذاره
اول از این انتقاده تنده شروع میکنیم که متاسفانه با دل و جراتی که داشتن هیچ نشانی از خودشون
نذاشتن فرمودن:
|
توسط :به تو چه..........
| |||||
|
ترم 6 دانشگاه رو سپری می کنی و تو هنوز نمی دونی که غرض و علی الخصوص را چه جور می نویسن وادعای وبلاگ نویسی هم که داری واقعا که آبروی هرچی دانشجوی ریاضی هست و بردی..... | |||||
اما در جواب ایشون باید بگم کلا به ندرت پیش میاد که غلط املایی داشته باشم این ۱
دوما اینکه درسته من قبل اینکه ایشون این کامنت رو بذارن خودم متوجه این اشتباه شدم اما
سرعت نت انقدر پایین بود که دیگه بیخیال شدم
سوما اگه دقت میکردن من این کلمه رو دو بار بکار بردم که اولیش رو هم برا اینکه دوستان به این کامنت
توجه کنن دیگه اصلاح نکردم اما دومی ماله همون موقع هستش که درست تایپ شده
چهارم اینکه اگه دقت میکردین املای عزاداری هم نادرست بود و هست البته
اما در مورد علی الخصوص باید بگم این یکی رو واقعا بلد نبودم ممنون که گفتین
اما کامنت قبل از ایشون هم ماله مسعود جانه که خیلی مختصر و مفید نوشته
| توسط:مسعود | |||||
|
مسافر عزیزم سلام
می بینیم، اما تو دنیای وبلاگ نویسی جای تو خالی می می مونه. شدیم؟
هم گذروندیم. دانشگاه با همه خاطرات خوب و بدش . . . با همه اذیت کردنهامون . . .
دلت اگه مصلحتت باشه برسی.
| |||||
مسعود جان هم که مثل همیشه با یه شاخه گل خداحافظی کرده بازم ازت ممنونم
اینم نظر جناب آقای آران عزیز همشهریمون که البته الان کرج تشریف دارن و البته واقعا ایشون لطف دارن
بهم چون ایشون ریس دانشگاه آزاد هستند
| توسط:اراز | |||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سلام
اینم کامنتی که آقای فرزانه لطف کردن اما به ایوب جان عزیزمون باید بگم ببین ما هنوز نهارتون یادمون نرفته ها یه نهار باید مهمونمون کنی یادت نره ایوب فرزانه چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت: 11:32
فعلا اینو داشته باش
وطن مارشی ای آذربایجانیمیز تورک اوغوزلار وطنی ار اوغولار ار ائیگیدلر کیشی-قیز لار وطنی کوکوموز-تورپاغین آلتیندا یاتان جدلریمیز مهروموز- تورپاغین اوستودکی معبدلریمیز سن فیکیر قایناغی سوز چشمسی اوُد مسکنی سن بویوک آمال لا بو دونیا یا تانیتدین سنی سن بیز وطن مجنونو ائل عاشیقی صولح عسگریک بیز وطن نامینه اولسک دیریلردن دیریک آزاد اولوش داها دشمان چراغینان یاغیمیز بیزیم استقلالیمیز اولدو فیکیر بایرآمیمیز بیزی قارداش بیلن هر میلتی قارداش بیلریک بوتون اینسانلیخا دونیادا سعادت دیلریک سنین حاقیندی آزادلیق سنین عشقیندی امان تاپینار حاقا و انسانلیغا حاقدان دوغولان مارت1992 بختیار وهاب زاده اینم نظر تقریبا سنتی امیر جان مدیر سایت maximumnet.coo.ir
که تو وب سایتش هر مقاله ای که در مورد برنامه نویسی و IT پیدا
میشه
خب بالاخره نمردیمو مهدی خان هم بهمون سر زدن اخه مهدی جان با وجود دوستایی مثل تو مگه کسی جرات میکنه بهم تو بگه؟
| |||||||||||||||||||||||||||||||||
اما کامنت بعدی که واقعا ازشون ممنونم مربوط میشه به خانم پریسا-ج که واقعا لطف داشتن
ما لایق این همه لطف نیستیم(البته اینجاشو عین همین مجری های تلوزیونی گفتم
)به هر
حال واقعا ممنونم ازتون
|
توسط:پریسا یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت: 19:8
| |||||
|
با سلام خدمت دوست عزیز و قدیمیه کم آشنا
دوستایه خوبم (که تعدادشون خیلی کمه) اضافه شده.
نظرم اومد شما یکی از اون مذهبیا هستین که گوششون به حرف کسی بدهکار نیست و حرف حرف خودشونه، ولی بعد کللی به این تصور غلط خودم خندیدم.
دارین) و ...(اینجاشو سانسور کردم)
شما خواسته بودین منم میگم
دونم چه چیزه جالبی تو شخیت اون فرد دیدین که اینقدر شما رو به طرف افکارش جذب کره که چندان هم جالب نیست. (البته این فقط نظر شخصیه منه)
| |||||
| توسط:پریسا | |||||
|
راستی یه خواهشم ازتون دارم اونم این که وبلاگ نویسی رو ترک نکنین | |||||
امیدوارم همونجوری باشم که شما میگین
عزیزیم دوشدی گوزوم
کبابا دوشدی گوزوم
باخدی سنی گورمدی
گوزومنن دوشدی گوزوم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عزیزیم گئدر قالماز
آخار سو گئدر قالماز
وفالی یارا جان قربان
بی وفا گئدر قالماز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سو ایندی دیاز اولدی
گنج عمروم امید گوزلر
ساچلاریم آغ,قار اولدی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب یواش یواش دیگه داریم به آخرای سال نزدیک
میشیم ماه محرم و صفرم که به فرموده حضرت امام
خمینی (ره)دو رکن اساسی پایداری اسلام بودن ُ هم
داره یواش یواش تموم میشه و مراسم اربعین حسینی
هم بسیار با شکوه تر از قبل برگزار شد .امیدوارم عذاداری
همتون مورد قبول آقا قرار بگیره و این افتخار نصیبون بش
ه که یه روزی به زیارت مرقد مطهرشون نایل
شیم .انشااله
اما قرض از مزاحمت و هدف از این پست فکر میکنین چی
باشه؟معمولا رسمه که نزدیکیای سال نو همه یه خونه
تکونی حالا تو دفتر کار بین پرونده ها و الاالخصوص تو
منزل همیشه این مورد هستش اما
یه چیز دیگه که ما هیچ وقت بهش توجه نمیکنیم خونه
تکونیه نفسه البته منورم خود حقیقیه انسانه
اگه ما هر سال بتونیم این کارو بکنیم و بدرستی با حقایق
زندگی روبه رو شیم خودمونو بشناسیم و به توانای
هامون ایمان بیاریم و مهمتر ازاین اینکه بتونیم تصمیم
درست بگیریم و بتونیم خودمونو به نحو
احسن تغییر بیم اون موقع است که خودمون هم همراه با
سال جدید متحول میشیم
اما بازم مثل همیشه انقدر حاشیه رفتم که اصل مطلب
یادم رفت
راستش غرض از این پست این بود که من این روزا به همه
دوستایی که میبینم الاالخصوص اونایی که اهل وب و
اینترنتن گفتم که هر کی هر نظری نسبت بهم داره بگه هر
انتقاد تندی هم که باشه من تو وب میذارم البته ازشون
خواستم با اسم مستعار مسافر یا ساحل
آراز یا همون حامد سابق باشه البته اگه زحمتی نیست
منتظر نظراتتون هستم(هر چند میدونم یه تعداد از دوستان
نخونده کامنت میذارن)ولی از اونا هم ممنونم
در آنجا که دوست داشتن برای دوست نیست و هر کلامی درآغاز
وداع را درپی خواهد داشت
در آنجا که قلم تنها برای نوشتن است نه آفرینش
و نوشتن تنها در کاغذ است
چگونه مرگ قناری را به گوش دگران رسانم
ای قناری مرد، عشق مرد ، زندگی مرد
و من تنها عزادار او هستم و تو نیز تنها نظاره گر منی که مانده ای
ببین چگونه بیان به تسخیر کلام درآمده
ببین چگونه نا امیدی بر امید سلطه افکنده
تو تنها معلم امید من بودی که نیز نا امید شده ای
و روزی خواهی رفت
اشک ریزان
در شبی که هر گز طلوعی ندارد
در روزی که روشنی ندارد
من تنهایم و بی تو تنها می میرم.
بعد ۲ سالگی وبلاگ حذفش کنم بره پی کارش
ای بابا آخه تو رو چه به وبلاگ نویسی ؟ای خدا اصلا این وب نویسی دیگه چه صیغه ای بود؟
چقدر از وقتمو تلف میکنه خدا میدونه !همش وب گردی و .......
انگار نه انگار که آینده هم ممکنه مهم باشه اره آینده ی دوری که خیلی به حال نزدیک
تره هر چقدر میگذره بیشتر به آینده نزدیک میشم و میتونم حسش کنم لمسش کنم و به
خاطر زمان های سوختم حسرت بخورم حسرت روزای اول ترم که هنوز هیچ چیزی شروع
نشده بود هنوز همون بچه دبیرستانیه پر انرژی و جسور و لجوج (البته برای حل مسئله) بودم
اخ که با چه شور و شوقی میخوندیم حسرت کلاسای درس آقای هوشی با اون طرز بیان
شیرین ریاضیاتش و البته کل کلش با پرسپولیسی ها
وای که زمان خیلی زود واسم مرد چقدر این روزا حسرت حل یه مسئله ناقابل ریاضیات ۱ و
۲ رو میخورم
چقدر خودمو حقیر میبینم و چقدر حسرت روزاییرو میخورم که با مطالعه کتاب های چرند
بهترین سالهای عمرمو و آینده مو از دست رفته میبینم
آخه یکی نیست بگه واسه چی میخونی ؟الان چه وقت داستان خوندنه؟روز نامه ها هم که
همیشه یه چیز واسه نوشتن دارن یا صحبت از قتل و زور گیریه یا چرندیات وزرای آمریکا یا
مقالات تاریخی و اجتماعی که همشونو بعدا میشه به سادگی تهیه کرد اما عمر رفته چی؟
میتونی دوباره به همون موقع برگردی؟
میتونی با عبور از دروازه زمان برگای زندگی تو ورق بزنی و دوباره از اول مشقتو بنویسی؟
ای خدا
نمیدونم باید به خاطر آیندمم که شده بخونم من هنوزم فرصت دارم تنها زمانی دیر میشه که
مرگ به سراغ آدم بیاد ولی فعلا که زندم و این فرصتو دارم
مگه من چیم از ارشدا کمتره ها؟یا از دکترا؟نه هیچی!نه !نه!نه!
من باید بخونم آینده در انتظار منه و امید ها و آرزو هایی که دارم
همشون منتظرمن نمیدونم ولی به خاطر دلگرمی هم که شده میخوام بخونم باید بخونم
همین
من از دوستایی که این مدت بهم سر میزنن همین جا تشکر میکنم اما فکر کنم اینا آخرین
آپ های من باشه احتمالا تا آخر سال !
شاید البته بعضی وقتا فرصت کنم یه چیزایی بنویسم اما نه دیگه مثل قبل دنبال مطلب نمیخوام
بگردم(اینو گفتم بعدا نگین که فلانی گفته بود میره بعد اما مدام آپ میکنه و این حرفا ) نه
نمیخوام فرصت این کارو داشته باشم من خیلی عقبم خیلی
واسم دعا کنین که به دعاتون خیلی محتاجم





