عوام فریبی؟!
اگه تا حالا میگفتن دولت ردای عوام فریبی تنش کرده خیلی نمیشد بهش ایراد گرفت
اما این دفعه ظاهرا مجلس بیشتر برازنده این کلمه بود تا خود دولت!
چند روز پیش یه خبری منتشر شد مبنی بر کاهش خدمت سربازی!اولش از
این که به خاطر مدرک تحصیلی چند ماه مشمولان وظیفه عمومی معاف
میشدن کلی ذوق کردم اما بعدش دیدم اصلا از این خبرا نیست!در واقع یه جورایی
فقط دو ماه دوره خدمت سربازی رو کاهش دادن و بقیه افزایش بوده نه کاهش!در
واقع دوره قبلیش 18 ماه بود که الان با این طرحی که تصویب شد از 18 ماه به
24 ماه افزایش پیدا کرد!و از این 24 ماه دو ماهش برای دیپلمی ها و 6 ماه برای
لیسانسی ها و 8 ماه برای فوق لیسانسی ها کم شد!
در واقع کسی که لیسانس میگیره تازه همون 18 ماه قبلی رو میگذرونه !
ما که نفهمیدیم کجای این کاهش خدمت سربازی بود؟
و معنی این کار رو چی میشه گذاشت؟شاید بی ربط نباشه که اولین حرفی
که به ذهنم رسید همین عوام فریبی بود!
حالا نکته جالبی که چند جا دیدم این بود که ظاهرا تو 149 کشور این کار داوطلبیه و
تنها در 25 کشور طول دوره خدمت بیش از 1.5 ساله!
و جالبتر اینکه با این همه نیروی مازاد و هزینه نیروهای در حال خدمت و وضعیت
مطلوب کشور در منطقه و عدم تهدید انچنانی از سوی کشورهای
بیگانه(البته به قول دکتر احمدی نژاد) چه نیازی به افزایش طول دوره خدمت بود؟
حالا بگذریم از روال عادی زندگی جوان ایرانی و مشکلات و مسایل مروبط به
زندگی و خونواده و ...
مضاف بر اینکه همین مدت با همه کاهش های اینچنینش باز هم برای یک
جوان ایرانی خیلی خیلی زیاده!
قضاوت با شما!
اسم این کار رو چی میذارین؟
ته نوشت 1:حالا این مناطق عملیاتی و طرح های جهادی و پایگاه های مردمی
رو در نظر نگیرین که بابتش چند ماهی کاسته میشه..
فکر کنم همه ملت این یه قلم رو بدونن چی به چیه!
حتی سوم هم نشدیم!
این بار چه کسی مقصره؟
یادش بخیر قدیما واسه اول شدن میچنگیدیم دوم میشدیم!حالا واسه سوم شدن بال بال
میزدیم چهارم شدیم!
قضاوت با شما!
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژهای
که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت
یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند
و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود.
2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3-وقتی به حالت گاز در میآید بسیار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.
5-باعث فرسایش اجسام میشود.
6-حتی روی ترمز اتومبیلها اثر منفی میگذارد.
7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
شما چی فکرمیکنین؟امضا میکنین؟قبل از اینکه پایین رو بخونین لطفا زود تصمیم بگیرین امضا میکنین؟
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی
علاقهای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میدانست که ماده شیمیایی
«دی هیدروژن مونوکسید» در واقع
همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!
این همه اعصاب خورد کنی این همه انرژی واسه یه اشتباه!
من نمیبخشمتون!
بابت این همه فکر و انرژی که ازم گرفتین حلالتون نمیکنم!
اومدی هر چی دوس داشتی گفتی تو جرات نداری یه اسم بدی !!واقعا که ... !
من فقط و فقط به توصیه دوستان لحن پستی رو که نوشتم بودم عوض کردم !اما انگار حق با من بوده!
آخرین بار آخرین بار!منو تهدید میکنی؟خودت رو در جایگاهی میبینی که منو تهدید کنی؟
تو که جرات نداری یه اسمی چیزی بذاری میایی منو تهدید میکنی؟میخوام صد سال دیگه هم نیایی
فکر کردی کی هستی؟اره این پست رو بخون بگو من خیلی احمقم!اما واقعیت انکار ناپذیی که هست
اینه که احمق ها هم گاهی راست میگن!
حیف اون همه وقت و انرژی که برای این موضوع صرف کردم!
گفتم این دفعه دیگه حتما انقدر شجاعتش رو دارین که خودتون رو کامل معرفی کنین اما .. !
اگه اومدین که هیچ اگه نه :دیدار به قیامت!
کجا بگم!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در و دیوار!!!!!!!!؟؟؟؟؟
تریبون؟!
تریبون
تریبون
تریبون
تریبون
ته نوشت ۱:زمان با شما
ته نوشت ۲:تریبون میخوام!ضمنا من باید مطمئن شم !حوصله سر کار رفتن رو ندارم!نشونه مطمئن؟
ته نوشت ۳:اگه این دفعه خبری از تریبون نبود ازتون خواهش میکنم لطفا مزاحم نشین!
من صد بار خوندم!اما نمیتونم کاری کنم!وقتی نه ادرسی هست نه ایمیلی نه حتی یک نام و نشون
واقعی و درست حسابی من به کی بگم؟تازه اونم معلوم نیست یک بلوف باشه
واسه خندیدن و دو بهم زنی!من کجا جواب بدم؟وقتی هیچی نمیدونم!!!
ته نوشت ۴:ازتون خواهش می کنم باهام رو راست باشین و به من حق بدین که سردرگم بشم .
و بازم خواهش دارم که اگه می آین آدرسی بذارین که منم بتونم حرفام رو بزنم . می دونم که
شما هم اگه جای من بودین مطمئنا دچار این حالت می شدین ..."
نمیدونین باید برای متهم هم حق دفاع و ایراد سخنانش باید جایگاهی رو در نظر گرفت؟
یا کلا رسمه که عین ترسو ها بیاین و بکوبین و در برین؟طوری که هیشکی نشناستتون!!!
کدوم؟اصول حکم میکنه که هر متهمی میتونه از خودش دفاع کنه!
البته اگه شما تریبونی براش در نظر بگیری... !
87/02/22
و مرور لحظه های ناب و جاری شدن ا... !
و من... !
عذاب آورترین حالت اینه که هرگز و هرگز و هرگز از الانت و اینی که هستی
و احساسی که داری بنا به دلایلی نتونی بگی!در حالی که دوست داری داد
بزنی و بخوای با افتخار بگی و همه بدونن چی به چیه!!!
من به فردای پر از دلهره
من به فردای پر از خالی و غم
من به فردای بیمار و تب آلود
من به خاکستر فردا های بلند
من به لاشه ی دیروز
به اوارگی و سرگشتی امروز
من به مرگ پرستو های امید
من به وجود روزنه ی وهم و خیال
من به شعار زلال حمید
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من به این داد و بستان زمان
من به این رسوایی آرزوی های محال
ایمان دارم یا ندارم به چه سود!
تو خود دانی و خود دانی و خود خواهی بود!
ته نوشت:همین!روشنتر از تاریکی!
مردی از اتومبیل پیاده شد.به طرف پات رفت دستی روی سر حیوان کشد.این مرد صاحب او نبود.پات گول نخورده بود چون بوی صاحب خودش را خوب میشناخت
ولی چطور یکنفر پیدا شد که او را نوازش کند؟
پات دمش را جنبانید و با تردید به آن مرد نگاه کرد!آیا گول خورده ست؟ولی دیگر قلاده به گردنش نبود
برای اینکه او را نوازش بکنند
آن مرد برگشت دوباره دستی روی سر او کشید پات دنبالش افتاد و تعجب او بیشتر شد چون آن مرد داخل اطاقی شد که او خوب میشناخت
و بوی خوراک ها از آنجا بیرون می امد!روی نیمکت کنار دیوار نشست
برایش نان گرم ماست و تخم مرغ و خوراکی های دیگر اوردند.آن مرد تکه نان را به ماست آلوده میکرد و جلو او میانداخت
پات اول به تعجیل و بعد آهسته تر آن نان ها را میخورد و چشم های میشی خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر به صورت آن مرد دوخته بود و دمش را می جنبانید
آیا در بیداری بود یا خواب میدید؟...
آن مرد باز هم دستی روی سر او کشید و بعد از گردش مختصری که دور میدان کرد رفت در یکی از این اتومبیل ها که پات میشناخت نشست!پات جرات نمیکرد بالا برود کنار اتومبیل نشسته بود به او نگاه میکرد
یکمرتبه اتومبیل میان گرد و غبار به راه افتاد
پات هم بی درنگ دنبال اتومبیل شروع به دویدن کرد
نه ,او این دفعه دیگر نمیخواست این مرد را از دست بدهد!له له میزد و با وجود دردی که در بدنش حس میکرد با تمام قوا دنبال اتومبیل شلنگ بر میداشت و به سرعت میدوید
اتومبیل از آبادی دور شد و از میان صحرا میشگذت!پات دو سه بار به اتومبیل رسید ولی باز هم عقب افتاد
تمام قوای خودش را جمع کرده بود و جست و خیز هایی از روی ناامیدی بر میداشت
اما اتومبیل از او تندتر میرفت.او اشتباه کرده بود علاوه بر اینکه به اتومبیل نمیرسید ناتوان و شکسته شده بود
دلش ضعف میرفت و یکمرتبه حس کرد که اعضایش از اراده او خارج شده و قادر به کمترین حرکت نیست.تمام کوشش او بیهوده بود اصلا نمیدانست چرا دویده,نمیدانست به کجا میرود,نه راه پس داشت نه راه پیش!
ایستاد ,له له میزد
زبان از دهنش بیرون آمده بود.جلو چشمهایش تاریک شده بود
با سر خمیده به زحمت خودش را از کنار جاده کشید و رفت در یک جوی کنار کشتزار شکمش را روی ماسه داغ و نمناک گذاشت و با میل غریزی خودش که هیچ وقت گول نمیخورد حس کرد که دیگر از اینجا نمیتواند تکان بخورد.سرش گیج میرفت
افکار و احساساتش محو و تیره شده بود ,درد شدیدی در شکمش حس میکرد و در چشم هایش روشنایی ناخوشی میدرخشید.
در میان تشنج و پیچ و تاب,دستها و پاهایش کم کم بی حس میشد,عرق سردی تمام تنش را فرا گرفت یکنوع خنکی کلایم و مکیفی بود... .
نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند ,چون بوی پات را از دور شنیده بودند ,یکی از آنها با احتیاط آمد و نزدیک او نشست به دقت نگاه کرد,همین که مطمئن شد پات هنوز کامل نمرده است دوباره پرید
این سه کلاغ برای در آوردن دو چشم میشی پات آمده بودند... .
********
ته نوشت1:لعنت به این عصر های زرد و تلخ لعنت و هزار لعنت....
ته نوشت 2:مجبور شدم خودم تایپ کنم چون هیچ داستانی به ذهنم نرسید و سوژه خاصی پیدا نکردم
ته نوشت 3: خیلی وقت پیش میخواستم کل داستانش رو بذارم که ... .
ته نوشت 4:اخراج؟!.. .
ته نوشت 5:دیگه همچین کاری نمیکنم!
ته نوشت 6:هیچ ته نوشتی بعد نوشتی نداره!
ته نوشت 7:جبر رو حذف کردم تا اختیارمو به دست بگیرم!
ته نوشت8:روزهای روشن خداحافظ... .
ته نوشت 9:ترجیح میدادم روزی هزار بار شکنجه میشدم اما با این عصرهای غم انگیز رو به رو نمیشدم!
ته نوشت 10:ویرایش این پست به آخرت سپرده میشود!
با صد بهانهي متفاوت تمام روز...
هي فکر ميکنم به تو و خيره ميشود
چشمم به چند نقطهي ثابت تمام روز
زردند گونههاي من و خاک ميخورد
آيينه روي ميز توالت تمام روز
در اين اتاق، بعدِ تو تکرار ميشود
يک سينماي مبهم و صامت تمام روز
گهگاه ميزند به سرم درد دل کنم
با يک نوار خاليِ کاست تمام روز
«من» بي «تو» مردهاي متحرّک تمام شب...
«من» بي «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...
از : زنده ياد نجمه زارع
*******
ته نوشت 1:کاش هوا سردتر میشد
ته نوشت 2:سر راهم به اونجام سر زدم!
ته نوشت 3:یه تشکر خشک و خالی! اما همینم کلی خستگی راه رو از تن بدر میکنه!
ته نوشت 4:بهترین شعر هایی که خوندم!
ته نوشت 5:الان بیشتر به حرف دوست خوبم پی میبرم!
همه چیم رو گذاشتم وسط!میخوام با سرنوشتم معامله کنم!
ته نوشت 6:لعنت به عصر های بهار و تابستون... !
ته نوشت 7:کاش هوا سرد میشد!عین زمستون ... .
ته نوشت۸:فکر نمیکرم ته نوشت ۷ به این زودی به واقعیت بپیونده... !
اشک بايد ريخت
زار بايد زد
عشق يعني اين خود پرستي را
بارها
دار بايد زد
شب پر از راز است
رازها را
باز بايد خواند
نبري از يادت
شب مهتابي را
نفس خسته ي بي خوابي را
نبري از يادت
گرمي دستان مرا اي دوست
رنگ چشمان مرا اي زيبا رو
باز هم نيکوست
من تو را در قفس سينه ي خود مي خواهم
من تو را مي خواهم
نبري از يادت
آن شب تنهايي
آن شب ملتهب رويايي
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستي اما دل من را افسرد
من به چشمان تو جان بخشيدم
ني که در چشمان تو جا
نبري از يادت
التماس دل غمگين مرا
نبري از يادت
من تو را مي خواهم
باز بي چون و چرا مي خواهم!
(دکتر حسين فهيمي)
*********
ته نوشت 1:لایه گرد و غبار دفتر خاطرات پیدا کردن این شعر لذت بخشه... .
ته نوشت ۲:از همه کسانی که بخاطر قالب وبلاگ دچار احساسات بد شدن عذر میخوام
اما بازم میگم این قالب به هیچ وجه تغییر نخواهد یافت!حتی اگه با ریزش مخاطبین مواجه شه...
ته نوشت 3:نمیدون چرا امسال هر وقت عصبانی میشم بعدش به شدت دچار سردرد میشم
گویا خودمم باید باور کنم که کم کم دارم پا به سن میذارم... .
ته نوشت 4:از این به بعد اون پست منفی 6 کنار ستون وبلاگ میاد...
ته نوشت 5: - - - - - - - - - - - .
اما یک واقعیتی که امروز باهاش روبه رو شدم این بود که برای دومین بار در
سال جدید شدیدا ناراحت شدم اما با این تفاوت که این دفعه مربوط به فضای وب میشد...
راستش نمیدونم چطوری شد که در میان مطالبی که دنبالش میگشتم یهو دیدم
تو وبلاگ یکی از دوستان قدیمی هستم...
و کاملا تصادفی چشمم به پست جدیدشون افتاد که بعد از مدت ها آپ کرده بودن...
خوندن همچین مطلبی از این دوست واقعا غیر منتظره بود
اصلا تصورشم نمیکردم که این مطلب تو اینجا جا بگیره...
نمیدونم این دوست قدیمی این جا میاد یا نه و اصلا این مطلب رو میخونه
یا نمیخونه اما شاید تنها چیزی بود که بعد از مدت ها سکوت من رو میشکنه همین بود...
دوست خوبم
باید با اندیشه به مصاف اندیشه ها بریم
تقریبا با شناختی که ازت داشتم و دارم میتونم بگم این مطلب ماله خودت نبود
مثل مطلب قبلیت اما حرفم اینه اگه مطلب ماله خودت نیست که واقعا تاسف آوره
که بدون کمترین توضیح و آگاهی اون رو تو وبت گذاشتی و اگرم ماله خودته که
باز هم متاسفم از اینکه این مدت انقدر طرز فکرت عوض شده!!! البته شاید این
به خاطر نوسانات روحی و گذر زمانی و اقتضای سنّت توجیح پذیر باشه
(باز توجیح رو درست نوشتم یا غلط بماند)
اما دوست خوبم
مرحوم شریعتی میگه:من ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به ما بیاموزد
نه اندیشه ها را!
اینایی که گفتی نمیگم نیستن و همینطور نمیگم هست اما اینی که تو نوشتی
یا نوشتن صرفا واگویی ناصحیح و بزرگ نمایی مسایلیه که اکثر جامعه باهاش درگیرن!
دوست خوبم
متاسفانه اشکال ما ایرانی ها یا به قول تو .. میدونی چیه؟اینکه حتی در زمینه اندیشه
هم مصرف گرا شدیم !جنس نگاهمون به مشکلات توام با افراط و تفریط شده! تفکر
و اندیشه و تجزیه و تحلیل به حاشیه برده شده و جاش رو اندیشه هایی گرفتن که آداب
و سنن و فرهنگ ایران و ایرانی رو به سخره میگیرن
از کسی که هنوز رگه هایی از سنت و فرهنگ غنی ایرانی دیده به نام عقب مانده
و منزوی یاد میشه و به جاش امروزی بودن و افکار مدرن و پست مدرن رو جایگزین میکنن
یادمون نره که یک زمانی این فرهنگ ایران و ایرانی بود که از چنگیز خان مغول وحشی
سلطان محمد خدابنده رو ساخت که به فرهنگ و هنر ارج میذاشت...
دوست خوبم
تو که فرانسه به عنوان سمبل آزادی و دموکراسی در جهان حاضرنشد
از مردم الجزایر به خاطر سالها استعمار عذر بخواد با این بهانه که این ظلم ها
از سوی پدران اون ها بوده نه خود اونها!!!
دوست خوبم
دوست خوبت که خودش ادعای تاریخ شناسی داره چرا نمیگه ما چه فرهنگی داشتیم؟
و اولین تمدن های بشری از کجا شکل گرفته؟و صد البته علل عقب ماندگی ما چی هست؟
چه کسانی سالها ثروت این ممکلکت رو به یغما بردن؟
چه کسانی این مملکت رو تهدید کردن و تو مجبور شدی به خاطر مقابله با این تهدیدات
بخشی از دارایت رو صرف مخارج نظامی یا حق السکوت به همسایه هات بدی!
آیا واقعا تمدن 300 -400 ساله ای که بلا استثنا از ثروت مردمی مثل مردم تو به این
روز رسیدن شایسته تجلیلن؟
کاش هیچ وقت این مطلبت رو نمیخوندم...
دوست خوبم
وقتی حرفایی رو که نوشتی خوندم دهها جواب به ذهنم میرسید برای تک تک
جملاتت اما الان که میخوام بنویسم زبانم قاصره از سخن گفتن و شاید اینم به
خاطر ضعف در اندیشیدن باشه
دوست خوبم
نمیدونم چه عواملی باعث شده که همچین پستی بذاری یا همچین برداشتی
داشته باشی اما امیدوارم هر جا که هستی در کنار خونواده محترمت سالم
و سلامت باشی
تو ته نوشتم دو تا جمله از دو بزرگوار مینویسم که همیشه و همیشه به
حرفشون معتقد بوده و هستم و خواهم بود
ته نوشت 1:
مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را مي سازد.
مراقب گفتارت باش چون گفتارت اعمالت را مي سازد.
مراقب اعمالت باش چون اعمالت عادتهايت را مي سازد.
مراقب عادتهايت باش چون عادتهايت شخصيتت رامي سازد.
مراقب شخصيتت باش چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد
ته نوشت 2:جهان سوم جایی که مردمش اگه بخوان مملکتشون آباد شه خونشون ویران میشه
و اگه بخوان خونشون آباد شه مملکتشون ویران میشه
ته نوشت ۳:کاش هیچ وقت این مطلبت رو نمیخوندم...
بعضی از دوستان بیشتر از من به نجات غریق نیاز دارن
کاش هیچ وقت همچین روز هایی رو نمیدیدم
لعنت به این دل که واسه چه چیزایی ناراحت میشه! لعنت...
****
ته نوشت:بی صدا فریاد کن...
که روزی خواهم گفت:
- به اعتراض یا شِکوه یا درد دل-
که من تشنه بودم
و آب، در دستهای تو بود.
دریغا که مضایقه کردی!
گمان می کردم
که روزی از سر گلایه خواهم پرسید:
که چرا نیامدی
آن زمان که صدایت می کردم.
چرا نبودی
آن زمان که نیازمند بودنت بودم.
و پیش از آن که پاسخت را بشنوم،
تو و یادت را
ترک خواهم کرد.
اینک ، امّا
سپاسگزار توأم.
و باور نمی کنی
که وامدار تو.
پریدن ، بی بال
تپیدن ، در خاک
شکفتن ، در باد
ساختن ، با عطش
سوختن ، بی آتش
و هرچه دارایی ام از این دست
مرهون مهربانی دستهای توست.
سید مهدی شجاعی
******
ته نوشت۱:ممنون از دوست خوبم که ... .
ته نوشت۲:فقط با یه کلمه تغییر... .
ته نوشت ۳:روزهای سرنوشت ... .
من به آوارگي ابر و نسيم
من به سرگشتگي آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد
من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو، چشمه شوق
چشم تو، ژرف ترين راز وجود
برگ بيد است که با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا کن
که بهاري ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريکي مي گذرد
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهاري ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
- و نه ياري ديگر
حيف،
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است.
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
حمید مصدق
یه ربع ساعتی میشد که همین جا پشت در وایستاده بودم
همش تو این فکر بودم که وقتی رفتم تو چی باید بگم از کجا باید شروع کنم؟ا
صلا دوست داره من و ببینه یا نه!
آخه یه جورایی خودم رو تحمیل کرده بودم این دفعه آخری که بابا واسه عیادتش شال و کلاه کرده
بود بیاد کلی خودم رو به در و دیوار زدم تا بابام راضی شد منم با خودش بیاره
هر دفعه که بابام میرفت پیشش و بر میگشت آنچنان با شور وشوق از خاطراتوشن تعریف میکرد که
انگاری همین دیروز همه ی اون حوادث و وقایع اتفاق افتاده بودن
با شناختی که از بابام داشتم میدونستم حتی یادش نبود که دیشب شام چی خورده چه برسه به خاطرات
20 سال پیش میدونستم که هر چی که هست زیر سر دوستشه
اونه که همه ی خاطرات رو از نو واسه بابام نعریف میکرده و همه ی جزئیاتشون رو مو به مو پس از
سالها زنده میکرده واسه همین خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینشم و بدونم کیه که انقدر روحیه بابام و تغییر داده
دوست داشتم راجع به گذشته ی پدر و دوستش بیشتر بدونم و از خاطرات هیجان انگیزشون تو
دوران دبیرستان و دانشجویی و خدمت سربازی بشنوم
اخه اصلا به بابام نمیومد که ادم خطر پذیری باشه و دوران انقلاب علیه رژیم دست به تکثیر
اعلامیه و نوار سخنرانی های امام بکنه
یا حتی شیطنت هایی که دوران دانشجویی کرده بودن و بلایی که سر حمیدی دوست جون جونی بابا
اورده بودن از همه غیز قابل باورتربود
میدونین داستان اذیت این حمیدی از جایی شروع میشه که یه شب شیطونه مخ بابا و همه هم خوابگاهی هاشو
میزنه و اینا بلایی به سر حمیدی میارن که اون سرش ناپیدا..
گویا این حمیدی بنده خدا یه خورده اون موقع ها یه مریضی گرفته بود که دور از محضر شریف
مبارکتون زیاد دستشویی میرفتن و تقریبا هر شب دو سه باری مشرف میشدن...
خلاصه اینام یه ساعت قبل از تایم همیشگیه آقا حمیدی میرن یه سطل آب رو طوری روی
درب دستشویی قرار میدن که به محض باز شدن همه ی آب سطل از بالا به پایین خالی میشد
بیچاره حمیدی هم که به رسم عادت معمول وقتی پا شده بود بره تو به محض باز کردن در .....
اون جور که بابا میگفت این حمیدی هم اصلا به روش نیرده بود و بعدا از مسبب اصلی این حادثه
که آقای قربانی بوده انتقام شدیدی میگیره!!!
داستان اونم جالبه البته اخه نوع انتقامی که گرفته کمتر از بلایی که سرش اورده بودن نداشت
گویا یه روز که این قربانی قرار بوده تعطیلات آخر هفته بره خونوشون تو شهرستان این
آقا حمیدی گل با همکاری بر و بچ ورداشته از اون قرص های .. ریخته تو غذای مستر
قربانی خوش خوراک و اونم تا برسه خونه یه چند هزار باری همون میعاد گاه شبانه حمیدی رو
طواف کرده بوده....
تو همین فکر ها بودم که یهو بابایی از اتاق بیرون اومد گفت تو که این همه واسه دیدنش بال بال میزدی
نمیخوای بیایی تو؟
گفتم من که از خدامه منتها خودتون گفتین بیرون منتظر باشم...
بابا با یه چشمک نرم من رو به داخل اتاق هدایت کرد
خیلی اروم و شمرده وارد اتاق شدم
تا چشم بهش افتاد ناخودآگاه همه ی حرف هایی که بارها و بارها با خودم مرور کرده بودم
تا در حضورش بگم یادم رفت
همینجوری بهت زده تو چشاش نگاه میکردم که بابا بهم گفت نمیخوای سلام کنی؟
بریده بریده گفتم س س سلام
حا حال شما؟فکر کنم حق با بابا بود مزاحم استراحتتون شدم...
با اشاره انگشتانش به سمتش رفتم
دست هامو به گرمی فشار داد و به گرمی پلک هاش رو روی هم فشرد
بابا که داشت از یخچال یه لیوان آب پرتقال واسه خودش خالی میکرد گفت
این آقا رضای ما یه خورده حنجرش خط رو خط شده واسه همین نمیتونه حرف بزنه
اما تو هر چی بگی میشنوه و جوابت رو میده
من همینطور که دستام تو دستش بود بدون اینکه حرفی بزنم به بابا نگاه کردم
بابا از جنس نگاه های من فهمید که منظورم چیه واسه همین در ادامش گفت
خوب عوضش میتونه چند خطی بنویسه البته با چشاشم حرف میزنه ها منتها تو نمیتونی حرفاشو به
زبان خودت ترجمه کنی و این فقط بین من و رضاست که حرف های همدیگه رو میفهمیم مگه نه رضا؟
رضا در حالی که تبسم کوچیکی کرد با یه چشمک حرف های بابا رو تائید کرد
و یه چند ثانیه ای به بابا نگاه کرد
بابا در حالی که لیوان آبمیوش دستش بود نزدیک ما شد و گفت خوب آقا رضا میگه حالا چی
میخواستی بگی بهم؟
با کمی مکث گفتم هیچی فقط میخوام چند دقیقه ای بین شما باشم همین....
باز آقا رضا لبخندی از رو رضایت زد و بابا کنارش نشست و اون یکی دستش رو گرفت
حالا مسیر نگاه های آقا رضا به سمت بابا رفته بود و به قول خودشون با هم حرف میزدن
و بابا هم گه گاهی دستی رو سر و یکسر کچل شده آقا رضا میکشید
حدس میزدم که باز دارن خاطراتشون رو با هم مرور میکنن
خاطرات همه ی سالهایی که با هم بودن
لحظات خیلی سریعتر از اونی که فکر میکردم سپری شد
تا به خودم اومدم دیدم وقت ملاقات تمومه
بابا در حالی که بوسه ای بر دست آقا رضا زد گفت خوب پاشو یواش یواش بریم که آقا
رضا رو بیش از این اذیت نکنیم
گفتم:بابا حالا که اومدیم خیلی دوست دارم از آقا رضا یه یادگاری داشته باشم
آقا رضا باز به بابا نگاه کرد
بابا گفت:میگه چی؟
گفتم اگه میشه یه حرفی حدیثی نصیحتی بکنن و یه دفترچه یادداشتمو جلوی دستش گذاشتم گفتم
آقا رضا هر چی که دوست دارین بنویسن
فکر کنم کار سختی اذش خواسته بودم چون یه خورده قلم رو دستش میلرزید و و خیلی روش
مسلط نبود اما با لبخندی که زده بود میدونستم با تمام وجود با خواستم موافقت کرده
بابا یه نگاهی به نوشته آقا رضا انداخت و دفترچه رو که بسته بود بهم داد و گفت آقا رضا
خیلی کارت درسته
در همین لحظه پرستاره بخش وارد اتاق شد و چند ضربه به درزد در حالی که دستش سرم
و سرنگ بود گفت وقت ملاقات تمومه لطفا اتاق رو خالی کنین
هنوز چند قدمی از اتاق بیرون نذاشته بودیم و من دنبال صفحه ی یادداشتی که آقا رضا نوشته بود
بودم پرستار بدو بدو از اتاق خارج شد و رو به مراقب بخش گفت فوری دکتر جدیری رو خبر کنین
حال بیمار تخت 313 بهم خورده
بابا بدو به طرف اتاق رفت اما پرستاره نذاشت وارد شه
دلم شور میزد ثانیه های لعنتی به سرعت داشتن میگذشتن و هنوز خبری از دکتر نبود...
********
بعد از ماهها هنوز جرات نکرده بودم آخرین یادداشت جانباز شهید رضا سمندری رو
بخونم نمیدونم اما حس میکردم هنوز اون شعور و جسارت و لیاقتش رو ندارم اما هر چی که بود
دل به دریا زدم در حالی که دستم میلریزد به صفحه قبل یاداتشتش رسیدم
چشام رو بستم و صفحه رو ورق زدم و اخرین نگاه آقا رضا که به سقف خیره شده بود تو ذهنم
مرور کردم
آقا رضا این بار نه به من و بابا بلکه به آسمون نگاه میکرد انگا اینبار خدا خودش میخواست تمام
حرف هاش رو برام ترجمه کنه...
چشمهامو باز کردم و در حالی که اشک تو وجودم غوطه میزد آخرین یاداشت رو بلند بلند خوندم:
یا مقلب القلوب و الابصار
یا محول الحول و الاحوال
یا مدبراللیل و النهار
حول حالنا الی احسن الحال
*****
ته نوشت1:لفطا قبل از هر نقدی زمان نوشته شدن این پست رو هم در نظر بگیرین...
ته نوشت 2:خدا رو شکر که سال 87 سرانجام تموم شد همین...
مدت ها بود که یک غذای درست و حسابی نخورده بود
دهانش به آب افتاده بود و مست کنان به سمت آشپزخانه حرکت میکرد
همه جا سوت و کور بود و گویا تنها برای او غذا سرو شده بود!
دیگر خبری از هیا هوی همیشگی نبود
آخرین باری که واردسالن شده بود غوغای عجیبی بر پا کرده بود
عده ای ترسیده و فرار میکردند و عده ای نیز به زد و خورد با او....
همه ی میزها و صندلی ها به صورت 4 نفره یا 6 نفره به صورت مرتب چیده شده بودند
و روی هر یک از میزها یک شمع گذاشته شده بود
همه جا گرد گیری شده بود و برق شیشه های پنجره تصویر زلال رهگذران را در پیش چشم
مهمانان جاری میساخت....
اما هر چه بود او از میز متنفر بود
چرا که آنرا قبرستان شمع ها میپنداشت
او بارها و بارها شاهد زوال و مرگ تدریجی شمع ها روی میز ها شده بود
هر چند که میز ها فقط میزبان شمع ها بودند و این مهمانان بودند که برای مدتی حضور
و احساس با هم بودن آنها را آتش میزدند و در کمال مسرت یا اندوه شاهد
ذره ذره نابود شدن شمع ها میشدند
او مهمانان زیادی دیده بود مهمانانی که شاید به عشق روشن کردن
یک شمع به انجا میامدند و با اتمام آن شمع های بعدی و بعدی اما هیچ
شمعی دو بار روشن نمیشد چرا که یا عمر آن کفاف روشنایی نداشت یا
شمع دیگری جای آنرا میگرفت
بلور های یخی لوسترهای روی سقف چشمک زنان او را به گوشه آشپزخانه هدایت میکردند
باریکه ی نور مهتابی آشپزخانه خبر از یک شب رویایی میداد
شب خوشبختی
شب تنهایی و یک دل سیر مهمانی
مست کنان وارد آشپز خانه شد
4 پرس غذای خوش رنگ و خوش ترکیب که هر کدام روی یک بشقاب
چوبی مجزا کشیده شده بود انتظار او را میکشید
چشمانش گرد شده بود
دیگر نمیتوانست طاقت بیاورد
به سمت اولین بشقاب خیز برداشت
در یک آن احساس خفگی عمیقی کرد
چشمانش سرخ شده بود
نفسش بالا نمی آمد
بوی تلخیچون مرگ مشامش میرسید
**********
سر آشپز نگاهی به گوشه آشپز خانه انداخت
لبخند نمکینی زد و زیر لب در حالی که جارو را برمیداشت گفت
موش کثیف دیگر نمیتوانی مهمانی های ما را به گند بکشانی....
دستهایم را بسته اند هوا انقدر داغ است که حتی خیال نفس کشیدن هم
روحم را ذوب میکند
صدای غل غل دیگ های جوشان سیاه و چشم های وحشت زده ی من
در انبوه نگاه های کثیف و سنگین گم شده اند
نگهبانان کوری که چشم هایشان در زیر پاهایشان است به سویم می آیند
نجواهای شومی از پیکرهای چروکیده شان به گوش میرسد
گویا برای آمدنم به این سو می آیند!
دست و پاهایم بسته است توان فرار نیست کاری نمیتوانم انجام دهم
اما !اما نه اینان هم اشتباه کرده اند
گوشهایم هنوز میشنود چشم هایم میبنند و من با اندیشه هایم روحم را فراری میدهم
هنوز چند وجب فرصت باقی است
لحظه وداع با روح جوانم در تندباد گام های ارواح خبیث شتابان میگذرند
دیگر نای بدرقه ندارم
خود را برای رفتن مهیا کرده ام
بر میخیزم بی آنکه مقاومتی کرده باشم با آنها به سمت دیگ ها روان میشوم
از دیگ ها بوی آشنایی به گوش میرسد
آری
این بوی سوختگی همان عطر آرزوهای خسته و نافرجام جوانی من است که در
گرداب گداخته زمان میسوزند و خاکستر میشوند
نگاهی به پشت سر میاندازم خیالم راحت است چون روحم از تیررس نگهبانان
عاصی روزگار خارج شده است
چشم هایم را میبندم و بی درنگ خود را در اعماق زمان میاندازم
خداحافظ جوانی...
ته نوشت ندارد
باشی یا نباشی به خودت مربوطه!!
مثل خر نباش چون اينجوري همه ازت بيگاري ميکشن
2-مثل گاو نباش اينجوري هميشه ميدوشنت!(البته يه فرق عمده گاو و خر همينه)
3-مثل سگ نباش چون سگ به خاطر وفاداريش جلوي هر کس و ناکسي به خاطر صاحبش پارس
ميکنه اما در اخر سهمش از اين همه محبت يه تيکه نونه مسمومه که صاحبش
براي راحت شدن مهموناش از دست سگه بهش ميده!!!!
4-مثل مگس نباش چون هميشه غرق در کثافته و همه با ديدنش مور مور ميشن
و حاضر نيستن غذاشونو باهاش قسمت کنن!!
5-مثل ميمون نباش چون واسه چند تا کف و سوت ديگران تن به کارهاي مسخره
ميزنه و براي جلب توجه جمعيت همش شکلک در مياره
6-مثل طوطي نباش که همش از اين و اون تقليد ميکنه
7-مثل سوسک نباش که شنيدن اسمش هم, چندش آوره تازه يا اينکه
هيچي نيست يه عده ازش ميترسن و سرانجامش دمپايي و چسبيدن به در و ديواره!!
8-مثل گوسفند نباش چون هم پشمش رو ميزنن هم کله پاچش
محبوب عام و خاصه تازه گرگ هام هميشه در کمينشن!!!
9-مثل خروس نباش که سر وقت قوقولي ميکنه اما آخرش يا به خاطر همين وقت و بيوقت
خوندناش قربوني ميشه يا به بهانه انقضاي تاريخ مصرفش!!!
10-مثل مثل لاشخور نباش چون هميشه مجبوره باقيمونده غذاي ديگران رو بخوره
11-مثل کبک نباش چون هميشه سرش زير برفه !!!
12-مثل آهو و گوزن نباش چون هردوتاشون به خاطر زيبايي و قيافه معصوم و جذاب هميشه
در تيرس شکارچي ها و چشم هاي زشت و زيبا هستن!!!
13-مثل عقرب نباش چون کارش فقط نيش زدن اين و اونه
14-مثل شتر نباش چون فکر ميکنن هميشه بايد از کوهانش تغذيه کنه و بدتر اينکه مجبوره
خار خور باشه!!!!
15-مثل تمساح نباش چون هميشه تو مرداب شيرجه ميزنه!!!
16-مثل روباه نباش چون هميشه به فريبکاري معروفه!!!
17-مثل گرگ نباش چون هميشه به بيرحمي مشهوره!!!
18-مثل خرگوش نباش چون به ترس و فرار مانوسه!!!
19-مثل کلاغ نباش چون هميشه با خبرچيني مشعوف!!
20- مثل خرس نباش چون نصف عمرش خوابه!!!نصف ديگش هم ...
21-مثل شير شجاع باش چون چه از جوني تا پيري هميشه ازش حساب ميبرن
22-مثل ببر و يوزپلنگ سريع باش چون حتي در دورها و پيچ هام ميتونه با همون
سرعت دور بزنه بدون اينکه تغييري در وضعيتش بوجود بياد
23-مثل موش باش چون هميشه سريع و باهوش و زيرک
24-مثل مار باش چون هميشه حواسش جمع جمعه
25-مثل کبوتر باش چون هميشه سادست و بي ريا
26-مثل مورچه باش چون هيچ وقت دست از تلاش بر نميداره!!!
27-مثل قناري باش چون هميشه مردم به آوازش گوش ميدن هرچند نميفهمن چي ميگه!!
28-مثل جوجه تيغي باش چون کسي از ترس صدمه ديدن بهش نزديک نميشه!!!
29-مثل جغد باش چون کوچترين حرکات رو تو ظلمت شب متوجه ميشه
30-مثل عقاب باش چون هميشه بر همه جا احاطه داره و به وقت ضرورت با چند بار
بال زدن اماره همه جا دستش مياد
*** ** *****
ته نوشت 1: هيچ وقت تو زمين يکي, وجود نداشته پس دنباله شماره يک نباش
ته نوشت 2:اگه هيچ کدوم از اينا نيستي يا نميخواي باشي لااقل يه خورده فقط يه خورده
انسان باش
ته نوشت 3:با اين آلبوم جديد چاوشي مردم و زنده شدم!!!شعر و آهنگش واقعا عالي بودن
ته نوشت 4:تا وقتي جوابي واسه بالايي نگيرم اينا پايين ميمونن
فریبا عرب نیا
خوبم...
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم....
کاری از رضا امیر خانی
چاپ پانزدهم
انتشارات سوره مهر
رمان ۵۲۸ صفحه ای من او روایت داستانیست که از دوران رضا خان شروع و در زمان حال
خاتمه پیدا میکنه
حاج فتاح یا همان باب جون کسی است که قدیم تر ها که هنوز با شتر و قاطر بار میزدند فتاح
دو سال یک بار به باکو میرفت از آن جا قند و شکر بار میزد نه یک خروار که کاروان کاروان
قند و شکر را از باکو میبردند به کربلا و نجف اما نصف قند و شکرها را در کاروان سرای فتاح
میگذشتند کاروان سرای فتاح نزدیک تهران پشت ورامین بود
بدون اینکه کسی بو ببرد بقیه را به کربلا و نجف میبردند تجار ایرانی برای خرید قند و شکر
به کربلا و نجف میرفتند و از انجا همان قند و شکر فتاح را میخریدند و به تهران و شیراز و
نجف میبردند اما فتاح وقتی بر میگشت پنهانی کاروان سرایش قند و شکر ها را میآورد و در
بازار زیر قیمت خرید بقیه تاجر ها میفروخت...
که بعد ها در اثر خوابی که میبینه دست از این کار ورمیداره و به جاش پسرش رو عازم باکو
میکنه و پسرش مستقیما قند ها رو از باکو به تهران میاره...
عمده روایت داستان حول علی نوه باب جون مادرش و مریم خواهرش و مهتاب و کریم فرزندان
اسکندر خدمتکار خونه باب جون اتفاق میافته...
پدر علی به طور مشکوکی که مرگش رو به قزاق ها نسبت میدن در راه بازگشت از سفر
در قزوین کشته میشه علی عاشق در همین دوران عاشق مهتاب دختر خدمتکارشون که فقط
۷ سال داره میشه و کریم که هیچ وقت از زیر سایه گودی بودنش در نمیاد و انواع اقسام
خلاف کاری ها رو انجام میده و البته دوست صمیمی علی هست که سرانجام با آشنایی
دیرینه ای که با مجتبی داشتن و
با هم زمانی هم کلاس بودن سر به راه میشه و در راه مبارزاتش پیرو قلع و قمع گروه
مجتبی نواب صفوی با کینه ای که قاجار یکی از همکلاسی های بچگیش نسبت بهش داشت
و توطئه اون به قتل میرسه...
مریم هم بعد از اینکه جریان کشف حجاب و ماجرای ورداشتن روسریش توسط عزتی که
خودش خواستگار مریم بود و جواب رد گرفته بود برای اینکه آزادانه زندگی کنه به همراه چند
نفر از جمله دختر فخرالتجار به فرانسه عزیمت میکنه و اونجا هم با ابوراصف یکی از آزادی
خواهان سیاه پوست الجزایری که در طی یک سخنرانی ترور میشه ازدواج میکنه...
مهتاب هم در طی یه ماجرا از علی قهر میکنه و نزد مریم میریه و سالها بعد علی هم نزد اونا
میره اما تا ۵۰ سال بعد هم با مهتاب ازدواج نمیکنه تا اینکه درویش خبر میده که الان
موقعشه و اون هم به آپارتمان مریم و مهتاب میره و با جنازه اون ها که با برخورد موشک به
منزلشون شهید شده بودن
روبه رو میشه..
علیدر این سالها تمامیه دارائی های خودش رو به همه میبخشه و خودش هم به جای
شهید گمنام دفن میشه و در واقع یک شهید به حساب میاد...
******
فارغ از هر جبه گیری و با تعریفاتی که من از نویسندش سراغ داشتم واقعیتش چیزی از
قلم ارزشی ندیدم اما میشه گفت خود داستان یک داستان ارزشی به شمار میره و ارزش
خوندن رو داره
یکی از اون داستان هایی که توصیه میکنم شما هم ببیننش
لابد میگین داستان رو میخونن نمیبینن !ولی این داستان به خاطر نوع نوشتنش و همینطور
فضاسازی های بکرش کاملا خواننده رو به اون دوران سوق میده..
نوع رفتار آدم ها که هر کدوم وابسته به یک پایگاه فکری هستن و احترام و سنت های خاص
اون موقع
و البته جایگاه برجسته خاندان فتاح در میان سایرین و نوع رفتار متقابل اون ها خصوصا باب
جون حکایت شیرینیه از سنت های فراموش شده جامعه ایرانی
راستش موقع خودنش سه جا واقعا ناراحت شدم لابد میگین یکیش جایی بود که به مهتاب
نرسید؟
نه اتفاقا این از اول داستان قابل پیش بینی بود و هیچ حس خاصی هم نسبت به این مورد
نداشتمو اگر این دو تا بهم میرسیدن بیبشتر تعجب میکردم...
اولیش زمانی بود که خبر مرگ پدر علی رو به باب جون میدن و اون با اینکه از درون خورد
میشه اما برای اینکه آبروداری کنه و خیلی به بچه ها سخت نگذره خودش رو سرپا
نگه میداره و ..
دومی زمانی که عزتی به خاطر شنیدن جواب منفی از خونواده فتاح در مغازه دریانی
که رو به روی خونه حاج فتاح بود کمین میکنه و بلافاصله که مریم از سمند باب جون
پیاده میشه بین اون و باب جون قرارمیگیره و علاوه بر اینکه حرمت حاج فتاح رو با
وجود اینکه بارها ازش رشوه میگرفته میشکنه . حجاب مریم رو هم به زور ور میداره و ...
سوما زمانی که مریم علی رو در برابر یک کار انجام شده قرار میده و به قول علی زمانی
که خودشون بریده و دوخته بودن با وجود اینکه بعد ها خودش شیفته شخصیت ابوراصف
میشه به ازدواج اون و خواهرش رضایت میده...
اما جدای از همه ی این ها ایرادات اساسی رو هم میشه به این رمان که الان شنیدم
از مرز چاپ ۲۰ همرد شده وارده
خوندن این رمان تقریبا یه چیزی تو مایه های خوردن نارنگی و اینا میمونه در واقع تا وقتی
پوستشونکندی عمرا نمیتونه مزشو درک کنی ...
اینو به این دلیل میگم که ۴ فصل اول داستان بیشتر به معرفی شخصیت های داستان
فضا و کلاپیش زمینه ذهنی از خانواده فتاح میپردازه...
اما برام جای سوال بود که چرا ماجرای مهتاب و علی انقدر یک طرفه پرداخت
میشه اصلا چرا علی سالها به انتظار میشینه و صرفا چون درویش گفته که
خودش خبر میکنه و باب جون در زمان چیدن آجر ها در کوره پزی اسم این دو تا رو کنار هم
نذاشته سالها صبر میکنه
یا خود مهتاب بعد از اون ماجرای .. که با علی حرفی نمیزد و با اینکه مشکلی هم از نظر
رعایت حجاب ودغدغه مذهبی نداشت از ایران میره؟و اصلا چرا این دو تا با هم در فرانسه
به طور نامربوطی زندگیشون بهم گره میخوره؟
یا خود مریم که نماد کاملی از دختران ایران و البته مادران امروزی ایران زمینه
بعد از اون ماجرا همیشه میگفت آدم تو خونه خودش بیشتر چیز یاد میگیره در حالی که
در ادامه برای آزادی عمل بیشتر به جایی که خودش آزادی رو از وطنش سلب کرده
عزیمت کنه؟
و بدتر اینکه با یک آزادی خواه الجزایری ازدواج کنه که حاصلش هلیا بود که دو تا
قلب داشت که یکیش متعلق به همون ابوراصف بود که موقع مرگ به علی و اونم
به مریم میده و اونم میبلعتش؟!البته
مشکل کار اینجاست که هلیا که به عنوان نسل سوم انقلاب معرفی میشه
و سمبل آزادی در ایران بایددو رگه باشه؟
باز هم ایراد دیگه اینکه هلیا با هانی نوه دختری فخرالتجار که برخلاق قولش نگاه های
ناروا به زنان لهستانی که برای نجات اون ها از مخمصه مهمانی اجباری دولت
در راستای کشف حجاب بود ازدواج میکنه؟در حالی که اون شب در مهمانی علاوه
بر رفتار ناشایست فخرالتجار با زنان لهستانی اون در درگیری که آخر مهمانی که
در دفاع از حق و حقوق و مذهب شکل میگیره فقط از دور نظاره گر اوضاع میشه..
آیا نمیشد با اندکی تغییر سید مجتبی (نواب صفوی ) رو شایسته دامادی این خونواده و
پرچمدار دفاع از آزادی و دموکراسی و مقابله با ظلم و ستم مطرح کرد؟
یا خود عزتی که در اینجا سمبل ظلم و استبداد رضا خان مطرح میشه چرا توسط
اون هفت تا کور و بعد از ماجرای مریم کشته میشه؟ایا لزوما نبیاد دست شخصیت های
داستان به خون آلوده میشد؟
چرا ۷ تا کور تونستن سمبل این استبداد رو از بین ببرن ؟و مهمتر اینکه چرا ۷ تا کور بنا به
روایت نویسنده در فصل پایانی یک دور دنیا رو دور زده بودن باز هم به همون جای سابق
برگشتن؟اون هم درست بعد از انقلاب و جنگ و در واقع دهه سوم انقلاب؟
یا بعضی از جملاتی که فکر میکنم برخلاف مسیر داستان حرکت میکنه مثلا در صحنه ای که
درویش بعد از یک سال با علی مجددا حرف میزنه و اون رو از تنهایی و تفکرات نادرست نجات
میده
علت عدم وصلت علی و مهتاب رو کنار هم قرار نگرفتن اسم این دو تا عنوان میکنه
و میگه باب جون عمدا این کارو نکرده و اون تمام کارهاش حق بوده در حالی که اول داستا
ن میدونیم باب جون چطوریتونسته دارایی و ثروتی رقم بزنه!
ور در پایان اون فصل یه جا میگه نقاشی های مریم همشون مزخرفه؟آیا مگر خود
درویش در ماجرای مار نبود که گفت باید آن طرفتر دیوار رو هم دید؟
و ما در همون فصل اولش شاهد نمایشگاه طبیعی
نقاشی های مریم و مهتاب که با خون و پوست و گوشتشون آمیخته شده هستیم و فضای
سورئالیستی که این نمایشگاه ایجاد میکنه و مثل بمب میترکه؟!هستیم!
و ماجرای مهمانی و استفاده از سه زن لهستانی برای فریب دولت در حالی که در آخر این
ماجرا ما شاهد زندانی شدن اون ها هستیم!آیا بهتر نبود که از همین جا جرقه های مبارزه با
ظلمو استبداد به نحو آبرومندانه ای شروع بشه؟
البته ناگفته نمونه بعضی از قسمت های داستان واقعا جای تامل داره
نمونش همین ماجرای کشف حجاب رضاخان و سلب آزادی از زنان جامعه و دعوت به عدم
پوشش و هم اکنون طرح ارتقای امنیت اجتماعی ودعوت اختیاری و اجباری برای رعایت
پوشش و حفظ شان جامعه اسلامی!
یا مسافرت مریم به فرانسه برای تامین آزادی های شخصی و هم اکنون سفر مریم های
امروزی برای همین منظور در عکس این اهداف...
نفرت مردم از افرادی مثل زال محمد و الان آزادی عمل این افراد در جامعه امروزی ایران یا
همون تهران بزرگ خودمون با توابع مربوطه۱
در کل به نظرم رمان خوبیه و مخصوصا خیلی خوب تونسته اون فضاهای سنتی رو احیا کنه
هر چند بعضی جاهاش به نظرم تقلید و تکراری بودن مثلا فصلی که علی در فرانسه به
کلیسا میره و برحسب اتفاق یا کنج کاوی و در در حالی که کمترین اعتقادی به همچیم
مسئله ای داره وارد میشه و اعتراف میکنه و کشیش هم همون درویش از آب در میاد
راستش اینجای داستان
منو به یاد آتش پرست صادق هدایت میندازه و کل احساساتی که اون در اون موقع در همچین
صحنه مشابهی رقم میزنه که البته فضاسازی هدایت کاملا در این مورد برتره
یا صحنه پایانی که و فوت علی و ماجرای دفن اون به جای شهید گمنام که کاملا قابل پیش
بینی بود
و یه جورایی یاد آور سکانس پایانی رمان زمستان ۶۶ اسماعیل فصیح بود که تقریبا همچین
اتفاقی رخ میده و امیر از ایران میره و به جاش دکتر در عملیات شکرت میکنه و شهید میشه
و بدون اینکه کسی بفهمه به جای امیر دفنش میکنن...
در هر حال میتونم بگم این رمان با این استقبالی هم که ازش شده و میشه یکی از رمان
هایی که میشه گفت از همون به شرط چاقو هاست البته با این تفاوت که باید به حد کافی
صبر و تحمل داشته
کافی رو داشته باشی
******
ته نوشت: نوشتم تا بیکار نباشم
ته نوشت ۲:کسی میدونی کنکور ارشد کیه؟
هو نوشت ۳:حالا ۴ تا شعر عشقولانه گذاشتتیم یه عده گفتن فلانی... خیر اصلا اینجوری نیست
خوب بعضی وقتها بعضی حرفها به دل میشینه ضمنا از این به بعد واسه اینکه بفهمین ما تو
نخ این چیزا نیستیم پست های متفاوت تری رو مینوسم منتها دل شیر میخوام که بتونه بخونه
ته نوشت ۴:بازم میگم میل خودته میخوای بخوینن میخواین صد سال سیاه نخوینن
چرا قاطی میکنین حالا؟
ته نوشت ۵:حالم از هر چی جبره بهم میخوره چه جبر زمانی چه مکانی چه ریاضی![]()
![]()
یک سال سگی...
*******
پنج شنبه بود
قبرستان شلوغ
چشم هایش
خسته بود و بی فروغ
*
یک نفر بوسید خاک مادرش
یک نفر می شست خاک همسرش
یک نفر هم خاک می پاشید سرش
*
مادری فریاد می زد: عاطفه
نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه
پس کجایی عاطفه ؟!
یک نفر آرام می خواند فاتحه
*
روستایی لهجه اش شیرین
چنان هم صحبت مردم شده
مثل اینکه روستایش غرق در گندم
گفت : می خواهی بخوانم سوره ای
آیه ای یا آیه الکرسی چطور
یک نفر آهسته رد شد با موتور
*
گفت : ای مردم شتاب
می فروشم شمع و خرما و گلاب
*
یک نفر حلوا بدست
روی قبری میوه می شد دست بدست
*
یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ
یک نفر آورد گل های قشنگ
*
یک نفر می گفت : ای احسان من
مرغ خوش الحان من
منزل تازه مبارک جان من
*
من میان این هیاهو گم شدم
فکر غمهای دل مردم شدم
*
مرگ را دیدم میان قبرها
ایستاده قامتش صاف و بلند
نیست در لحن صدایش
جز طنین نیشخند
*
گفت : باور می کنید ؟!
این مکان مال شماست
بعد از این.....
تنهایی و خواب عمیق
بهترین حال شماست
فریبا شش بلوکی
*******
چشم های گود افتاده صورتی گرد , گونه های درشت , ابروهای خمیده و
سر و وضع مرتب و موهای شونه کرده و البته به طور وسیعی سفید شده
که حاصل گذشت 8 سال بود
هیچ وقت فکر نمیکردم با این ریخت ببینمش همچنان مات و مبهوت واستادم
دارم نگاش میکنم با اینکه چیزی نمیگه اما دارم به حرفاش گوش میدم هنوزم
صداش تو گوشمه...
خوشبختی که ناشی از بدبختی دیگران باشه خوشبختی نیست این خود
فریبیست...
شاید اون موقع خیلی معنی این حرفو نفهمیدم اما حالا خیلی خوب میفهمم
چی میگفت
همونطوری بهش زل زدم ازش خجالت میکشم با خودم فکر میکنم اگه ازم
بپرسه چی کار میکنی چی جوابشو بدم؟ازش خجالت میکشم به هر کی
جواب سر بالا بدم به اون نمیتونم چیزی بگم باورت میشه من همون
شاگردتت باشم؟همونی که همیشه ازش تعریف میکردی؟آره؟منم؟
در حالی که ۲ واحد مردنی رو هم نمیتون پاس کنم؟
مسیر نگاه هامو پائینتر میبرم
این دفعه بیشتر از قبل بغض گلومو میگیره
مجلس ترحیم آن مرحوم روز جمعه ساعت 10 در ...
بعد این همه سال اینجوری باید ببینمت؟هنوزم نمیتونم جلوی بغضمو بگیرم
مقتدر
مقتدر
مقدر
.
.
.
****************
نه به اون شروعش نه به سیزدهش نه تابستون لعنتیش و نه این
زمستونش....
و نه به حالا که خبر فوت دو تا از بهترین اساتیدمو شنیدم که به طور اساسی
یخ بی حسیمو آب کرد....
باورش هنوزم سخته مرحوم پارسافر دبیر ریاضیمون و خصوصا مرحوم مقتدر
که به معنی واقعی کلمه استاد بود....
یادش بخیر چقدر تو کلاس تحویلم میگرفت همیشه عین استیلش با ابهت
خاصی حرف میزد و در عین حال روحیه بسیار ظریفی داشت همیشه
مطالعه میکرد و از نویسندهای بزرگ حرف های بزرگ نقل میکرد,تاریخ رو تو
رگات جاری میکرد جغرافیا رو میتونستی تو کلاس اون استشمام کنی و
ادبیات رو با دکلمه های سرشار از روح لطیفش بچشی ...
با اینکه بچه مدرسه ای بودیم اما برای گفتن خیلی از کلمات پیش پا افتاده
و معمولی از بچه ها عذر میخواست حتی وقتی که میگفت فلان تاریخ من
ازدواج کردم اون رو هم با کلی معذرت اینا میگفت...
استاد اخلاقی که حتی شیطونترین و گردن کلفترین های کلاس, واسه
کلاسش حرمت خاصی قایل بودن
و زوج طلایی اون مرحوم پارسافر که همسایه رو به رویئشون بود
همیشه با هم میرفتن و میومدن و البته شخصیت بسیار برجسته مرحوم
پارسافر که واقعا مثال زدنی بود یادش بخیر روز معلم چقدر اذیتش کردیم
البته اینم به خاطر شیطنت های موذی رسولی بود که اون روز انقدر لوس
بازی در اورد که آخرش اون مرحومو عصبانی کرد و کادوی رو که واسه روز
معلم خریده بودیم و پس داد هر چند روز بعدش کلی عذر خواهی کرد و ....
قیافش ژستش حرفاش همه و همه درست تیپ دبیرهای ریاضی بود وصد
البته متفاوتتر از اونا...
بعد از خفقان شدید کلاس ریاضی یک, مُکریانی ,پارسافر نشون داد که میشه
تو کلاس ریاضی هم آروم نشست و گوش کرد و یاد گرفت و جواب پس داد...
مرگ است که همه را یکسان میکند...(رومن رونال)؟
تولد و مرگ همه از یک بطن ساخته شده اند....(دولت آبادی)
جوانان چون خود را فناناپذیر میدانند حتی مرگ را هم به بازی میگیرند
اینا فقط بخشی از جملاتی بود که از مرحوم راجع به مرگ یادمه گفته بودن
*******************
نمیدونم واقعا چرا امسال اینجوری شد..
بیشتر که فکر میکنم میبینم هیچ وقت سالهای فرد خوبی نداشتم هر چند
سالهای زوج هم دست کمی از اینا نداشتن اما...
یک سال سگی این تنها چیزیه که میتونم بگم
نمیدونم بازی روزگار تو این دو ماه آخر سال چه نقشه ای واسم کشیده اما
امیدوارم روزگار به همین پارس کردنش قانع باشه
*******************
فقط واسه دل خودم برای خودم و خودم و خودم
.
.
.
با گریه بخند
ایمان بیداد
به عهدی داد
روح فریب ام ، بی تو ... بی تو
قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ... بی تو
بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ... بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم ، بی تو
بی تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام
رنگ یادم
بی تو ... بی تو
بی تو ، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست ، بی تو
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب ویرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی ؟
بدرود ، بدرود
این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه می خندند ، بی تو
ای بی تو من ، بی من
ایا تو هم اینگونه می خندی ؟
با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو
نصرت رحمانی
**************
حرکت کلید زندگیست...
کاش جوانی را دانستن بودی و پیری را توانستن...
تو اگر باز کنی پنجره را من به تو نشان خواهم داد زیبایی را...
هر روز نبرد همان روز تا به آخر ادامه خواهیم داد(رومن ژان کریستین)
رکود مرگ تدریجیست(افلاطون)
اغلب انسانها تا زمانی که دارایی و شخصیتشان مورد گزند قرار نگیرد راضی
و قانع زندگی خواهند کرد(ماکیاولی)
جهان چوم چشم و خط و خار و ابروست هر چیزی به جای خویش نیکوست
(شبستری)
اگر عشق نبود آدمی را خواب این چنین سفری نبود(شاملو)
من هر چقدر پیرتر میشوم آدم ها را با اخلاقشان دوست دارم نه با افکارشان
(لعل جواهر نهرو))
وقتی به کوری رنگ ها را توصیف کنید او انها را نمیتواند بفهمد باید علت کوری
را از بین برد(کریشنا مورتی)
زندگی زیر ضربه های چکش سرنوشت و آتش گداخته زندگی شکل
میگیرد...
ما جز زندگی چیزی نداریم پس باید مراقب آن باشیم(هوارد فاست)
من در خانه ام را به روی هر فکر و اندیشه ای باز میگذارم و اجازه میدهم که
بادهای مختلف در آن بوزند اما اجازه نمیدهم که این بادها مرا با خود ببرند
(گاندی)
و این جمله همیشگیش که میگفت سفر زیباترین رنج انسان است...
اینا فقط بخشی از جملاتی بود که تونستم تو کلاسش یادداشت کنم
نمیدونم متنو خوندین یا نخونده اومدین پائین اینا اما ازتون خواهش میکنم
واسه شادی روحش لااقل یه صلوات بفرستین
کار خوب بهتر از حرف خوبه(گوین هیمور)
هرز ميشوم
وقتي به گذشته فکر ميکنم،
هيچ ميشوم.
گيج ميشوم
به خاطرات کهنه ام که ميرسم،
سست ميشوم.
ازخودم
از تو و تمام لحظه هاي مرده ام
رها نميشوم.
به هيچ جا
به هر کجا که ميروم.
به جهنم که خُرد ميشوم،
به درک که لاشه ام
زير خاک اين زمين بو گرفته نيست ميشود
کي ام؟؟
تف به هرآنچه که آرزويشان کرده ام
و حسرت داشتنشان را
قاب کرده
به ميخ طعنه از ديوار دل آويخته ام.
تف به تمام بايدهايي که هرگز نبوده اند،نيستند؛
به تمام خاطرات کهنه ام،
و گلايه هايم که بوي تعفن گرفته اند،
و بغضهايم که چرک کرده اند.
همين آخر گفته باشم:
«حوصله خودم يکي را اصلا ندارم».
***********
به اینجا که میرسم دوست دارم به کلبه خودم سرزمین کلام های جاویدان و ساده و بی آلایش مصدق
برم و جام لحظه های غم و غربت و تنهایی و حسرتم رو با اشعار اون سر بکشم...
حمید این دفعه هم منو به یک دنیا احساس سادگی و پاکی دعوت کرده...
حمید خیلی خوب بلده حرف دلمو بزنه و شاید به همین خاطره که این همه عاشقشم...
**********
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپید ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش مي ديدم
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گل هاي باغ مي آورد
وگيسوان بلندش را
- به بادها مي داد
و دست هاي سپيدش را
- به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه آن دونرگس جادو را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را
- نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
- درهمه حال
هميشه در همه جا
- آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
- پيوسته نيز بي من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
- دگر كافي ست.
حميد مصدق