خزون هم یواش یواش داره بارو بندیلشو جمع میکنه میره تا دوباره به به فصل رمستون برسیم و برف و یخ و کولاک و .....
اما این وسط نمیشه از زیباییهای فصل پاییز گذشت فکر کنم امروز یکی از پاییزیترین روزهای سال بود
ریزش برگا وزش باد و بعد هم زندگی در اوج خزان
امروز وقتی داشتیم میرفتیم سلف(دانشگاه) واقعا فضای فوق العاده ای ایجاد شده بود به قول بعضی ها اتمسفر زیبایی داشت که شاید بیشتر تو کارتونا ما اینجور صحنه ها رو میبینیم
چند تا از این صحنه ها رو براتون میذارم ببینین خوشتون میاد البته اون زیبایی با این عکسا خیلی قابل مقایسه نیست ولی بهتر از هیچیه

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد آرزو کنيد که ذوب شويد و همچون
جويباري باشيد که با شتاب ميرود و براي شب آواز ميخواند .
آرزو کنيد که رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه کنيد
آرزو کنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد که يک روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است .
آرزو کنيد که هنگام ظهربياراميد و به وجد و هيجان عشق بينديشيد
آرزو کنيد که شب هنگام با دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد
و به خواب رويد با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او
باز هم یه متن عاشقانه واسه کسایی که دلشون یه جایه دیگه بنده!!!
به نام خدایی که غفور است و رحیم زندگی بی تو عذابی است وخیم
تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به
اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه
های پنهانت .
تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من
تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.
تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در
ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .
میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.
می دانی چرا؟
چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر
هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .
پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر
نداری .
بنابراین:
هر که می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد
عکساش بدستمون رسیده ضمن اینکه یه خلاصه ای از کل مراسم رو هم بعدا میذاریم تو
وبلاگ فعلا عکساشو داشته باشین ضمن اینکه به دکور مراسمم هم توجه کنین نظرم یادتون
نره
جناب آقای دکتر ایواز ریاست محترم دانشکده ریاضی دانشگاه تبریز
جناب آقای دکتر تومانیان

اگر باران ببارد باز
اگر طوفان بیاید باز
اگر آن جغد شوم پیدای پنهان دگر باره بخواند باز
من اما همان لحظه تو را روی در و دیوار
و در خرابات کلبه ی تاریخ از پس نور روشن فردا و فردا ها میبینم
که میکاری به دست خود
تو روز سرد سیه چهره
بهار سبز و ندای هو الحق را
در دل این سالهای پائیزان
چه آن شب ها و آن روزا
که ماندم تک و تنها
تو ته جاده از برای شور یک لحظه
تو را من پیوسته چشم در راههای این بیراه
که حتی لحظه ای بی تو با تو بودن را نخواهم جز برای تو
بیا ما را از این آزادی زندان
از این آبادای ویران
..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد .
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .
****
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .
****
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
يک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد



